« June 2007 | صفحه‌ی اصلی | August 2007 »

بايگانی: July 2007

July 2, 2007

اين تگرگ لعنتي دارد سرمان را سوراخ مي كند

 اين روزها باران بخش نامه است كه بر فراز ساختمان روزنامه ها و خبرگزاري هاي ايران باريدن گرفته است . مثل تگرگ مي ماند، سر را سوراخ مي كند اما همه يك گوشه اي كز مي كنيم تا تمام شود، تا بند بيايد، نمي شود و هي سر خم مي كنيم . نمي دانم تا كي.

وقتي بخش نامه ها مي رسد به دفتر روزنامه يا خبرگزاري ، همه به هم نگاه مي كنند ، ابتدا كمي نق و اعتراض و گلايه و گيجي و گنگي و سردر گمي ولي كم كم همه به پاكت خاكستري رنگي كه روي آن با ماژيك سرخ نوشته شده " آني " عادت كرده اند و اگر يك شب، معلمان مقابل مجلس تحصن كنند، يا كارگران جايي تجمع كنند و زنان را در مقابل دادگاه دستگير كنند يا  حتي اگر بيست پمپ بنزين در شهر آتش بگيرد، ديگر خودمان بايد بدانيم كه  چند روز پياپي پستچي مي آيد . با همان پاكت خاكستري رنگي كه ...


اين تگرگ لعنتي دارد سرمان را سوراخ مي كند . نكند زير تگرگ حوصله مان براي انجام كارهاي ساده روزنامه نگاري سر برود و هي سر خم كنيم .


دلم مي خواهد دو كار را تجربه كنم. به عنوان يك روزنامه نگار. دق مي كنم اگر نگويم كه تا كنون هزار بار بر وسوسه دلچسب و هراس انگيز اين دو كار فائق آمده ام اما نمي دانم چرا باز يك سر است و هزار سوداي ديگر كه بروم يا نروم؟ بنويسم يا ننويسم؟



هربار كه وسوسه اش مي آيد ، دو دو تا چهارتا مي كنم ، سبك سنگين مي كنم و خودم را در قالب كسي كه آن كار را انجام داده، فرض مي كنم و هي كم مي آورم و هي عقب نشيني مي كنم. مهم نيست كه آن دو كار انجام نشده چيست بلكه مهم آن است كه به عنوان يك روزنامه نگار  از انجام كارهاي ساده اي كه نه توهين است و نه تشويش و نه براندازي نرم  يا سفت ، عاجزم و به گمانم اين تنها درد من نيست كه اين روزها همين عجز و هراس ، همه ما را به سانسورچي هاي قدرتمندي بدل كرده كه تنها به اين شعر شاملو دل خوش كرده ايم و بس: " بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار..."


شايد روزنامه نگاري در جهان سوم، يعني همين كه به نام خبرنگار ، نامت دهان به دهان مي چرخد و جمعي به به و چه چه مي كنند و جمعي مدام تكفيرت مي كنند اما خودت مي داني كه نه سزايت آن همه تقدير مردم قدردان است و نه ناسزاي همه آن كساني كه حاشيه امن شان هر از چند گاهي نا امن مي شود. تنها خودت مي داني كه داغ هزار كار ناكرده به دلت مانده ،تنها از هراس آنچه كه مي  پنداري شايد بر سرت بيايد. و باز تنها خودت مي داني كه در اين خانه به دوشي هاي مكرر است كه مجال آموختن و آموختن در يك فضاي با ثبات نبود و روزنامه نگاران به جاي كسب تجربه در فضاي امن و رسيدن به روزنامه نگاري مدرن و تخصصي  وارد بده و بستان هاي سياسي و حزبي و اما و اگر هاي حاكميتي شدند.


خنده دار است اما نه دور از واقعيت كه پيش پا افتاده ترين كارها مي شود روياي دست نيافتني كسي كه دلش نمي خواهد بي تجربه بنويسد. من از روزنامه نگاري پايتخت نشيني و تحريريه نشيني به همان اندازه بيزارم كه از  روزنامه نگاري  فاقد پشتوانه علمي و تخصصي اما جمعي كه به فن اش مسلح اند راه رفتن به دهكوره و جايي دور از پايتخت و يا خوابيدن لاي كارتن و نشستن سر گذر را در شأن نمي بينند و جمعي كه به تجربه استادند ،  گرفتار آمدن در چارچوب منظم روزنامه نگاري تئوريك از حوصله شان خارج است .


به اين هردو، خط قرمزها، بايد و نبايد ها،بخش نامه هاي مكرر از  روابط عمومي ها و معاونت هاي نهادهايي چون وزارت ارشاد و شوراي عالي امنيت ملي و وزارت اطلاعات و دادستاني و خلاصه نهاد رياست جمهوري و چندين و چند دبير خانه نهادهاي ديگر را هم اضافه كنيد، آنوقت براي روزنامه نگاري در چنين فضايي بايد يك گور كند تا هر روز از هراس و اضطراب چند بار خود را  در آن گور مدفون سازيم و پس از آن به همت آن پررويي ذاتي و اميدواري زائد از گور به در آييم و بار ديگر كاغذ و قلم به دست گيريم و رويا پروري پيشه كنيم.


مثل اين روزهاي من. دلم از روزنامه نگاري در عصري كه روزي هزار بار از هزار اما و اگر مي رهيم و عاقبت حاصل تراوشات اين ذهن خسته مي شود؛ چيزي كه يا چاپ نمي شود يا خود آدم هم وقتي نوشته اش را  مي خواند چيزي از آن همه پيچيده گويي هاي در لفافه سر در نمي آورد، گرفته است.


براي ستون هاي حذف شده خودم مرثيه سرايي نمي كنم  كه از قضا براي ستون هاي چاپ شده غمگين مي شوم كه آيا اصلا كسي را ميل به خواندن يك باره آن هست و اساسا روزنامه ها در فضاي كنوني ما از آن جايگاهي كه بايد برخوردار باشند ، هستند؟


ما روزنامه نگاران ، جماعتي حرف گوش كن از ظن جامعه ايم و جماعتي سركش از ظن حكومت. يعني وقتي دبير خانه شوراي عالي امنيت ملي و معاونت مطبوعاتي وزارت ارشاد اين روزها  نامه هايي با مهر قرمز محرمانه روانه روزنامه ها مي كنند ما  مثل بچه هاي خوب حرف گوش مي كنيم و ديگر در روزنامه هامان نمي نويسيم كه معلمان زنداني در چه وضعيتي به سر مي برند و از كنار تجمع كارگران و  زنان و دانشجويان هم كه مي گذريم ، عرق سرد پيشاني را با گوشه آستين خشك مي كنيم يعني كه از ما توقع پوشش اخبار و ضعيت هم صنفان خودتان را نداشته باشيد اين روزها هم كه به دستور حضرات، اصلا به روي خودمان در روزنامه ها نمي آوريم كه شبي در اين پايتخت پمپ بنزين ها آتش گرفته شد و چه چه...


