رسيدم انگليس اما هنوز نيمه ديگرم به من نرسيده، چنان كه گم است گويي ، نمي دانم كجا جا مانده اما.
آسمان لندن هم آفتاب تندش را به همان تندي كنار مي گذارد تا آن نيمه ديگرش را به رخم كشد، باور كردني نيست، آفتابي كه به همتش، چشم، بي قاب سياه عينك، قادر به ديدن هيبت و هيمنه شهر نبود، اينك سخاوت مندانه جايش را به دانه هاي درشت برف داده است و من از همان فرودگاه " استن استد " لندن به رقص رندانه موها و بادها و دانه هاي برف و سمفوني سوز و ساز و سور و سات نوازنده هاي سر راه و رهگذران صد مليتي شهر مي نگرم و سيراب مي نوشم از آسمان.
اينجا خبري از تكاپوي ملتي براي نوروز باستاني شان نيست من اما از آن سرزمينم و شايد بيهوده پي سبزه عيد و شش سين ديگرش چشم مي دوانم در شهر. شكوفه ها اما فصل مشترك اينجا و آنجايند.
زود قضاوت كردم ، ثروتمندترين منطقه لندن جاييست كه چند مغازه كنار هم، همانند همان تهران و شهرهاي ديگر ايران ، هزار و يك تكه از هرآنچه كه بوي عيد وتحويل سال نو مي دهد را يكجا جمع كرده است، فقط صداي دوره گردها و دستفروش هاي شهرو غلطيدن و لوليدن و گره خوردن بي سبب آدم ها در يكديگر را كم دارد تا بشود همان شهر آشفته خودمان.
مي رسم به" كينگز كورس" درست وسط لندن، جايي كه " دانشگاه " سوآس" و يك خوابگاه دانشجويي بزرگ در آن است و هنوز به شب مانده چند دانگي كه تمام اهالي يك خوابگاه كوچك دانشجويي، براي ميهمان شرقي شان بساط عيد بر سفره مي چينند.همين را هم از هم اتاقي هاي سال هاي قبل شان ياد گرفته اند و هم اتاقي نصفه ايراني امسالشان.
چقدر ما گفتيم اينجايي ها سردند و بي تفاوت و چقدر من ديدم كه اينجايي ها گاه گرم ترند با مسوليت .
" فدريكه" دختر بلوند آلماني از همبازي هاي كودكي ام گرم تر و صميمي تر بود وقتي اصرار داشت با همان فارسي نيم بندي كه سالهاي حضورش درافغانستان ياد گرفته بود، مهمان نوازي كند.
" كاترينا" دختر شاد ايتاليايي هم تمام ظرافت و لطافت دخترانه اش را كنار گذاشت تا پيش بند آشپزي بپوشد و كيك شب عيد را بپزد.
"شيكا"ي هندي هم انقدر ريز و كوچولو بود كه كسي دلش نيايد به كارش بگيرد، سينما مي خواند و مدام از هنرپيشه هاي معروف دنيا با اشتياق سخنوري مي كند،
" آريانا "ي ايتاليايي هم با آن پاها و دست هاي بلندش مسول نظارت و حفاظت و بهره برداري از تمامي كابينت ها و كمد هاي بلند اينجاست.
" ماگدا" از يك مادر لهستاني و پدر فلسطيني اينجاست تا تلفيقي از استقامت و آرامش باشد.
واما يكي اينجاست كه هم نگاه من از او پرسوال است وهم دست هاي او پر ترديد براي بخشيدن .
"اليان" قد بلند وچهارشانه با موهاي پريشان و نگاهي نافذ ودهاني كه به اندازه تمام صورت اش باز مي شود، آنگاه كه خنده را مجال روانه شدن به صورت درشت اما دخترانه اش باشد.
تنها دختر جمع است كه مادري مي كند و يك لحظه نشستن رابه معني هدر رفتن وقت مفيد براي مهيا كردن شام شب اهالي خانه مي داند، يك لحظه روبرويم مي ايستد تا طولاني به چشم هاي پرسشگرم خيره شود:
" من مثل دولت مردان سرزمينم فكر نمي كنم، اينجا پيشاني " ماگدا " را به خاطر رنجي كه پدرش ازتفكر سياست مداران مان كشيده ، بسيار بوسيده ام ، او نيز. امشب هم براي نوروز تاريخي ايران تا صبح با تو بيدار مي مانم تا هفت چيز كه با " اس" شروع مي شود را نگاه كني و به تاريخ كشورت ببالي، و حالا تو چي ؟ آيا تو هم مثل دولت مردانت فكر مي كني؟ "
" اليان " ماهرانه سفره هفت سين نوروز باستاني ايران را براي مسافر تازه از ره رسيده و خسته تزئين مي كند و من از پشت بخاربرخاسته از ديگ برنجي كه او مهربانانه پخته، به صورت آرام اش خيره مي شوم تا پاسخي براي پرسشش بيابم:
" نسبت تو با دولتمردانت چيست؟ آيا سرزمين من بايد از نقشه جهان محو شود؟ "
" ماگدا " معصومانه مي خندد.

