از تاکستان تا انگلستان؛ از آواز تا اعدام
تب دارم. دماسنجم کار نمی کند تا حداقل بفهمم چقدر تب دارم... می دانم كه از دست آسمان اینجا هم برای این تنگی نفس لعنتی ام کاری بر نمی آید، پس چرا بيرون بروم ، خب مي مانم همينجا، كلي پول بالاي اين لحاف و تشك و بالشت دادم.
اصلا به گمانم حسابدار هم فهميده بود كه انگشتهايم براي محاسبه همه آن پوندهايي كه از كيف دستي ام بيرون مي كشم ، كم است، انگشت هاي همه آدم هاي اين مغازه عجيب و غريب را هم اگر روي هم بگذارم، باز هم كم است پول دوتا مقاله ام مي شود ، يك كاسه و يك بشقاب به اضافه يك سطل آشغال و دو قواره پارچه گل منگلي كه بياندازمشان روي تخت و تشك. چانه هم كه نمي شود زد تا از كنارش يك قاشق و يك چنگال هم در بيايد، پس پول يك مقاله ديگر هم براي قاشق و چنگال و چاقو و ليوان و يك چراغ مطالعه كوچولوي صورتي.
حال هرچقدر هم بخواهي جلوي " كاترينا" و " سن من فا" و " تا مو كو" و " لين " و بقيه دخترها و پسرهاي چشم بادومي كم نياوري و همپاي آنها گلدان و شمعدان و جعبه هاي جينگيل فينگيل هم براي طاقچه اتاقت بخري ، نمي شود، هر پوند نزديك به دو هزار تومن ما مي شود هر بار كه اين ماسماسك هاي ديجيتالي را براي سوار شدن اتوبوس خوابگاه تا دانشگاه به دستگاه مي زني با هر " بيب" ، دو هزار تومان از آن خالي مي شود . براي يك مسير كوتاه از وليعصر تا هفت تير را اينجا بايد دوهزار تومن ناقابل تقديم كنم تا برسم به كلاسي كه قرار است در آن زبان اينجا را ياد بگيرم تا بيش از اين غريبه نباشم و مثل امروز كم نياورم در دفاع از كشورم!
انگار نه انگار كه اينجا يك كلاس ساده زبان است آمار كل جمعيت كلاس در اين ساعت مي شود ده نفر. حال چه اتفاق خاصي رخ مي داد كه معلم جوان كلاس با چشمهاي روشن و موهاي روشن تر از چشمش، تو اين جمع اندك، كمي هم سر به سر ايران ما بگذارد نمي دانم فقط مي دانم كه من اينجا را باسازمان ملل اشتباه گرفته بودم و تنها يك هاله نور كم داشتم تا جماعتي را از گمراهي برهانم و به راه راست هدايت شان كنم.
طنز قصه اينجاست كه او سر به سر ايران هم نگذاشت، تنها هوس يك شوخي بي مزه با آقاي رئيس جمهور كرد و من هم انگار به پدرم فحش داده باشند ، تند و تند فتوي و بيانه صادر مي كردم كه چنين است و چنان نيست.
ماجرا از اين قرار بود كه براي توضيح جمله هاي شرطي نياز به مثال داشت تا بگويد مواردي كه امكان پذير هستند چه قواعدي دارند و مواردي كه ناممكن هستند ، چگونه اند ، از ژاپني ها و چيني ها و ايتاليايي ها با مثال هايي براي كشورشان گذشت تا رسيد به قبرس و آذربايجان و ايران و گفت:
" اگر من به ايران بيايم ....
براي تكميل اين جمله نياز به يك جمله امكان پذير داشت و تنها با كمي مكث گفت:
"اگر من به ايران بيايم ، رئيس جمهور شما مرا خواهد كشت."
نه، انصافا اگر شما جاي من بوديد، به رخ نمي كشيديد كه همين رئيس جمهور ما براي اسراي نظامي شما چه مراسم بگو و بخند و بدرقه اي تدارك ديد كه هنوز هم سر كوفتش را در داخل مي خورد و از ريز تا درشت كشور وقتي يادشان مي آيد فريادشان مي آيد كه حالا هاكوپيان و ميز تنيس و بساط آجيل عيد به كنار، آنهمه ذوق و شعف و شال و كلاه شخص دوم كشور به همراه اعضاي هيات دولت براي بدرقه پانزده سرباز انگليسي آن هم با اهالي كابينه ديگر چه بود؟
شما بوديد به رخ نمي كشيديد كه ......
ولي به رخ كشيدم و به رخ كشیدند كه چگونه "ممكن" است جمعي با سنگ به جان يك زن بيافتند و آنقدر توي چشم و دهان و سرش سنگ و كلوخ بزنند تا خيالشان راحت شود كه ديگر مرده است؟
به رخ كشيدم و به رخ كشيد و بقيه نيز تند و تند سوال پيچم كردند. چقدر هم سوال ها ساده بود درست مثل سوال هاي سباستين :
ـ خب دو نفر كه با هم رابطه جنسي داشتند چه ربطي به ديگران دارد كه برايشان سنگ پرتاب كنند مگر اين يك مسله خصوصي نيست؟
چه خوب كه هنوز انگليسي را آنطور كه بايد ، نمي دانم و همه لكنت زبانم را گذاشتم به حساب همين و چه بد كه سركشي كرديم و خبر سنگسار يك نفر در تاكستان را در رسانه هامان كار كرديم و حال اينجا در انگلستان مثل پتك مي خورد روي سر خودمان. مي دانم دارم هذيان مي گويم ولي بگذار بگويم ، به گمانم براي تب خوب است. آرام مي شوم؛ كاش مثل مصلحت انديشان اصول گراي خودمان اصلا صدايش را در نمي آورديم و حتي وقتي سخنگوي قو قضاييه هم در مورد سنگسار حرف زد ما آن يك تيكه را قيچي مي كرديم و مي انداختيم توي سطل آشغالي كه قيمتش اينجا به اندازه يك مقاله من است.
از كلاس درس امروزمان هيچ سر در نياوردم كه گرامر و دستور افعال و اعمال "ممكن" و "نا ممكن" چگونه است . مي گذارم اتوبوس اين انگليسي هايي كه اصلا مهرورزي بهشان نيامده ، دوهزار تومن از پول بي زبانم را ببلعد . صاف مي آيم خوابگاه ، پشت كامپيوتري كه سطل آشغالش پر از مقاله هاي پس فرستاده ام از ايران است. دماسنجم كار نمي كند، تب دارم.
تند و تند سرفه مي كنم و اتاقم آنقدر كوچك است و ديوارها آنقدر كم فاصله اند كه از صداي سرفه من خسته مي شوند و داد مي زنند، شايد هم انعكاس صداي من است و ديوار ها دارند با من سرفه مي كنند. تب دارم ، كسي نمي داند داروهایم را کجا جا گذاشته ام..

با صداي ويالون دخترك هادر خيابان هاي لندن، جنازه هاي باد كرده در خيابان هاي تهران برايم مي رقصند. اين است سمفوني ناهمگون مهماني هرشبم. اينجا هر روز دخترها سازمي زنند و آنجا هر روز برادران اراذل و اوباشم مي رقصند . چه سمفوني مضحكي. نه؟ پس چرا خنده ام نمي گيرد؟

