صفحه‌ی اصلی | April 2007 »

بايگانی: March 2007

March 16, 2007

سلام

با اين همه كلمه كه از در و ديوار ذهن و خيال مي رود بالا ، با اين آشفته حالي كه هيچش نيست دوا جز پناه آوردن به همين كلمات بي پناه ، با اين همه بي خيالي كه كلمات تازه به دنيا آمده را پشت درهاي بسته اداره مجوز مي گذارند جا، چه بايد كرد و چه مي توان كرد؟
وقتي كرور كرور كلمه، پشت موجودي به نام ترس و احتياط ، نفسشان را در سينه حبس مي كنند ، وقتي همين احتياط، دروني مي شود و با خط قرمز هاي بيروني دست به يكي مي كند تا ديگر آنچه بر صفحه مي آيد ، نباشد آني كه مي خواستي و مي پنداشتي،چه بايد كرد و چه مي توان كرد؟
نوشتن در دنياي مجازي شايد پاسخي باشد به يكي از اين چه بايد كردها ، اگرچه ورود به خانواده بزرگ وبلاگ نويسان مرام و مشربي دارد كه من شايد با خلق و خوي و خصلتش خو نكرده باشم وبه همين سبب روزي همسفر نيمه اين ره بودم در فضاي سيمرغ اما امروز كه هر آنچه در روزنامه مي نويسم ديگر همه آنچه نيست كه مي خواهم بنويسم ، دوباره كوله پشتي ام را با خروار خروار كلماتي كه روي دست و دلم باد كرده بودند برداشتم و آمدم تا شايد اهالي اين خانه به سلام دوباره مهمان ناخوانده ديروز و امروزشان پاسخ گويند، تلخ يا شيرين تحملم كنند، از قضاوت شدن خسته ام ، نقدم كنند ، از خالي شدن هراسيده ام ، پر بارم كنند ، از تنها شدن دلتنگم، همراهي ام كنند و از ديگري بودن فراري ام ، گاهي مرا به خود بودن ميهمانم كنند:
سلام.

ماچقدر جا مانده ايم




از پرواز جا ماندم  و به همين راحتي ازقطاري هم كه قرار بود دقيقا بعد از نشستن هواپيما ببردم به شهري ديگر جا ماندم .


 حالا به كسي مي مانم كه چندين ساعت از همه چيز و همه كس عقب تر است، مثل همه اين سالها كه هر چه ما دويديم ديگران هم جلوتر از ما و با همان سرعت ما دويدند، ما دويدم ، زمان دويد ، ما سرعت گرفتيم ، همسفرانمان نيز ، گردي كره زمين هم به كمكمان نيامد و به هم نرسيديم ، همه كشورها ، همه آدم ها، تكنولولوژي ، فكر ، صنعت ، اقتصاد، انديشه، همه و همه چيز در همه جا و همه مكان سرعت داشتند و ما همين طور جا مانديم ، آنقدر جا مانديم كه حالا هرچقدر هم داد  بزنيم:


  آ آ آ‌ آ آي ي ي ي ي...  ما دستمان رنگ انرژي هسته اي دارد....آ آ آ آ ي ي ي ي.... ما دهانمان بوي دموكراسي مي دهد....آ آ آ آ آ ي ي ي ي ... ما ديگر بر جاي جاي تنمان ردي از طاعون  و وبا و زخم حقوق بشري نيست ، هيچ كس باورش نمي شود.


جلوتري ها مي شنوند ، نرم برمي گردند ، با طرح خنده اي  بر لب به ما نگاه مي كنند و باز بلند بلند مي خندند، بعد به ما پشت مي كنند، راهشان را مي گيرند و مي روند.


حالا ما مانده ايم و ... حا لا من مانده ام و راه سختي كه پيش روي من است و خنده مسافري كه در كوپه لوكس اين قطاري كه هيچ چيزش به هيچ چيزيم نمي آيد به سرعت كند دست هاي من بر صفحه كليد خيره  شده است ، از كلماتي كه بر صفحه لب تاپ نقش مي بندد اصلا سر در نمي آورد اما خيلي  زود مي فهمد  كه  صاحب اين حروف، خود  مسافري جا مانده  از يك قطار بزرگ تر است.


