توافق اجتماعی

سرها غالبا يا در مجله و كتاب و روزنامه فرو رفته يا يك چيز ديجيتالي در گوششان چپانده اند تا هيچ كس با كس ديگري حرف نزند، چه در داخل مترو باشند چه در ايستگاه به انتظار مترو، فرقي برايشان نمي كند، در صف اتوبوس هم كسي از گراني تخم مرغ و گوجه فرنگي و حرف هاي جديد رئيس جمهور، حرف نمي زند كه آن يكي پي اش را بگيرد و يك دفعه يك كنفرانس داخل اتوبوسي داغ پا بگيرد، راننده تاكسي هم كه محال است، با گفتن " چقدر امروز هوا آلوده است"، بخواهد باب سخن با مسافر بيچاره باز كند و تا ته مسير هم مسافر و هم شوفر ديگر از جيك و پيك هم باخبر باشند.
حالا تو هي زور بزن كه يك گپ و گفت سر راهي از جنس همان هايي كه احسان نراقي در شوراي سردبيري اعتماد ملي مي گفت فقط مختص حال و هواي مردم ايران است، راه بينداز. مگر مي شود، حالا بيا هزارو يك راه را هم امتحان كن:
به سرعت مي دوم به سمت پيرزني كه قادر نيست پاهايش را بيش از اندازه بالا بياورد تا از پله هاي اتوبوس عبور كند، فرصت خوبيست تا اين محبت قلمبه شده را نثارش كنم، هنوز ميان زمين و آسمان اتوبوس معلقم ، درست لحظه اي به پيرزن مي رسم كه كه راننده اتوبوس با فشار دادن يك دكمه ساده، پله هاي اتوبوس را در چشم بر هم زدني براي پاهاي ناتوان پيرزن به پايين كشيد، از همان سر جاي خودش و لازم هم نبود مثل من ميون اين همه مو زردها و چشم آبي هاي آرام، هول برش دارد و كف اتوبوس شيرجه بزند براي مهر ورزيدن و كمك كردن، در نهايت من مي مانم و يك لبخند ماسيده و دهاني باز : هان... كه اينطور...
تا چشم كار مي كند ماشيني نمي بيني اما يك صف طولاني پشت چراغ قرمز ايستادند و هيچ كس هيچ عجله اي براي رد شدن از لابلاي ماشين ها ندارد، چه ساعت از نيمه شب گذشته باشد و چه كله سحر باشد ، فرقي نمي كند چشمي اينجا زير كلاه يا چتر پليس، ناظر و بپايت باشد يا نباشد، فرقي نمي كند، روي پله هاي برقي مترو بدون استثنا هميشه يك نظم انگليسي حاكم است يعني يك سمت اين پله طولاني و دراز هميشه خالي است و در سمت ديگرش همه پشت هم و فشرده می ایستند تا اگر كسي عجله دارد از آن سمت خالي پله برقي بدود ، به همين سادگي.
دلت لك مي زند براي يك دعواي جانانه و فحشهاي مخصوص رانندگان، دلت ميخواهد بلاخره يكي تا كمر از پنجره ماشين بزند بيرون و هرچي ليچار بلد است بار همپالگي اش كند، هر چه چشم بداوني چشمي نمي يابي كه بيهوده بر اندام دختراهايي كه راه خود مي روند، پرسه زند ، دلت لك مي زند براي اين كه كشيده جانانه يك زن بنشيند به صورت مردي كه دست در دست زنش دارد اما چشم و نيشش براي زني كه از روبرو مي آيد باز است.
دلت لك مي زند براي آنكه هوار بزني روي سر كسي كه پوست تخمه و پرتغال و پس مانده آب و آش راه را از شيشه ماشين جلويي رها كرد و باد هم بدون معطلي شتك هايش را چسباند به پيشوني تو كه سرت را همينطوري بي پروا از شيشه نيمه باز ماشين انداخته بودي بیرون تا نفس تازه كني.