توقع به جايي هم نيست كه از مديران رسانه ها مان بخواهيم درست در شبي كه همان نامه هاي معروف و آشناي هميشگي به دفتر روزنامه ها رسيد،  پنج يا شش روزنامه نه در مورد همان رخدادي كه از نوشتن اش منع شدند، بلكه در مورد اين منع شدن در صفحه نخست خود تنها به طرح پرسشي هماهنگ بپردازند. مي گويند؛ " اين رفتارهاي انقلابي ديگر جواب نمي دهد و آنها نيز يك شبه آن پنج يا شش روز نامه را با مهر توقيف ، ميزباني مي كنند" و هر چقدر هم كه ما بگوييم نه ، ممكن نيست تا اين اندازه هزينه بدهند و برخورد مستقيم با چند روزنامه را به مصلحت نمي بينند باز هم به اندازه كافي مستند و مدرك دارند تا ثابت كنند كه جماعتي را هراس از بستن فله اي نيست و چه و چه...


 

July 3, 2007

نفس هم ميهن بند آمده ، پوپوليست ها مي خندند!

                                                  


مطلب امروزم در هم میهن با تیتر " پوپوليست ها هميشه نمي خندند" را پس می گیرم، چون صدای قهقهه مستانه شان تا اینجا می آید و ظاهرا حالا حالا ها هم به ريش همه ما مي خندند.



نفس هم ميهن بند آمده  و اینجا توی ساختمان روزنامه  انگار خاک مرگ پاشیدند. همه اما بی سبب می خندند تا مبادا کسی دلشاد شود از اشکشان. تا مبادا " سور عزای ما را به سفره نشینند."


تنها کمی پایین تر در میدان ولیعصر  نيز، هم میهنان بی وقفه بی این سو و آن سو می دوند بی آنکه بدانند نفس هم میهني اینجا بند آمده است. به دستور حضرات تگرگ انقدر باریدن گرفت تا بلاخره سوراخ شد این سر لعنتی. اما همه اینجا می خندند تا مبادا....


هیچ وقت صورت محمد قوچانی را انقدر غمگین ندیده بودم با این که پشت این چهره پر تلاش و امیدوارش غم مرگ چند فرزند خفته اما او هم بی سبب می خندد.


عطریانفر مثل همیشه همه را دور خودش جمع کرده و با قاطعیت از رفع توقیف هم میهن حرف می زند.


همه آمده اند تا تسليت بگويند، از شرق ، سرمايه ، اعتماد ملي ، اما كسي چه مي داند فردا شايد روز عزاي همه كساني كه امروز به تسليت آمده اند باشد. نفس ایلنا  که از هم اکنون  به شماره افتاده و ضربان اعتماد ملی هم می گویند که تند می زند. 


 از ديروز دلم گرفته بود و  انگار مي دانستم كه اين تگرگ لعنتي سرمان را سوراخ مي كند هنوز هم به ماندن روزنامه هاي ديگر اميدوار نيستم...


گزارش تصویری حجت سپهوند


باز مرتضوی از راز توقیف می گوید خبرگزاری فارس


کرباسچی منتظر تشکیل دادگاه می ماند خبرگزاری فارس


خداحافظ هم میهن مریم عزیز


ایلنا هم رفتنیست علی حق


کرکره مان را پائین کشیدند محمد جواد روح


هم میهن نمرد، پيام آوران مرگ مردند فريد مدرسي


رئیس ! این شماره هم میهن برای خودم محمد رحیمی زاده


هم میهن توقیف و ایلنا تعطیل شد فهیمه خضر حیدری


زنگ خطر برای همه روزنامه های اصلاح طلب محمد آقازاده


اگر اسطوره هم باشي اين ته خط است ليلي نيكو نظر


وكيل هم ميهن: توقيف روزنامه مبناي قانوني ندارد ايسنا


اگر يك كلمه بنويسيد مي دهم ريز ريزتان كنند مديار


 هم ما و هم میهن دردمند جمهور


از مشارکت تا هم میهن؛ از لغو امتياز تا توقيف  سیامک قاسمی


مسعود حیدری رفت تا ایلنا بماند خبرگزاری ایلنا

July 4, 2007

آقاي مرتضوي! از ما كه گذشت پاي كودكانت را قلم نكن

 

عكس از راز سر به مهر

            


جناب آقاي مرتضوي ! خوب نگاه كن! فقط عكس سمت راست را روزنامه هم ميهن در صفحه نخست اش كار كرد، تو هم که نباشي سايه مهربانت روي سر همه ما هست، آنقدر كه كسي جرأت باز گو كردن تاريخ را هم نداشته باشد تا بنويسد چاوزي كه اينك در آغوش احمدي نژاد است، روزي در آغوش بوش و صدام هم لنز دوربين ها برايش زوم شده بود. و البته نه برای ثبت جرمی بلكه تنها براي فراموش نشدن در ذهن علیل تاريخ.


حتي در همين روزها بود كه به احترام شما و زیر سايه سنگین حضرتعالی كه هماره بر سر ما مستدام است، ديگر در صفحات هم ميهن نمي ديدي كه كسي همان عبارتي را كه روزي نمايندگان مجلس همين سيستم در ماجراي پرونده زهرا كاظمي به كار مي بردند ، تكرار كند و به جاي واژه نا مأنوس قتل  كه روزي نقل محفل سياست بازان بود،  تنها نوشتند، "دادگاه بررسي فوت زهرا كاظمي" و هيچ توضيحي هم ندادند كه چرا براي فوت يك خبرنگار بايد دادگاه تشكيل شود.


برادر! غريبي نكن! كمي نزديكتر بيا و بگو؛ مگر مي شود يك شب خلقی شهر را چنين به آتش بكشند و ما همه عكس هاي آن شب را از صفحات روزنامه و خبرگزاري برداريم و باز به جاي خلق ناخشنودی كه صبح به دنبال پيگيري اخبار دیشب، سراغ ما سانسورچیان را می گرفت، شما از ما ناراضي باشید؟ از ما و جماعت ما حرف شنوتر كجاي اين كره خاكي سراغ داري؟ بگو تا شاگردي اش را با منت بپذيريم. اگر نه، بگو  از تمام جهان بيايند تا ما برايشان مکتب و مدرسه برپا کنیم و رخت استادي به برکنیم كه ياد بگيرند چگونه مي شود گاهي چشم ها را بست و خبر ها را نديد و  واژه ها را عوض كرد و مفاهيم را دگر گون ساخت و تيتر ها را به انتخاب ديگران نوشت و محور مصاحبه را با خط و مشي دبير خانه ها  تنظيم كرد و عكس ها را برای خوشايند بزرگان در صفحه چيد و تند و تند تكذيبه ها را در بهترين جاي روزنامه ها چاپ كرد و باز هم به ادامه راه اميدوار بود.