من مي خواهم به روي خودم نياورم ، سرعتم را تند مي كنم تا از ضرباهنگ تند انگشتانم بر صفحه كليد  به كندي ام پي نبرد و هي غلط مي نويسم. آدم نمي شوم انگار. آخر در راهروهاي پيچ در پيچ و گيج  فرودگاه و ايستگاه قطار هم  از حول عقب نماندني ديگر هي تند  كردم و هي به در و ديوار خوردم و هي گم شدم.


اما آرام آرام گذاشتم ديگر اين انگشتها بيهوده ضرب نگيرند ،  آنجا هم  نفهميدم چرا هي مثل آدم هاي احمق، ترمزم را دور انداخته بودم و الكي الكي سرعت گرفتم و خودم را مي زدم به در و ديوار، كف دستهايم زخم شد از سنگيني ساك و سبد، همه سوغاتي هاي مهتاب و آزاده و نرگس و سياوش ، تمام ويژه نامه ها و كاغذ پاره هام و دست نوشته ها، همه  له و مچاله شدند، اما من هي مثل آدم هاي دست و پا چلفتی که راه را گم کرده اند و هی به بی راهه می روند.....


از پنجره به مسافري نگاه مي كنم كه آرام و قرارش دلم را مي لرزاند،من چقدر جا مانده ام، ما چقدر جا مانده ايم.....


 



            ma


 


 


 


 

March 18, 2007

بارسلونا سرد است یا من سردم است؟




چه مي فروشي دختر بي قرار سينه گشوده در باد؟


آب دريا ها را مي فروشم آقا، آب دريا ها


اين اشك هاي شور از كجا مي آيد مادر؟


آب دريا ها را مي گريم آقا ،


آب دريا ها


هنوز بي قرارم ، و مي رسم به سرزميني كه چشم اگر بدوزي به آبي آب هايش ، نا خود آگاه صداي محكم شاملو در سرت مي پيچد كه اينبار دارد شعر" لوركا " شاعر برخاسته از اين دريا ها و تپه ها و رودخانه ها را  گرم برايت دكلمه مي كند ، شايد قوت قلبي باشد براي نشستن دور يك ميز گرد بزرگ كه قرار است زنان رهبرچند كشور در كنار زنان فعال عرصه هاي مختلف سياسي ، اجتماعي ، فرهنگي  واقتصادي كشورهاي اسلامي بنشينند و هر يك از تجربيات زنان كشور خود بگويند.


اسپانيا ميزبان خوبيست شايد ، چرا كه هنوز ردي از خستگي بر چهره زنانش كه به سختي از روزهاي ديكتاتوري ژنرال فرانكو عبور كرده اند، مي بيني و خيالم قرص است كه اينك اگرچه زنان رهبر از كشورهاي توسعه  يافته آمده اند اما به هر حال زبان هم را مي فهميم.


من هم به همراه زنان كهنه كاري از سرزمين خودم آمده ام، زناني كه خمودگي كمر و چين هاي صورتشان گواه سالهاي مبارزه آنان براي رسيدن به تساوي حقوق نيمي از پيكره جمعيتي ايران با نيمه مردانه اين كشور است. به احترامشان همواره مي ايستم تا بنشينند  و مي نشينند:


مري رابينسون رييس جمهور سابق ايرلند، كيم كمپل نخست وزير كانادا، جنيفر شيپلي نخست وزير نيوزلند زناني هستند كه در كنارژوسپن نخست وزيرسابق فرانسه، باندويك نخست وزير نروژاز روبرو به ما و زناني ازاسپانيا، فرانسه، مصر ، مراكش، بحرين، عربستان، عراق، اسلو و آفريقاي جنوبي نگاه مي كنند.


مي دانم خيلي كم و كوچك تر از همه اين زنانم ، اما نمي دانم چرا نقطه بزرگي در ذهنم روشن است از قدم هاي كوچكي كه مي توان برداشت.


شب هاي قبل از نشستن در اين سمينار به هر كانال خبري از ايرانم سر مي زنم تا با اتكا به همان نقطه روشن بنشينم اينجا و سرم را بالا بگيرم، همش خبر دستگيري و دربندي زنان است، تعدادشان كم نيست، 32 نفر، دلم شور مي زند ، سردم مي شود، نمي دانم به سرفصل مطالبي كه براي گفتن آماده كرده بودم بايد يادي از 32 تن از دوستان و همجنسان خسته ام اضافه كنم يا اينجا كنار غريبه ها لب بر چينم و هيچ نگويم.


