« August 2007 | صفحه‌ی اصلی | October 2007 »

بايگانی: September 2007

September 17, 2007

پسركم! از صداي آروغ صاحب خانه هاي خيالي نترس

كسي مرا به بازي با وطن دعوت نكرد...شايد كسي ما را به وطن هم دعوت نكند اما اين خانه سالهاست كه درش به روي خيلي ها بسته شده ، دلم نمي خواهد من يك لا قبا هم يكي از آنها شوم...خردتر از آنم ...مي دانم، اما ظاهرا براي كليدداران وطن ، خرد و كلان برابرند در ميزباني بر درگاه خانه اي كه نام خود را به عنوان صاحبانان خیالی این  خانه بر سر درش حك كرده اند.

خرده نگيريد دوستان  بر  من خاموش كه بي مقدمه دويدم وسط بازي، آخر اينجا هر روز با تمام آدم هاي ممنوعه وطن حرف مي زنم. آدم هاي معمولي با دست ها و پاها و سر و شكلي عين خود كليد داران خانه اصلي شان كه حالا پشت در جا مانده اند . يكي بيست و هفت سال به وطن نرفته ديگري هفده سال و آن يكي هفت سال و همينطور الي آخر تا مي رسد به روزنامه نگاران و وبلاگ نويساني كه همين يكي دو ساله اينجا و آنجا  جا مانده اند و هر روز مي گويند كه بر مي گردند اما حوصله ديدن اخم  و تخم  صاحب خانه ندارند.

من هم نمی دانم این واژه "لندن مه آلود " از آن کیست اما مال هر کسی هست عجیب می لرزاند این دل لعنتی را و عجیب می ترساند این تنهای وامانده در یک حیاط وحشی پر از سبزه و علف هرز را.... حیاط خانه اجاره اي ام  در اينجا را می گویم...چه کار دارم به عربده شبانه مست های کوچه که از کنار پنجره می گذرند و صداي آروغ شان تمام وجودم را دگرگون می کند... آخر به شنیدن صدای آروغ گندتر  و گنده ترش عادت دارم...

اينجا كسي كه آروغ دارد يا قرار است نگذارد آسوده از خيابان بگذري ، راحت از سر و شكل و شمايلش مي شناسي اش اما آنجا چه ؟  باورت نمي شود كه ديپلمات ترين و شيك پوش ترين و تحصيل كرده ترين آدم ها هم ممكن است يكهو با يك آروغ بلند توي صورتت تف كنند و ناگزير تو بايد  تا مدت ها ، جاي چندش آور آن خلط به جا مانده بر صورتت را مثل يك تيكه گوشت اضافه با خودت يدك بكشي....مي گويي نه ... برو داخل همين كوچه پشتي خانه ات، فقط چند ساعت به ديوار تكيه بده ، كمي هم به سر و شكلت برس ، زياد نه ،  بزك لازم نيست ،فقط يك لباس مرتب بپوش ، ببين چند نفر جلوي پايت ترمز مي زنند، چه فرقي مي كند، يكي براي چشيدن ديگري براي كشيدن...مهم آن است كه نه قيافه كسي كه پي لقمه چرب مي گردد، مثل مزاحم هاست نه قيافه كسي كه مي خواهد به زور تو را به سمت بهشت بكشاند شبيه مزاحم هاست....

حتی همین دیشب ، صدای آروغ برادران مومنم در فضاي مجازي ، تا این جا آمد...همه دوستانم  در پایتخت و شهرستان هاي " وطن"  ،خواب بودند تا شاید فردای آرامی را پیش رو بینند.... بیدار که شدند ديدند اثرات استفراغ و بوي تهوع آور بادگلوي برادران مومن و مبارزشان تمام فضاي مجازي را به گند كشيده و سايت گوگل  و زير مجموعه هايش  فيلتر شدند.  چه فرقی دارد به اشتباه یا به عمد ، مهم بوي تند آروغ است كه تمام فضا را آلوده است.

حالا من حق دارم ، هر روز جا بزنم از داور شدن براي  مسابقه  برترین وبلاگ هایی كه مزد نوشتن در سرزمين شان ، باتوم و لگد و فيلترينگ است؟

خرم آبادی ها را كه به خاطر بزرگترين جرمشان كه همانا نشستن در يك خانه و حرف زدن در مورد حقوق اوليه و ابتدايي يك انسان در سرزميني به نام " وطن" هست ، به صف كرده اند و تند و تند سراغ پول هاي آمريكايي و اسراييلي را از آنها مي گيرند تا بدانند این کمپین لعنتی یک میلیون امضا چرا ریشه کن نمی شود....