غريبي نكن. از ما مهراس. سن و سالي نداريم. مثل خودت جوانيم و همه اميدمان به چهار ديوار  همين كشور است. نزديك تر بيا و بگو مگر مي شود، خودتان اجازه دهيد كودك هم میهن نطفه اش بسته شود و بعد از چهل روز  كه  كودك تازه پا گرفت،  اينچنين آسوده حكم به سقطش دهيد و بگوييد كه از ابتدا مراحل شكل گيري اش درست نبوده يا مراحل رسيدگي به پرونده اش در دادگاه ايراد داشته است و پس الان بايد بميرد... اين اگر  فرجام كودكي باشد كه خودتان در به دنيا آوردن دوباره اش نقش داشته ايد،  جرم اهالي اين خانه چه خواهد بود؟ سرپيچي از بخش نامه ها و تشويش ذهن همسايه ها يا برانداختن بنياد خانه؟ اگر  كودكي در برابر بخش نامه ها و بايد ها و نبايد ها سركشي نكند ،  آنوقت بهانه قلم كردن پايش  چيست؟


نمي دانم مهربان حرف زدن با تو خوشايند دوستانم هست يا نه؟ نمي دانم التماس كردن به تو در مرام همكارانم مي گنجد يا نه.  ولي التماس مي كنم به "براندازان" اين ميهن بزرگ خوب نگاه كن  و ببين آيا ما كه همواره ، واژه ثقيل " برانداز " را روی شانه های نحیف مان يدك مي كشيم، بر انداز واقعي هستيم يا ديگراني كه يك شبه بنياد خانه اي را تنها بر اساس اشتباه خود بر مي اندازند؟ ما كه شانه هامان زير بار اتهام تشويش اذهان عمومي خم شده است به مشوش ساختن ذهن ملتي مشغوليم يا ديگراني كه ذهن ملتي را در اضطراب و تشويش توقیف و تحدید و تهدید نگاه مي دارند؟


مي دانم ورود به حريم خصوصي آدمها رذالت است و كار انسانهاي مومن و شريف نيست، اما بگذار يك بار جسارت كنم اين رذالت را  به جان بخرم و  وارد حريم خصوصي ات شوم:


براي كودكانت وقتي از خانه بیرون مي روي، همانند همه پدر ها و مادرها خط و نشان مي كشي كه دست به كبريت و گاز نزنند. خب تا اينجاي كار درست. اما اگر برگشتی و ديدي، بچه ها تمام چوب كبريت ها را چيده اند وسط خانه و دارند با آن ساختمان مي سازند، يا بالاي گاز را پارچه اي پهن كرده اند  و روي هر شعله خاموشش عروسكي را صاحب خانه خاله بازي شان كرده اند، چه مي كني؟ به توصيه و نصيحتي دگر باره ، بچه ها را دور خودت حلقه مي كني يا از كوره در مي روي و با همان كبريت هاي بي خطر ، خطر مي سازي و خانه را به آتش مي كشي به جرم آنكه كودكانت  تمام اين مدت، كنج اين چهار ديوار و يك سقف كز نكرده بودند؟


از فرزندان بي گناهت به خاطر وارد ساختن شان به اين نزاع شوم عذر مي خواهم. چرا كه مي دانم رسم انسانيت نيست مايه گذاردن از حريم مقدس خانواده براي به نقد كشيدن تنها يك عضو آن خانه. اما چاره نبود تا اينگونه بگويم و لمس كني كه در تمام اين مدت ما  نيز خطري نبوديم، ما فقط با كلماتي كه ديگر در قاموس ملتي بيگانه و نامفهوم است، بازي مي كرديم. مي گويي نه ؟ نمي دانم، شايد هم حق با توست و من زيادي بد بينم. ولي باز هم غريبي نكن و يك روز بيا در صف دراز پمپ بنزين يا همين متروي تهران. قرارمان هم بي خطر است. بيا و ببين بازي ما با كلمات نقل محفل است و  مسبب تشويش اذهان عمومی يا بر هم زدن اين بازي؟ 


از ما كه گذشت، ولي به خانه اگر رفتي، بدان كه كودكانت خواب همسايه هاي اين سو و آن سوي  را پريشان نكردند، دنبال بهانه نگرد كه پايشان را قلم كني و خواب هفت تا همسايه آن سو تر  را هم بپريشي.


یا حق!


پی نوشت:


مطلب پاستوریزه ام در اعتماد ملی  که تیترش این بود: " در این خانه آیا بزرگی هست" ،   ولی گفتند ممکن است تعبیر از بزرگ خانه، به تعطیلی این خانه منجر شودُ یعنی حتی سوال کردن در مورد بزرگ خانه جرم تلقی می شود؟ پس تیترش را عوض کردند تا بشود:


در این خانه آیا غمگساری هست؟

July 9, 2007

ما هم معتاديم

                                دريا ي شمال    


بعد از سالیانی يكي از دوستان، بخت اش باز شد و چشم شيطان كور و گوشش كر ، شوهرش هم ديگر "هشت " اش گرو "نه" اش نبود و  ما  را هم خيالي نبود كه اعداد و ارقام  قرض و قسط ريز و درشت خانه و ماشين و شام شب عروسي اش را چرتكه بيندازيم و هي غصه اش را بخوريم ، تازه خيرش به ما هم رسيد و حصه و نصيب مان همان كليد ويلاي خانواده شوهرش شد تا بارو بنه بکنيم و سهميه يك ماه بنزين تازه عروس كه چه عرض كنم، تنها عروس جمع را يك روزه، لاجرعه سر بكشيم و روانه شمال شويم.


تمام راه غصه دار بودم كه مبادا به نيمه راه نرسيده، رخسار زردم، خبر از سر درون دهد و قضاوت دوستانم نسبت به من عوض شود. در تمام توقف هاي زود به زود و مكررمان ، مدام  پر از هول و هراس مي شدم  كه مبادا  وقتي توي كيف و ساكم پي چيزي مي گردم ، از چشم و نگاه آنها در امان نمانم و هي نق زنند به عهد شكني ام يا وقتي هم مي زنم به گوشه اي دنج، گوشه لب كج كنند و ذهنيت شان نسبت به اين همه شادي مضاعف و بالا و پائين پريدن هاي مكرر و غمگين شدن هاي زود به زودم  به هم  ريزد.