آمده بودم تابه نقش و حضورفعال زنان در عرصه رسانه هاي ايران ببالم، خب مي بالم اما كاش از صدا و سيماي خودمان ياد مي گرفتم كه چگونه و با چه اعتماد به نفسي مي تواند درست لحظه اي كه زنان را در ميدان هفت تير بر سطح زمين سخت سيماني مي كشند، درست زماني كه زنان ساكت  وآرام گرد هم آمده در ورزشگاه آزادي را با باتوم و لگد پراكنده مي كنند، درست زماني كه نزديك به چهل زن را يكهو به بند تاريخي209 اوين مي برند، آنها مي توانند مناظري از همزيستي مسالمت اميز يك گرگ با نوزاد يك انسان را در فلان ايالت دور افتاده  يا كشف تخم مرغ سه زرده را در ايالتي ديگرگزارش كنند.


 كاش مي رفتم حداقل يك دوره كوچولو مي ديدم كه اينجا اصلا كك ام نگزد وقتي زن هاي عرب مراكش و مصر و عربستان از تلاش زنانشان براي رفع تبعيض هاي جنسيتي سخن مي گويند و پز آزادي تحرك زنانشان را مي دهند ، من هم  از گل و بلبل وقناري هاي عاشق گزارش دهم، اصلا به من چه ربطي دارد كه شادي صدر روزهاي آخري كه مي آمدم پز با سواد شدن دختر كوچولويش را به من مي داد، بگذار او و محبوبه عباس قلي زاده با آن صورت پر از خنده شان در زندان تند وتند، ابعاد وزواياي اقدامات يك جمع 32 نفره عليه امنيت ملي يك كشور هفتاد ميليوني را براي بازجوها روشن كنند ،من هم با تمام صورت اينجا لبخند مي زنم و مي گويم:


من از ايران مي آيم، ما به پيروزي بزرگي نايل شديم و اينك 13 نماينده زن در مجلس 290 نفره داريم ، هيچ وزير زن نداريم اما دو معاون رييس جمهور زن داريم ، در مجلس خبرگان ، شوراي نگهبان، مجمع تشخيص مصلحت نظام ، درجمع سفرا ، شهرداران ، استانداران و... تا چشم كار مي كند ردي از زنان نيست و به همين سادگي صداي زنان دربند را فقط از خانواده ها و گاهي هم رسانه ها و وبلاگ ها بايد شنيد.


 چه اهميتي دارد،  من با تمام صورت به جمعيت حاضر لبخند مي زنم و فخر مي فروشم و حتما بلدم عصر هم بروم اطراف دانشگاه تخصصي فلامنكو به  موسييقي زيبا و پر جرات اين سرزمين گوش جان بسپارم و باز فردا دوباره بيايم در همين جمع و هي فخر بفروشم حتما هيچ كس اينجا لوركا را زمزمه نخواهد كرد و نخواهد پرسيد:


چه مي فروشي دختر بي قرار سينه گشوده در باد؟


ومن هم احتمالا پاسخ نخواهم داد:


آب دريا ها را مي فروشم آقا، آب دريا ها


 


اين اشك هاي شور از كجا مي آيد مادر؟


آب دريا ها را مي گريم آقا ،


آب دريا ها


 








 

March 20, 2007

فراري از گربه ايران، همخانه با گربه هاي ايتاليا

 


حتي يك نگاه، بي پرسش به چشمهاي ديگري نگاه نمي كند.اينجا فرودگاه مالپنساي ايتالياست و روسري مسافراني كه از ايران آمده اند يا به گردن آمده يا در يك جاي هميشگي، گوشه چمدان شان جا خوش كرده ، باز هم سر در نمي آورم همه گيج و گنگ اند يا من گيج شده ام از اين همه تغيير ناگهاني صورت هاي بي رنگي كه حالا پر از رنگ و ناز و كرشمه شده اند با اين همه اما من تنها به نگاه پرسشگر همه خيره مي مانم.