دلت مي خواهد توي صف سينما و اتوبوس و هزار تا صف ديگه مچ كسي كه از گوشه و كنار، خودش را مي چپاند توي صف بگيري، دلت مي خواهد توي لوليدن درهم و برهم آدمهاي آشفته شهر، حاضر جواب باشي براي متلك هاي ركيك و وقيحانه اي كه از هرسو به سمتت پرتاب مي شوند ، دلت لك زده براي لگد زدن به كاپوت ماشين يا سنگ انداختن به سمت شيشه نيمه باز ماشيني كه بيهوده براي تو كه از پياده رو مي روي و اتفاقا هيچ آرايشي هم روي صورتت نداري ، هي بوق مي زند و راننده هي سرش را به شكل چندش انگيزي تكان مي دهد.
دلت مي خواهد از دل غرب وحشي دست خالي بيرون نروي و بتواني صفحه روزنامه را پركني از بي اخلاقي ها و عربده كشي ها و خشونت هايي كه هرروز قصه مكررش را شنيدي.دخترك ساعت ها هم اگر به ديوار تكيه زند نه صفي از ماشين، بر ترافيك شهر داغ تازه مي زند نه صفي از پير و جوان بيكار و چشم چران پياده رو را پر مي كند.

ساعت 12:30 شب است، از يك مهماني ايراني بر مي گرديم، " آكسفورد استريت " شلوغ ترين خيابان لندن كه مركز خريد است هم در اين ساعت كم كم آرام مي شود، حوالي خوابگاه در " كينگز كراس" ديگر صداي نفس هاي آدمهاي نزديك را هم مي شنويم، يعني شهر تا اين اندازه خلوت و ساكت است. سايه زني با سگش در امتداد نگاه ماست، ماييم و يك خيابان بلند كم نور و پيرزني كه تمام كيفش را براي پيدا كردن چيزي زير و رو مي كند.
از پيرزن رد مي شويم و او همچنان در حال زيرو رو كردن زنبيل است ، باز اين محبت قلمبه شده نگذاشت كه بي تفاوت بگذرم، حس انساني ام را به رخ دوستانم مي كشم تا راضي شان كنم كه بايد برگرديم شايد كمكي از دستمان بر آيد.
وقتي رسيدم، پيرزن آنچه را كه دنبالش بود ، ديگر پيدا كرده بود؛ يك دستكش يك بار مصرف تا با آن اضافه هايي كه سگ پشمالويش در گوشه خيابان ريخته بود را به نزديك ترين سطل زباله شهر بريزد بي آنكه كسي او را مجبور ساخته یا زیر بار نگاه کسانی ناگزیر به این کار شده باشد.
سوز سرما مي سرد تا ته بيني ام ، سرم سوت مي كشد و سكوت اين سياه شب سوت و كور را با سرفه اي سخت مي شكنم و شك مي كنم به شايعات شكل گرفته در اطراف يك زندگي ماشيني.
نمي دانم نقش دولت يا نهادهاي تصميم گير در توافقي كه ميان مردم يك جامعه براي رعايت حقوق يكديگر شكل مي گيرد تا چه اندازه مي تواند باشد اما بي ترديد مي توان در سطوح مختلف اين شهر ديد كه چگونه بدون هيچ قانون الزام آوري بيشتر مردم خود را ملزم به رعايت حقوق ديگري مي دانند.
اينجا نامش را مي گذارم توافق اجتماعي اما نمي دانم درآنجا ودر اجتماع خشمگيني كه مردم آن به جاي كنار آمدن با هم و توافق براي رعايت حقوق يكديگر، همواره فرياد و فحش را به خدمت مي گيرند، چه نامي بايد براين رفتار گذاشت؟ تازه ما خونگرمي و نوع دوستي مان در برابر اروپاي سرد، ريشه در تاريخ و شعر وادبيات كهن مان هم دارد.
مدام پي آنم كه زنبيلي بر زمين بماند يا پيرزني را ناي بالا رفتن از پلكاني نباشد تا من از گرماي محبتم اورا بهره مند سازم و پز خونگرمي شرقي ام را بدهم غافل از آنكه اينجا معمولا همه چيز سرجاي خودش است ، كسي هم بار اضافه حمل نمي كند كه نياز به كمك من باشد! چرا كسي روي پوست موز سر نمي خورد تا من به او كمك كنم؟
