فقط بسته آدامس را از كيف بيرون مي كشم و حواسم هست كه كاري نكنم تا بعد از آن سر نشينان خودروي زپرتي مان  در نصيحت باز كنند و تمام سفرم پر شود از دلسوزي و خيرخواهي دوستاني كه مدام بالاي منبر مي روند.


آدامس هم نعمت بزرگي است در اين وانفساي گيجي و گنگي كه زير دندانهايت با غیظ و غضب بجوي و لحظاتي را خلاص شوي از آن همه عذابی كه رهايت نمي كند. اما وقتي انسان در قاموس بسياري از انسان ها،  تنها با قضاوت و پيش داوري معنا مي يابد، چاره اي نيست جز مراقبت کردن از رفتار خود آن هم در سفر كه معمولا همه كمي از "خود" فاصله مي‌گيرند و مي‌شوند باب طبع "ديگري".


 


كم نگذاشتم و كم نگذاشتند همسفران اين سفر كوتاه و با هر مه رقصنده بر فراز آسمان خيس جاده چالوس، دستهاي ما نيز رقصيد و با هر پيچ جاده اش، پيچ و تاب ما بود و باز دستهايي كه بي سبب از دو سوي ماشين ، كش و قوس مي آمد و از شلاق تند باران و باد هم به داخل ماشين نخزيدند. انرژي من اما تمام شده بود وپيشاني ام خيس عرق با اين همه اما از ترس دوستانم لام تا كام حرف نزدم و با ترس به كيفم نگاه مي كردم . دلم مي خواست كم نياورم و همچنان با فرياد بخوانم:


               " ببار اي ابر بهار، در شباي تيره چون زلف يار..."


اما كم مي آورم و ساكت به روكش صندلي ماشين خيره مي شوم.


فكر و خيالم پر از چون و چراهايي مي شود كه اگرچه آني رهايم مي كند اما در  درازناي جاده ادامه مي يابد؛


مگر چه عيبي دارد كه آدم ها را به واسطه آنچه كه خودشان براي خودشان مي پسندند ، بپذيريم و نه آنگونه كه ما برايشان مي پسنديم؟ و البته مادامي كه آنچه آنها براي "خود" پسنديده اند ، آسيبي به "ديگري" نزند.


براي يك آن، احساس شجاعتم به تمامي حس هاي ديگرم غلبه مي كند كه بي هراس از پيشداوري و قضاوت همسفرانم، خودم باشم. مهياي هر گونه نگاه تند و عضب آلود دوستانم مي شوم اما جمله ام به نيمه نرسيده همه از شكستن عهد اول سفر مي گويند و:


 


- نمي شود، ما هم نمي كشيم كه تمام اين راه را فقط با داد و ساز و آواز و باد و باران راه سر كنيم، مي زنيم كنار و چادر استراحت كوتاه كه پهن شد ما هم بساط خودمان را پهن مي كنيم.


 


رسيديم به منطقه اي كه مي شود تا قبل از رسيدن به دريا ، خود بود و لميد، خاصه آنكه ديگر كسي براي ديگري خط و نشان نمي كشد، اصلا از ابتدا هم غلط بود كه عهد ببندي در تمام سفر دست به تلفن همراه نزني و قيد هر آنچا در شهر و خصوصا پايتخت سياسي اش ميگذرد را بزني. حتي شوهر تنها عروس جمع هم، با یک اس ام اس ما را به ترك اعتيادي اينچنين تشويق مي كرد.


انگار همه قوم خويش هاي ما هم مي دانستند كه از اين ماس ماسك كوچك همراه مان هيچ چیزی برنمی آید جز رسيدن اخباری از دنياي بيمار سياست و كياستي مهوع كه ما برايش قلم مي زنيم:


 


- شش عضو شوراي مركزي تحكيم در مقابل دانشگاه پلي تكنيك بازداشت شدند:  بهاره هدايت، محمد هاشمي، علي نيكو نسبتي، مهدي عربشاهي، حنيف يزداني و علي وفقي


 


باران با ضرباهنگ تندتري مي گريد. صورت همه پر از دانه هاي درشت باران است. با اين همه شرجي و چسبناك شده ايم.


 


- 18 تير بعد از هشت سال زنده شد با تير اندازي به دفتر ادوارتحكيم، به تعداد دستگير شدگان امروز اضافه شد: عبدالله مومنی، بهرام فیاضی، مرتضی اصلاحچی، حبیب حاج حیدری، عزت الله قلندری و مجتبی بیات


 


استخوان هايمان يخ كرده است، باور كردني نيست ، مگر چقدر از پايتخت تا اينجا فاصله است كه از گرماي عذاب آور آنجا خبري نيست و باد سرد اينجا كه بر پوست خيس ما مي نشيند استخوانهايمان را مي لرزاند و دندان هایمان  رندانه ضرب مي گيرند.


 


- ماموران نيروي انتظامي در حين انجام ماموريت و پلمپ كردن دفتر ادوار به  عابران که مدام از هم می پرسند چه خبر است؟ اعلام مي كردند كه " عمليات جمع آوري معتادان به مواد مخدر است  متفرق شويد"


 


عجم می گیرد از گاوهاي شکم گنده و شاخ بلندی که خوب ياد گرفته اند از شيب كوه بالا بروند و بچرند، بي آنكه بر سر عابران جاده  هوار شوند.


پيام هاي كوتاه تمامي ندارد. گاو ها هم  تند و تند از شيب كوه بالا مي روند و عابران هم مدام و متصل از هم مي پرسند:


                      چه خبر است؟ مبادا بيفتند روي سر ما!


ما نيز بالاخره پای بساط دلخواه خود نشستیم و حالا هر كدام سرمان توي لاك خودمان است ، كسي سر كسي داد نمي زند، كه چرا سرت توي كتابچه است يا روزنامه چند تا شده چند روز پيش را دور بيانداز و لپ تاپ را رها كن. يكي مي نويسد، يكي مي خواند و ديگري تند و تند تايپ مي كند و كساني هم تند و تند از شهر آشفته پيام مي فرستند. ما هم هنوز به نيمه مهم عهدمان وفاداريم كه فقط بخوانيم و بنويسيم و تايپ كنيم  اما پي هيچ بحث و فحص سياسي را نگيريم . به سرمان نزند كه توي مسير چند ساعته جاده شمال همه داد و فريادهايمان را بر سر دولت اصلاحات خالي كنيم و ديگري دفاع كند و سفرمان بشود ميدان مناظره  حضرات چپ و راستي كه اين روزها سخت مشغول شال و كلاه كردن براي ميهماني بزرگ انتخابات هستند.