سالانه نزديك به 1300 دانشجو براي تحصيل از دانشگاههاي ايتاليا پذيرش مي گيرند و مسافران اين هواپيما جمع خيلي اندكي از ان 1300 نفرند. دخترهاي ريز و معصوم با موهاي آشفته و نگاههايي آشفته تر به گنجشك هاي كوچكي مي مانند كه تند و تند از زمين و زمان بالا مي روند، پر اضطراب چنان كه گويي از چنگ گربه اي فرار كرده و ميل نگاه كوتاهي حتي به پشت سر را ندارند آري همه از ايران در رفته اند و اگر هم فرصت پيدا كنند، شايد از بالا با دلهره به گربه بزرگي كه گويي از چنگش در رفته اند،  مي نگرند.


 از رم و زيباي هايش كه عبور مي كني و حسابي خسته اما غني از راه رفتن در تاريخ مي شوي مي رسي  به شمال ايتاليا، شهري به نام  "بولونيا" كه سومين يا چهارمين شهر ايتالياست .


يك شهر دانشجويي كوچك كه وقتي باران ببارد، رهگذرانش از خيس شدن در امانند كه پياده رو هايش سرتاسر  زير طاق هاي بلندي از انبوه ساختمانهايش ميزبان رهگذران است. يعني طاق هاي گنبدي شكل هر ساختمان به تنهايي چتري بزرگ است بر سر پيادرو هاي  تمام شهر.


ميزبان من ، دو دختر ايراني جواني هستند كه چندين سال از بهترين سالهاي عمرشان را اينجا بوده اند. زندگي دانشجويي شان هيچ شباهتي به آنچه كه در ايران تصور مي كردند ، ندارد، و البته تلفيقي است از آرامش، زيبايي، رفاه، كار، كار، كار ، دلتنگي و باز حس هاي نوستالژيكي كه گاه با يك آواز ساده من تا عمق دلشان مي لرزد.


اينحا همه چيز بوي درس و رقص و كار مي دهد، همه چيز سر جاي خودش است به جز همان دلتنگي مضاعف كه گاهي فشارش بغضي مي شود كه بي امان گلو مي درد، براي من كه مسافر م چنين است تا چه رسد براي آزاده و معصومه كه شعرهاي فروغ فرخزاد تنها فصل مشترك هرسه ماست كه در چمدان يا در چنته مان است.


و اما آن ديگري چه ساده تعريف مي كند و چه بي غل و غش كه ماه اول ورودش به ايتاليا را شانس آورده است:


"وقتي وارد فرودگاه شدم، با همان ايتاليايي نصفه و نيمه كه بلد بودم ، به اولين آگهي كه روي ديوار بود خيره شدم، دو زن و شوهر براي مدت يك ماه دنبال كسي بودند كه از گربه هايشان مراقبت كند، چشمانم برق زد ، آگهي را از ديوار كندم و پاهايم را از زمين . به سرعت دويدم.


از همان روز قرارداد را بستيم .زن و شوهر جوان عازم نيويورك بودند، من هم به آنها نگفته بودم كه هنوز خانه اي در ايتاليا ندارم البته آنها هم نگفتند كه نبايد شب ها در آپارتمان آنها بمانم، به اصول و راهكارهايشان براي غذا دادن به گربه و نگهداري مهربانانه از آنها گوش دادم و از فردا شدم  همخانه  گربه ها."


 يك ماه  فرصت خوبي شد تا مثل بيشتر دوستانش كه همان دو  سه هفته اول مستاصل به ايران برگشتند، فكر بازگشت به  سرش نزند.


تردي نيست كه ساعت ها بي هيچ دغدغه اي پشت به زمين گذاردن و خيره به آسمان بي غبار ايتاليا دوختن لذتي فراموش ناشدني را لاي دندانهايت تا هميشه جا مي گذارد و تو هي مي تواني مزه مزه كني اما لحظه بدرود  كه مي رسد مگر مي شود اين همه اشتياق توام با سادگي سرشار از دلتنگي گنجشك هايي كه از چنگ گربه بزرگ در رفته اند تا گربه هاي اينجا را تر و خشك كنند ، فراموش كرد؟


مي دانم باز تلخ نوشته ام اما نمي دانم بايد از اين همه شادابي جوان هاي زيبا و خوشرنگ ميدان بزرگ "پياتسا ناوونا" در رم، موزه بزرگ نقاشي" ديلي اوفيتسي" در  فلورانس، ميدان اعجاب انگيز "سان ماركو" در و ونيزي كه تمام خانه هايش روي  آب هاي  كانال گرانده بر پا شده ، بنويسم يا همين نقطه هاي كوچكي كه مدام در مقابل چشمانم حجم مي گيرند و هي بزرگ و بزرگ تر مي شوند؟


شايد بهتر باشد من از همين گره هاي كوچك كه ذهن روستايي ام را مي آزارد بنويسم  و شما تصاويري از زيبايي هاي دلچسبش ببينيد . چه باید کرد؟


 


 


 


 


 

March 21, 2007

وقتی دختر یهود سفره هفت سین ایرانی مي چیند


                      


رسيدم انگليس اما هنوز نيمه ديگرم به من نرسيده، چنان كه گم است گويي ، نمي دانم كجا جا مانده اما.


 آسمان لندن هم آفتاب تندش را به همان تندي كنار مي گذارد تا آن نيمه ديگرش را به رخم كشد، باور كردني نيست، آفتابي كه به همتش، چشم، بي قاب سياه عينك، قادر به ديدن هيبت و هيمنه شهر نبود، اينك سخاوت مندانه جايش را به دانه هاي درشت برف داده است و من از همان فرودگاه " استن استد " لندن به رقص رندانه موها و بادها و دانه هاي برف و سمفوني سوز و ساز و سور و سات نوازنده هاي سر راه و رهگذران صد مليتي  شهر مي نگرم و سيراب مي نوشم از آسمان.


اينجا خبري از تكاپوي ملتي براي نوروز باستاني شان نيست من اما از آن سرزمينم و شايد بيهوده پي سبزه عيد و شش سين ديگرش چشم مي دوانم در شهر. شكوفه ها اما فصل مشترك اينجا و آنجايند.


 زود قضاوت كردم ، ثروتمندترين منطقه لندن جاييست كه چند مغازه كنار هم، همانند همان تهران و شهرهاي ديگر ايران ، هزار و يك تكه از هرآنچه كه بوي عيد وتحويل سال  نو مي دهد را يكجا جمع كرده است، فقط صداي دوره گردها و دستفروش هاي شهرو غلطيدن و لوليدن و گره خوردن بي سبب آدم ها در يكديگر را كم دارد تا بشود همان شهر آشفته خودمان.


مي رسم به" كينگز كورس" درست وسط لندن، جايي كه " دانشگاه " سوآس"  و يك خوابگاه دانشجويي بزرگ در آن است و هنوز به شب مانده چند دانگي كه تمام اهالي يك خوابگاه كوچك دانشجويي، براي ميهمان شرقي شان بساط عيد بر سفره مي چينند.همين  را هم از هم اتاقي هاي سال هاي قبل شان ياد گرفته اند و هم اتاقي نصفه ايراني امسالشان.


چقدر ما گفتيم اينجايي ها سردند و بي تفاوت و چقدر من ديدم كه اينجايي ها گاه گرم ترند با مسوليت .


" فدريكه" دختر بلوند آلماني از همبازي هاي كودكي ام گرم تر و صميمي تر بود وقتي اصرار داشت با همان فارسي نيم بندي كه سالهاي حضورش درافغانستان ياد گرفته بود، مهمان نوازي كند.


 " كاترينا" دختر شاد ايتاليايي هم تمام ظرافت و لطافت دخترانه اش را كنار گذاشت تا پيش بند آشپزي بپوشد و كيك شب عيد را بپزد.


"شيكا"ي هندي هم انقدر ريز و كوچولو بود كه كسي دلش نيايد به كارش بگيرد، سينما مي خواند و مدام از هنرپيشه هاي معروف دنيا با اشتياق سخنوري مي كند،


" آريانا "ي ايتاليايي هم با آن پاها و دست هاي بلندش مسول نظارت و حفاظت و بهره برداري از تمامي كابينت ها و كمد هاي بلند اينجاست.


" ماگدا" از يك مادر لهستاني و پدر فلسطيني اينجاست تا تلفيقي از استقامت و آرامش باشد.


واما يكي اينجاست كه هم نگاه من از او پرسوال است وهم  دست هاي او پر ترديد براي بخشيدن .


"اليان" قد بلند وچهارشانه با موهاي پريشان و نگاهي نافذ ودهاني كه به اندازه تمام صورت اش باز مي شود، آنگاه كه خنده را مجال روانه شدن به صورت درشت اما دخترانه اش باشد.   