گاوي سر مي خرد و ما از زير اين شيب لعنتي، تندي مي جهيم و در مي رويم. به بالا چشم مي دوزيم و پرشتاب، بساط مان را جمع مي كنيم تا از شر اين بحث ها و دغدغه هاي اعتياد آور و از احتمال آوار شدن گاوهاي شاخدار شکم گنده بر سرمان فرار کنیم.


پايمان هنوز به پرايد زهوار در رفته نرسيده ، نئشه مي شويم و تمام پرونده اصلاحات و سكوت اصلاح طلبان در برابر كوي دانشگاه و نحوه برگزاري انتخابات و رسيدن به اينجايي كه اينك ايستاده ايم را زير و رو مي كنيم. به دريا هم كه مي رسيم خنده هايمان بوي مرگ و اعتياد مي دهد.


كساني كه در ساحل هندوانه سرخ مي شكنند ، وقتي سبد خالي ما را مي بينند، لابد مي فهمند كه ما هم معتاديم. حتي اگر كسي به آنها خبرنداده باشد كه جمعي از دوستان معتادمان را امروز در مقابل دانشگاه و دفترشان دستگير كرده اند. حتما مي دانند آنها دوز اعتيادشان بالا بوده است ورنه ترك برايشان آسان بود و امروز به آساني قادر به ترك خاطرات تلخ هشت سال گذشته بودند.  يا برايشان آسان بود تا بي درد و دردسر به ترك دغدغه هايشان براي ميهن بپردازند و خيا لشان هم نپريشد كه هم مسلك و هم محفل شان اينك در بند و زندان است.


چه معتادان حرفه اي و سختي بودند كه بعد از اين همه حقارت و سرخوردگي همپالگي هاشان، باز خودشان را به پاي سفره خالي سياست مردان كشور كشاندند و از اهالي آن، طلب كمك كردند تا تن رنجورشان از درد برهانند و به آنها  برسانند آنچه طلب مي كنند.


اما نرسيد و اينك در گوشه اي ديگر، اين معتادان بدبخت دراز به دراز افتاده اند و هيچ  كس خبري از محل افتادن شان ندارد. آيا ما هم بايد مصرف مان را كاهش دهيم از هراس آنكه خطر در كمين است يا همچنان نجوا كنيم:


                              خمار خبريم، ساقي كجايي؟


عابران هم با يكديگر پچ پچ مي كنند:


                             - نوبت جمع كردن معتادان ديگر نزديك است!


 


 

July 11, 2007

آقای صفار ! من آزاد هستم؟؟

                            طرح روي جلد كتاب


می دانم به كتاب "تحصن" و داستان "تاج خار" مجوز چاپ دوم نمي دهند. كتاب سومم "من آزاد هستم" بیش از يك سال است که در اداره ممیزی کتاب وزارت ارشاد خاك مي خورد و خواب مجوز می بیند. کتاب چهارم را خودم خرده عقلی به خرج دادم و زیر تیغ ستیغ صفار نفرستادم. ولي وقتي قرار باشد راجع به وضعيت نشر بنويسي و آه و ناله راه بیاندازي كافيست تا نگاهت به عكس  گنجشکی زیبا از وبلاگ دوستي افتد و ببيني زندگي هنوز جريان دارد. ورنه در برابر حضراتي كه يك گوش کوچک براي نشنيدن و در عوض يك دهان بزرگ براي حرف زدن و وعده و وعید دادن دارند، همان به كه سکوت کنی و بگذاری آقایان تند و تند برایت خط و نشان بکشند و رسمی غیر رسمی تهدید کنند.


بگذار همه پیام ها بوی مرگ دهند ولی تو مدتی ساکت باش و به چشمهای نگران گنجشکی که نمی داند توان بلند کردن آذوغه اش را دارد یا نه نگاه کن. انگار قصه من و توست.


اما آقای صفار!  وقتی به من که به اندازه خسی خرد و ناچیز  هم در میان بزرگان ادب و اندیشه این کشور محسوب نمی شوم، به اندازه حبس چهار کتاب بدهکاری، حتما شانه هايت از بدهی به  صاحبان فرهنگ و فكر اين كشور، خيلي سنگين تر شده است كه به بیراهه می روی و دنبال كودتاچيان خيالي در مطبوعات مي گردي. نه؟ یا که همه این بدهکاری هایت را به حساب دفاع از اسلام و انقلاب می نویسی و از آن ها مایه می گذاری؟


من که به اين "گنجشكك اشي مشي" نگاه مي كنم و سكوت مي كنم و ديگر هيچ نمي گويم تا همان گونه كه مي خواهيد ، حرف گوش كن باشم و سياه نمايي نكنم اما تو هم به خودت و هم مسلکانت نگاه كن  تا مبادا  " دولت " را با "كيهان"" اشتباه  بگیرید  و در این میان البته فراموش کنید که هم صنف مائيد و بايد هوادار ما باشيد! چه خيال خامي!! مي دانم. عيبي ندارد،  خفقان مي گیریم تا یک چندی تو به مرادت برسی.


پی نوشت


راستی، میان شما کسی هست که شفاعت! من و چهار کتاب مهجور افتاده ام را به درگاه صفار هرندی ببرد؟! یا باید دو سال دیگر صبر کنیم تا صندلی ریاست از صفار خداحافظی کند. تاریخ را به شهادت می گیرم که صفار رفتنی است، همانگونه که دیگران رفتند  اما همین کتاب هاست که می ماند. 


قصه ما قصه این گنجشک است که از روی ترس و احتیاج هسته خرمایی را که شهد و شیره اش را بزرگان خورده اند از پیش پایشان می دزدیم... 


                        


عكس از وبلاگ منصور نصيري عزيز

July 18, 2007

از كعبه تا كاخ رياست جمهوري

 از عادات و خلق و خوی آقاجان بود که هیچ کدام از اهالی خانه جرات یاد آوری تاریخ تولد خودش را نداشت تا چه رسد به  خریدن کیک و کادو  و یا به قول خودش جنگولک بازی برای جشن و از این قرتی بازی ها!


حالا تصور کنید دخترش، تنها عضو فامیل پدری و مادری یک خانه باشد که به خیر و برکت حرفه روزنامه نگاری! عازم مکه شده است و تمام در و همسایه و پیرزن های محل و خاله و دایی و عمو و عمه در حال رتق و فتق امورات و اوامر آقاجان اند و  او هم سرش  بالا و سينه اش به جلو، تند و تند براي همه در رساي مفهوم " طلبيده شدن " و "لياقت داشتن" حرف مي زند:


ـ لابد دلش صاف تر از ما بوده كه خدا توي اين فاميل بزرگ اول از همه اونو  طلبيده و خدا خودش مي دونه بنده لایقش كيه.