تنها دختر جمع است كه مادري مي كند و يك لحظه نشستن رابه معني هدر رفتن وقت مفيد براي مهيا كردن شام شب اهالي خانه مي داند، يك لحظه روبرويم مي ايستد تا طولاني به چشم هاي پرسشگرم خيره شود:


" من مثل دولت مردان سرزمينم فكر نمي كنم، اينجا پيشاني " ماگدا " را به خاطر رنجي كه پدرش ازتفكر سياست مداران مان كشيده ، بسيار بوسيده ام ، او نيز. امشب هم براي نوروز تاريخي ايران تا صبح با تو بيدار مي مانم تا هفت چيز كه با " اس" شروع مي شود را نگاه كني و به تاريخ كشورت ببالي، و حالا تو چي ؟ آيا تو هم مثل دولت مردانت فكر مي كني؟ "


" اليان " ماهرانه سفره هفت سين نوروز باستاني ايران را براي مسافر تازه از ره رسيده و خسته تزئين مي كند و من از پشت بخاربرخاسته از ديگ برنجي كه او مهربانانه پخته، به صورت آرام اش  خيره مي شوم تا پاسخي براي پرسشش بيابم:


" نسبت تو با دولتمردانت چيست؟ آيا سرزمين من بايد از نقشه جهان محو شود؟ "


" ماگدا " معصومانه مي خندد.


 




             


  

March 26, 2007

اينجا لندن است زير پرده فيلم 300


صاحبخانه وقتي مي بيند در ميان بازي و هياهو، فرزندانش دارند زير دست و پاي پچه هاي مهمان له مي شوند، چشم از چشمهايت بر نمي دار و چنان بي تاب و سرد نگاهش به نگاهت خيره مي شود كه تو دلت يكهو مي لرزد و ديگر دستت به سفره نمي رود.


من اينجا در انگلستان، همان ميهماني هستم  كه در يك بازي سياسي، بچه هاي صاحبخانه زير دست و پاي بچه هاي ما جا مانده اند و صاحبخانه حتي لحظه اي چشم از چشمت بر نمي دارد.


تا بگويي ايراني هستم، چندين چشم از چندين سو مي ماسد بر تما رفتار و كردار و گفتارت . از همان داخل فروودگاه "استن  استد" لندن، برخلاف گذشته تنها به گرد يك ايراني چند پليس حلقه مي زنند و پاسپورتم دست به دست مي گردد تا اطمينان حاصل شود كه من يك هفته بيشتر در خانه شان نمي مانم. حس غريب و مهمان نوازی عجیبی است.


البته اين اتفاق در فرودگاه " تري استه" ايتاليا هم افتاد و ظاهرا اين روزها در بيشتر كشورهاي اروپايي، ايراني ها را با مراقبت بيشتري بازرسي مي كنند. وقتي دختر چشم آبي پشت گيت كنترل زنگ مي زند، دقاق كوتاهي زمان كافي است تا دو پليس قد بلند و درشت هيكل اروپايي در دو سوي شانه هاي نحيفت قد علم كنند و اظطرابي ناخودآگاه دلت را پر ولوله كند و اين ولوله دروني عجب همسفر همپايي است، تا آخر سفر با من است،  تنها كسي است كه تنهايم نمي گذارد.


فيلم 300 كه درآن  ايرانيان باستان در برابر يونيان زيبا روي، چونان انسانهاي قاتل و وحشي با صورت هاي زشت و شيطاني به نظر مي رسند ، اينك بر پرده سينما هاي اينجاست،  پانزده سرباز انگليسي  در خليج فارس دستگير شده اند، سفير لندن در تهران احضار شده، قطعنامه شوراي امنيت عليه ايران با اجماع به تصويب رسيده ،  چين و روسيه و حتي كشورهاي غير متعهد هم در مقابل ايران قرار گرفته اند و مقامات عالي رتبه ايراني هم اعلام كرده اند كه ممكن است ايران دست به بي قانوني بزند، كافي است در همين روزها مسافري از ايران باشي به اروپايي كه  تماما چشم است براي پائيدن هر ايراني.