به همت پايگاه بسيج محل، اهالي روستا از اطلاع رساني و آگاهي بخشي روزنامه هاي كيهان و يالثارات بي نصيب نمي مانند و در اين گير و دار حال نزار ما و دل بي قرار آقاجان و فاميل، اين دو جريده مقدس! داغ به دل مسافر و منتظرانش مي گذارند.


ماجرا از اين قرار است كه  خبرنگاران پارلماني در دوره مجلس رد صلاحيت شده ششم، عازم مكه و مدينه شدند و طبيعي است كه در اين سفر، خبرنگاران چپ و راست، افتخار همسفري با يكديگر را پیدا کردند. در يكي از همان روزها جمعي از اين خبرنگاران كه ورود به رستوران مك دونالد را در راستاي خنثي شدن اثرات معنوي اين سفر نمي ديدند، تاريخ تولد اين حقير را از ياد نبردند و هريك از حراجي سر گذر چيزي و چيزكي خریدند و با خود آوردند كه مرا تا ابد شرمنده خود و سرافكنده فاميل سازند.


فاميلي كه آقاجان پز طلبيده شدنم را به آنها داده بود، اينك در قسمت مهمي از يالثارات مي خواند كه بهزاد نبوي و همسرش بساط جشن تولدم را در رستوران آمريكايي مك دونالد برپا كرده  و در گوشه اي از اين بزم هم با ديپلمات هاي آمريكايي مذاكراتی داشتند!


كيهان، هم سنگر را خالي نكرد و با بهره گيري از مفهوم آشناي " زنان ويژه" كه  سالهاست جمع آوري شان از خيابان هاي اين كشور اسلامي به كاري شاق و شاذ براي مسولان تبديل شده است، مطلبي در نكوهش خانم های خبرنگار پارلمان ام القرای اسلام نوشت با تيتر: " زائران ويژه".


مسوليت خطیر اين اطلاع رساني اخلاقي و آزاد! هم به عهده همسفران ما بود كه چشم در چشم و شانه به شانه ما در تمام مدت اين سفر ، بر سنگفرش هاي داغ  مسجد النبي، سجده مي كردند و زار و ضجه مي زدند و در صفا و مروه، اشك ريزان مرثيه مي خواندند و به هروله مي دويدند. اما پايشان كه به اتاقك مسافرخانه مي رسيد بر سربرگ كيهان و رسالت و يا لثارات ، خدا را مصادره  مي كردند و ديگران را در دايره افکار تنگشان غير خودي مي ديدند و مفسد في الارض.


 حالا چه اهميتي داشت كه روح بهزاد نبوي و همسرش از ماجراي تولد من و لطف دوستانم بي خبر باشد و تا ما پايمان به مك دونالد رسيد ، چشم شان از ديدنمان گرد شد که چطورخلوت شان به آني بر هم ريخت. مهم اين است كه خبر تولد يك خبرنگار با توهماتي چون تدارك ديدن آن توسط نائب رئيس مجلس ششم، جذاب تر مي نمود. لذا مي شد از همان خانه خدا براي خانه به دوشان خانه خبر، خبرسازي كرد و بعد از آنكه خبر مخابره شد، وضو گرفت و به طواف كعبه ايستاد و به روي خود نياورد كه آنچه نماز را باطل مي كند دروغ است و شكستن دل و نه نشستن در يك ساندويچي يا جور ديگر انديشيدن.


به هر تقدير دل آقاجان ما هم آن روز شكست و جلوي پير و جوان فاميل سر افكنده شد كه چرا ما به جاي طواف كعبه و دعا و راز و نياز ، احتمالا نه نيم ساعت كه احيانا تمام طول سفر را  به سبك و سياق "زنان  ويژه" در مك دونالد آمريكايي جشن و پايكوبي به راه انداخته بوديم .


 همكار و همسفر آن روز ما نيز پس از سفر، در اتاقك اداره اخبار مجلس  چشم در چشم همه، ساكت در گوشه اي مي نشست و  تند و تند چاي و بيسكويت مي خورد و اخبار مجلس را براي روزنامه "خود" تنظيم مي كرد تا اينكه بلاخره  اين روزها  از  " لاك سكوت " بيرون آمده و ظاهرا در اداره اخبار رياست جمهوري تند و تند چاي و بيسكويت مي خورد و جوابيه براي روزنامه هاي غير خودي تنظيم مي كند.


آري به همين سادگي ، كسي كه آن روز در مكه و مدينه، جز خود و همسرش، كس ديگري را لایق دیدار خانه خدا نمي ديد، امروز در نهاد رياست جمهوري جز خود و پير و مرادش احمدي نژاد، كس ديگري را صاحب اين كشور نمي داند و چنان كمين كرده كه انگار در رينگ بوكس، يا خط مقدم جبهه ايستاده و مي گويد:


 ـ "ما حريف خود را از سالهای قبل مي شناسيم"


راست مي گويد او روزنامه و همكار نمي بيند همه را دشمن و حريف مي پندارد چه در كعبه باشد چه در كاخ رياست جمهوري، "حريف"،  هم مائيم كه در عصر حاكميت اصلاح طلبي  هم زور بازو نداشتيم و او قادر بود هر‌آنكه را که مثل ايشان و هم مسلكانش نمي انديشید مفسد في الارض بخواند،  و امروز هم در عصر حاكميت اصولگرايي، آنقدر زورش زیاد شده که مي تواند همان مفسدان ديروز را وادار كند تا عليه خودشان در روزنامه هاي خودشان تيتر بزنند: دروغ پردازي شرق عليه رئيس جمهور


اصلا از همان روزهاي سكوت او و ياران يا لثارات و كيهان نويسش در راهروهاي پارلمان و دولت پيدا بود كه نوشتن عليه همكاران غير كيهاني تنها در جريده خودشان ارضايشان نمي كند و قابل پيش بيني بود كه اگر تنها يك صندلي در اختيارشان قرار گيرد بايد جور ديگري حرص قدرت شان را ارضا کنند. اينگونه كه در جاي ديگري چاي و بيسكويت بخورند و به جاي آنكه در كيهان و  يا لثارات بر عليه ديگراني كه مثل آنها نمي انديشند بنويسند، در روزنامه هاي دگر انديشان بر عليه خودشان بنويسند.