كمتر ديده ام سنجابها و كبوترها پا به پاي آدمها در پارك راه بروند، با آنها هم قدم شوم باز هم نمي توانم آرام بگيرم. پولمان هم اينجا به يك آب خوردني ته مي كشد، ناگزير كمتر مي خورم و كمتر مي خرم، اما وسوسه اي كوچك خرج روي دستم مي گذارد، نمي دانم شايد وسوسه اي بيهوده و عبث بود، اما به هر حال هرچه بود ، آمده بود و كارش را هم كرده بود:


يك بغل گل خريدم و روانه ميدان بزرگ لندن، "لستر اسكوار" كه يكي از سينماهاي اصلي شهر در آن است ، شدم تا كمي  نزديك شوم به فيلم 300 و همه كساني كه اين فيلم را مي بينند شايد گفتني هاي شان كم نباشد.


 از دور ديگر به وضوح در مي يابي كه 300 را دقيقا با انگيزه اينكه “ zoo”  به معناي باغ وحش ديده شود طراحي كرده اند، بر خلاف ترس و انتظارم قدم جلو مي گذارم با ايراني ديگري كه عكاس مي كند از خشم  و مهرباني اروپايي هايي كه در برابر يك خبرنگار ايراني با گلهاي كوچك رنگي مي ايستند.  مي دانم با يك گل بهار نمي شود اما گزارش بدي از آب در نيامد. مطلبم را براي روزنامه اعتماد ملي خواهم فرستاد اما تلخي ام را نه.


حتما تصادفی  است كه در " بريتيش موزه" هم قسمت مربوط به تارخ ايران را بسته اند. بي ترديد براي تعميرات است....


اینجا لندن است و من هم مهمانی که صاحبخانه تمام لقمه هایم را می شمارد، گلويم زخم شده از بس كه آب دهانم خشك مي شود  و هي  با بغض لقمه را فرو مي دهم از اين گلوي صاحب مرده تا سرم بالا باشد.



 

March 28, 2007

خانه به دوشان خانه خبر

چقدر سخن گفتن در کنار استاد سخن سخت است و البته دشوار تر آنکه تو از دشواری روزهايي بگویی که بر او دشوار تر رفته اين روزها نه بر تو که هر وقت اراده کنی در کوچه پس کوچه های ولایتت هستي بی هیچ کوچ ناگزیری.

مسعود بهنود را اولین بار بود كه از نزديك می دیدم در دانشگاه سوآز لندن، خودش از واژه گان غلو آميزي كه در مدحش به كار برند بيزار است اما به هر تقدير شاگردانش بي آنكه خجل باشند براي استادي كه گنجينه اي گرانقدرش مي پندارند، چنين مي كنند و گويا ترين كلمات را گاه به پايش مي ريزند و حالا من در كنار كسي كه دمي كوتاه حتي غنيمت است براي دانستن و دانستن و آموختن ، بايد از  روزهاي غريب روزنامه نگاري در ايران بگويم.


فصلي كه خانه به دوشي هاي مكرر، مجال آموختن و  نزديك تر شدن به دنياي روزنامه نگاري نوين را از نسل ما گرفت و جايش چه به ما داد نمي دانم ،  هر روز از اين خانه به آن خانه اين ما بوديم كه قرباني مي داديم به جاي آنكه قهرماني از عرصه روزنامه نگاري ايراني به بار آريم.


آسمان مطبوعات ايران در "زنجيره اي" دل آزار گرفتار آمد و چه بسا گاهي ما نيز پنداشتيم هر چه تعداد روزنامه هاي بسته شده در سوابق كاري مان افزون تر ما نيز برنده تر ، غافل از آنكه هر روز يك ميدان آرام را براي رشد كيفي و حرفه اي روزنامه نگاري مي باختيم و فردا باز ما بوديم و خانه اي نا آرام تر كه به ميدان نزاع و حركت با عصا نزديك تر بود تا ميدان تجربه اندوزي و رسيدن به روزنامه نگاري مبتني بر علم و عقل. شايد هم اين حرف ها از سر دلتنگي است وقتي مي بينم عمر مفيد روزنامه نگاري در ايران آنقدرها قابل باليدن نيست تا در جامعه روزنامه نگاري جهان بتوان سري بالا گرفت و گفت : آخيش ما هم بوي كاغذ كهنه يك روزنامه خيلي قديمي را مي دهيم...


چقدر اينجا همه سراغ "شرق" را مي گيرند...


چقدر اينجا پر است از خانه به دوشان خانه خبر كه تا جا داشت در همان ايران از اين خانه به آن خانه كوچانده شدند و امروز اينجا در گوشه اي نمي دانم آرام يا نآرام...