چه روزهاي عجيبي است اين روزها،  به هر گوشه رو مي كني كسي دارد به خودش فحش مي دهد ،  كسي دارد بر عليه خودش حرف مي زند، جمعي از  روشنفكران و دگر انديشان در صدا و سيماي جمهوري اسلامي بر عليه خودشان حرف مي زنند جمعي ديگر در روزنامه ها بر عليه خودشان تيتر مي زنند و مطلب منتشر مي كنند و در مقابل جمعي ديگر دلشان خنك مي شود ، ارضا مي شوند،  وضو مي گيرند و به طواف كعبه مي ايستند و خدا را بين خودشان قسمت مي كنند.  مبارک تان باشد این پیروزی! سور بدهید که توانسته اید تا دل دشمن دون پیشروی کنید و قبای تان را به میخ شرق آویزان کنید. من از همین الان قهقهه تاریخ را می شنوم که به زبونی من و سیاست و کیاست هنرمندانه شما می خندد! 


 

July 22, 2007

خانم‌ها،‌ آقايان، اگر مرا توي بهشت ديديد، تعجب نكنيد!

بالاخره من آدم شدم. يك آدم ايده‌آل. يك عنصر مطلوب. يك شهروند قابل اعتماد. باور كنيد. اصلا سخت نيست. كافي است عقل و احساس‌مان را بسپاريم به دست كساني كه بهتر از ما به فكر دنيا و عُقباي ما هستد.   


براي مثال من ديگر بي‌خود و بي‌جهت دلم برای هیچ كدام از مقاله‌هاي حذف شده‌ام نمي‌گيرد. خيالي نيست كه ديگر نمي دانم از چه بنويسم تا مشمول بخشنامه‌هاي جور به جور دبيرخانه‌هاي مسئول و غيرمسئول نشود و حذف نشود. دلم براي هيچ يك از دانشجوياني كه هر غروب‌، خانه‌شان مثل قبرستاني در انتهاي يك روستا، غمگين و سوت و كور مي‌شود، نگرفته. بخش‌نامه‌ها كه بي‌خود صادر نمي‌شوند. حتماً و حكماً خيري در آن‌ها هست كه به عقل و شعور ما قد نمي‌دهد.



بگذار زن اسانلوي شركت واحدي ! آنقدر به اين در و آن در بزند  و مستاصل شود تا هفت نسلش ديگر هوس نكنند نق و نوق بزنند. همان بهتر كه كه هيچ كس كاري از دستش بر نمي‌آيد و بچه‌هاي او هم بي‌خودي دلشان را به خبرنويسان هيچ روزنامه‌اي خوش نكنند. آخر، بخش‌نامه داريم. بخش‌نامه‌ها را هم كساني نوشتند كه خير و صلاح من و شما را مي‌خواهند وگرنه با خلايق كه پدركشتگي ندارند. 


كاش مكرمه را زودتر سنگسار كنند، تا دو فرزندش بعد از سنگسار پدر ، همين مادر فاسدشان را هم تا ابد با صورت له شده زير خروارها سنگ و كلوخي كه از سوي بهترين انسان‌هاي كره زمين به آن‌ها هديه شده، تجسم كنند و ديگر هوس عشق ممنوع به سرشان نزند. اصلا خدا كند مراسم سنگسار مكرمه را از رسانه ضرغامي و شبكه جهاني كوثر و العالم به صورت زنده پخش كنند تا همه مفسدين عالم اصلاح شوند و دسته دسته گريان و نالان بيايند ايران و توبه كنند و ما بزرگوارانه آن‌ها را ببخشيم.


دلم  اصلا براي زناني كه دنبال برابري حقوق‌شان با مردان سرزمينم بودند نمي‌سوزد حتي اگر دادگاه تجديد نظر هم بر حكم هاي سنگين زندان‌شان دوباره مهر تاييد بزند و همزمان خط توطئه‌شان توسط زني ديگر در رسانه ملي افشا و اعتراف شود. نه، دلم نمي‌سوزد. بخش‌نامه داريم كه دلم نسوزد.


به من چه كه کارگر بیکاری ، بی عار داد مي زند "من الان شش ماه است که بیکارم" و بعد خودش را زير چرخ‌هاي پولادين قطار مترو مي اندازد و له مي شود. بهتر که مثل آن يكي همپالگی اش با طناب و دار داغ به دل زن و بچه اش نگذاشت و قال قضیه را یکجا کند.


به من چه كه سر دانشجويان زنداني چه مي‌آيد و پسرهای عبدلله مومنی هوس پیش پدر بودن به سرشان می زند.


به من چه كه عدنان، روزنامه‌نگار مريواني قرار است اعدام شود و مادرش می گوید من هم مي ميرم از مرگ عدنان.


به من چه که دولت تنها شاکی خبرگزاری ایلنا است و خبرنگارهای این خبرگزاری هنوز بیکار  اند و  اقساط شان  شده قوز بالای قوز زندگی شان. خب بروند یک کافه راه بیندازند درست مثل بی تا و بهنام و كافه تيترشان، بعد هم اگر كسي از  تجمع بيش از دو تفر نگران شد بيخود هياهو راه نيدازند ، صندلي و كاسه بشقابشان را به حراج بگذارند و بروند. 


من  آدم شدم. قرار نيست به اين‌چيزها فكر كنم. حتي براي يك لحظه. ديگر به بنزين و ماست و كره و گوجه فرنگي  هم فكر نمي‌كنم.


دلم حتي براي دخترك‌های جوان شهر هم نمي‌سوزد كه حقيرترين‌ آرزويشان پيچيدن باد لاي موهاي‌شان است وقتي كه روي دوچرخه‌اي بنشينند و بلوار كشاورز را فتح كنند. همان بهتر كه باتوم بر فرق سر اين قرتي هاي سبك مغز فرود مي‌آيد تا آدم شوند و به جاي آنكه بي "صيغه " و سجده  در برابر مردان مومن شهر، روانه كوه و جنگل و طبيعت بيجان و جاي دگر اين خراب آباد شوند ، در "خانه‌اي امن"  آرام گيرند.


من آدم شدم. يك شهروند مدني قابل اعتماد. باور كنيد. نه ، مدنی نه، يك شهروند معمولي قابل اعتماد. نشان به آن نشان كه چند هفته است  ديگر توي روزنامه‌ها هيچ مقاله‌اي از من چاپ نمي‌شود. آدم شدن سخت نيست. فقط بايد به بخش‌نامه‌ها عمل كرد. فاصله تا بهشت برين به همين كوتاهي است و ما چقدر غافل بوديم و ما چقدر كر و كور بوديم و ما چقدر منافق بوديم و ما چقدر فاسد بوديم و ما چقدر برانداز مخملي بوديم و ما چقدر كودتاچي خزنده و غير خزنده بوديم و ما چقدر اصلاح‌طلب بوديم و ما چقدر روزنامه‌نگار بوديم و ما چقدر دانشجو بوديم و ما چقدر كارگر بوديم و من چقدر زن بودم.


من آدم شدم. باور كنيد. اما نمي‌دانم چرا بي‌خود و بي‌جهت اينقدر دلم مي‌گيرد. نمي‌دانم چرا بغض لعنتي رهايم نمي‌كند. خسته شدم از بس،‌ هرشب، هرشب، توي رختخواب، جوري كه خواب همسايه نپريشد گريه كردم. دلم مي‌خواهد باز هم مثل هميشه راه بيفتم توي پياده‌روي خيابان وليعصر كه قاليباف از سنگ براي‌مان بافته، تا چهار راه وليعصر يواشكي بغض كنم و بي‌صدا اشك بريزم. دلم مي‌خواهد همين‌جور بي‌خود و بي‌جهت از چهار راه وليعصر را بيفتم تا ميدان انقلاب و بلند بلند گريه كنم. جوري كه همه فكر كنند مادرم مرده است. بعد از آن‌جا بروم تا آزادي گريه كنم.  اما يادم باشد قبلش به بخش‌نامه‌ها نگاه كنم. شايد گريه كردن يك زن آن‌هم با صداي بلند، آن‌هم توي خيابان انقلاب، باعث تشويش اذهان ظريف و حساس عمومي و مخل امنيت نرم و مخملين ملي باشد. 


و حالا خانم‌ها،‌ آقايان، اگر مرا توي بهشت ديديد، تعجب نكنيد! آخر من سر به راه شدم. آدم شدم. مگر نشان آدم شدن همين ها نيست ؟


 

July 29, 2007

آقای شاهرودی! سنگ ها را چه كنيم؟

صدايش از پشت خطوط پر سر و صداي مخابرات ايران مثل سنگ مي خورد به لاله هاي گوشم . صداي قاضي اصحابي را مي گويم. هم او  كه حكم سنگسارش براي جعفر و مكرمه  جنجال به پا كرد .


انعكاس صداي سنگ ، نه ببخشيد، انعكاس صداي قاضي اصحابي كه در سرم مي پيچد ، مغزم انگار مي خواهد از جا كنده شود.كمي هم روستايي و ساده است صدا، پس چطور ممكن است ...اه دارم بي ربط مي گويم، مي دانم.  اهالي تاكستان مي گفتند اولين سنگ را خودش به مرد محكوم به سنگسار زده است.


بار و بنه سفر مي بستم كه حميد مافي خبرنگار پيگير و پركار قزوين، خبر هماهنگي مصاحبه با  قاضي را داد. شگفتا كه پيش شرط موافقت قاضي اصحابي براي مصاحبه، معرفي يك خبرنگار تهراني بود و نه محلي ، ما هم كه كسي از پيشاني ما نمي خواند كه از قضا محلي  هستيم و از لهجه مان هم لابد كسي چيزي عايدش نمي شود ، موافقت خودمان را به جناب قاضي اعلام كرديم!


اما هنوز نمي دانم صدايش واقعا سرد و سنگي بود يا من با پيش داوري ، گوش مي سپردم به هر آنچه كه او مي گفت  و مي پنداشتم كه چنين است ، آنچنان كه او نيز در صدد دفاع از خود  بود  تا به آنچه هجمه مطبوعاتي و  رسانه اي  عليه خود مي پنداشت پاسخ گويد.


به هر حال او كه وظيفه خود را قضاوت و نه تشخيص مصلحت كشور مي دانست اين بار اما صلاح ديد كه خبرنگاري را به درگاه بپذيرد تا كرده و كردار خويش را سزا و  هجمه و هشدار ديگرن را ناسزا  اعلام كند. دريغا كه در اين رهگذر نه هيچ عايد ما شد و نه هيچ عايد خود او كه يا آب ما به يك جوي نرفت و يا سفر زود هنگام من او را از شر سماجتم رهاند.


مي دانم كه خبرنگاران محلي كماكان، بيش و پيش از ما از تاكستان تا تهران طي طريق كرده و می کنند تا مبادا پس از سنگسار جعفر اين بار سنگسار ديگري در خفا و بي صدا ، هياهو خلق کند و خلقي را براي جمع آوري گند عالمگير يك خطا به تب و تب اندازد اما يادمان باشد كه اين از خلق و خوي عجيب ماست كه تا حادثه رخ ندهد فرياد نمي زنيم يا اگر زديم تا چند فرسخي بيش نخواهد رفت اين صداي خفه شده در گلو.


پس قاضي اصحابي را دريابید تا مبادا به گفته بزرگان شهر! باز خودسري كند و جمعي در سوگ سنگسار شدن كس ديگري مويه كنند و جمع ديگري از سوز خودسري قاضي گلايه كنند. اگر كسي از مويه ما ديگر دلش ريش نشود بي شك با گلايه بزرگان هم كسي دلش خوش نمي شود كه بگويد: هان پس تصميم گيران اصلي يك كشور اسلامي مخالف اجراي سنگسار اند و اين تنها يك خودسري بود  و بس.


 صدايش  مثل سنگ مي خورد به لاله هاي گوشم و انعكاسش در سرم مي پيچد:


ـ بلاخره مي خواهيد مكرمه را هم مثل همسرش جعفر سنگسار كنيد يا اينكه حكم ديگري داريد؟


ـ فعلا كه اقاي شاهرودي دستور داده اند پرونده مكرمه را برايشان ببرم تا بررسي كنند.


ـ پس فعلا سنگسار متوقف شد؟


ديگر سنگي پرتاب نشد ، نه ، ديگر صدايي از آن سوي خط نمي شنوم ، تلفن قطع شد  . شايد ديگر سنگي پرتاپ نشود؟ يا اينكه بايد قاضي اصحابي را پيدا كرد  و از او خواست كه پرونده را زودتر به رئيس قوه قضاييه برساند تا حداقل اين بار پيش از آنكه "در اشك غرقه شويم " ،  آقاي رئيس چيزي بگويد!


دفعه نخست لابد نامه و ناله این همه عالم و آدم به گوش آقای رئیس نرسید ، این بار چه ؟ آقاي شاهرودي !  مقصد جناب اصحابي ، از تاكستان  به  تهران  بود و مقصد من کمی طولانی تر. من كه رسيدم به مقصد ، آقاي اصحابي چه ؟ ايشان رسيدند خدمت شما؟ حتما رسيدند. خب چه دستور مي فرماييد؟ ما آماده برای اجرای اوامر ایستاده ایم  آقای رئیس، بفرمایید سنگ ها را چه کنیم؟


چه حكايت غريبي دارد سنگ بازي در اين سرزمين كه هر روز بايد به انتظار بخشش و عفو ملوكانه ايستاد و باز هم غائله به غايت غمناك سير شود  و اين قاعده پا برجا.

Powered by
Movable Type 3.34