بگذريم و بگذاريم  ديگران نيز از سر تقصيرات مان بگذرند و نگذارند به كوچكترين خطايي خانه مان از پاي بست ويران شود و گاه هم از باليدن به يك دلخوشي كوچك كه حتي ممكن است يك عكس يادگاري در كنار يك استاد قديمي باشد ، نهراسيم، نه از حساب پس دادن ها و نه از قضاوت شدن ها:


با استاد از يادگيري تا يادگاري


اينجا را هم كليك كنيد

March 29, 2007

خدا كند وقتي ملوان انگليسي به خانه بر مي گردد...

                 


                


 


 


روي صندلي كناري، پسر جواني روزنامه را مي بلعد انگار، ديگر بعد از گردن دراز كردن و سرك كشيدن تا بنا گوش سرخ نشدم، چون ايندفعه ديگر صفحه پر از عكس هايي نبود كه چشم من هنوز به ديدنش عادت ندارد.


تمام روزنامه هاي اينجا پر از رنگ است اما امروز در صفحه نخست تقريبا همه روزنامه هاي اينجا عكس زني است كه موها و چشم هايش از جنس زنان اينجاست اما روسري اش به رگ كلاه من و البته به رنگ روسري بسياري از زنان ايراني.


"في ترني"  يكي از زنان دستگير شده با 14 ملوان انگليسي  توسط ايران است كه اينك عكس نخست روزنامه هاي اروپا شده است :


او ابتدا اعتراف مي كند به اينكه  وارد آب  هاي ايران شده  و سپس از رفتار مهربانانه  دستگير كنندگانش مي گويد و تلوزيون ايران هم پخش مي كند:


 


"اينجا همه خونگرم ، مهمان نواز و مهربان هستند ، در روز، سه وعده غذا مي خورم، مايعات هم در اختيارم هست، اينجا به خوبي از من نگهداري مي شود."


 


چقدر خوب است كه بازجو ها بازهم مهربان بوده اند، بيچاره مادرم آنروز، توي ايوان خانه چقدر گريه كرد تا مرا متقاعد كند كه " برادرها حتما خيرت را مي خواهند" و من مثل شخصيت هاي رمان "احمد محمود" و "نادر ابراهيمي" هي مي خواستم قهرمان بازي در بياورم و هي بگويم نه.


 بيچاره مادرم تند و تند گريه مي كرد اما من كماكان ايوان خانه "قمي كلا"  را يك ميدان مبارزه  بزرگ مي ديدم كه مي بايد رسالتم را تمام و كمال به مرحله اجرا برسانم، به جز صداي مرغ و اردك هاي وحشت زده حياط، صداي ابلهانه خودم هم در سرم دو برابر مي پيچيد و كلافه ام مي كرد:


"اگر مي خواهيد ببريدم همينطوري كه هستم دستبند بزنيد" ، و با دست مثل يك انقلابي تمام عيار چادر سياهي كه مادرم به سفارش آنها آورده بود را نقش زمين كردم، خيلي هم اصرار داشتم كه دست هايم را در دو طرف مثل پرانتز نگه دارم، انگار تاريخ ايران مي بايد در گوشه اي از روستاي قمي كلا تغيير مسير مي داد و مسوليتش هم تنها روي شانه هاي من 19 ساله بود.


تنها  12 يا 13 روز بعد، من با چادري كه ديگر مال مادرم نبود، و در جايي كه ديگر ايوان خانه من نبود، جلوي يك دوربين نشستم.


وقتي برگشتم به مادرم  گفتم: همه با  من مهربان بودند ، مهمان نواز و خونگرم.


بعد از من خیلی ها دیگر به مادرشان همین حرف را زدند اما وقتي به خانه برگشتند....


 


خدا كند وقتي "ترني" به خانه برگشت غير از اين نگويد، دلم نمي خواهد دل مادرم بشكند، نبايد شك كند كه آن روز همه با من مهربان بودند...........


تردید ندارم ایران این روزها آنقدر هوشیار هست و آنقدر خوش رفتاری می کند که وقتی ترنی برگردد هم ...


 


پس از انتشار تصاویر تلوزیونی 15 ملوان انگلیسی


حمایت از زندان بان


 


             


 


Powered by
Movable Type 3.34