حالا من حق دارم روزي سه بار ، انصرافم را از داور مسابقه  برترين وبلاگها كه دويچه وله  ي احيانا كمي مظنون از سوي برادرانم، نقشي در برگزاري آن دارد، اعلام كنم يا نه؟

خب مي ترسم برادر...مي ترسم ..به همين سادگي...پسرم در وطن منتظر من است....پسرم كه به همت قانون مقدس" وطن" در اختيار پدر است و  سهم من هر روز زاري و بي قراري و گاه سر به ديوار كوبيدن است كه مگر مي شود اين پسرك عادت كرده به مهر پدر را روزي در خانه خود بينم؟ معلوم است كه قانون وطن و پدرهاي وطن، برنده اين بازي نابرابرند ، خاصه آنكه پدر مهربان هم باشد. حالا من بيايم داوري كنم كه چه شود؟ كه همان سهم اندك آن ديدار كوتاه هم با باد گلوي برادران مومنم در فرودگاه به گند كشيده شود؟

نمي خواهم بزدلي ام را جار و هوار بزنم ، اما دلم هم نمي خواهد مثل همه كساني كه اينجا مانده اند، دلم براي ميدان انقلاب و خيابان آزادي و پيچ هاي عبوس شمران و راه دراز خيابان وليعصر و روستاهايي كه هر كدام ولايت يكي از  آنهاست لك بزند و وقتي هم كه دري به تخته اي مي خورد و بعد از عمري سركي به ديارشان مي زنند دلشان از جا كنده شود كه: اي واي مگر من اشتباه آمده ام؟؟ پس اينها كي هستند كه بر سردر خانه ام  با كاغذ و بي سيم و كمي هم ته ريش هي مرا سين جيم مي كنند...

هر كسي دلش مي خواهد بخندد به ترسي كه از سر و روي كلماتم مي چكد،  بخندد ، رو در بايستي نكنید... بخنديد. فقط بگوييد جاي من بوديد چه مي كرديد؟؟ داوري مي كرديد و موقع برگشتن به " وطن" كساني را مي سپرديد كه به پسرك همه رويا هايتان بگويد :‌ " خيلي از صداي آروغ صاحبخانه جا نخورد" يا كماكان به روي خودت نمي آوري كه مي ترسي و چشم بر همه تذكرات "دلسوزانه" آنان كه نگران اند اما به گاه حادثه شايد پاي پس گذارند، مي بستي ؟ 

اینجا سرزمین رانده شدگان از خانه است و من هربار کسی را می بینم و هر بار پاي صحبت هر کدامشان که می نشینم ، يكي از مرگ عزيزانش در وطن مي گويد . اينكه او را بعد از ماهها از مرگ مادر ، خواهر ، پدر يا دلبندان ديگرش خبر دار كرده اند تا مبادا سوگ و عزا در غربت ، گلويش بدرد و ديوانه اش كند... اينجا پر است از دختران جوان ديروز كه بر گور نداشته مادران خويش آنقدر زار زده اند  تا امروز  خود مادر  كودكي شده اند كه كلمات محبت آميز فارسي را خوب نمي داند تا دلتنگي مادر كم كند.

اينجا پر است از مرداني كه  ، تمام غرور مردانه شان  لابلاي سبد هاي ميوه ، ميوه فروشي هاي سر گذر گم شده است تا شايد از لابلاي ميوه پوسيده هاي شب ، يك ميوه سالم براي كودك شان پيدا كنند .

اينجا پر است از توالت فرنگي  هاي براقي كه رد انگشتان برادران رانده شده ام از وطن ،  بر انحناي سنگي آن، پوزخنده ها را به وضوح منعكس مي كند. 

نگوييد آنجا در وطن هم خبري نيست، نگوييد آنجا هم قصه مكرر حقارت است و هر روز بگير و ببند و تهمت و تحقير و تهديد و تحديد . آخر اينجا  حتي مردان پرتجربه مهاجر هم بي هيچ حس تحقير و تهديدي  ، شام سفره هر شب شان را جز با ياد چاي و ديزي دربند وطن  و به ياد دويدن هايشان براي تغيير و بهتر زيستن در همان خانه از گلو فرو نمي دهند.

پسركم ...خانه خوب است، نترس ... از صداي آروغ صاحب خانه هاي خيالي هم نترس كه من خيال داوري براي نويسندگان خانه مجازي را  ندارم....

September 24, 2007

آهای معلم بد!

                otagh_gaz_%2520kelas%5B1%5D.jpg

   
از اولين " اول مهر" زندگي ام جز " مقنعه" كه  هنوز هم براي تلفظ  درست اين واژه جان مي كنم،  چيزي به يادم نمانده انگار، هفت سالگي اين روزها كجا و هفت سالگي  بيست و پنج سال پيش كجا؟

اين روزها با هر زنگ مدرسه، هزاران مقنعه مثل زنگوله مي افتد دور گردن هفت ساله هاي قد و نيم  قد رها شده  در خيابان . چرا زنگوله؟ خب مگر مي شود مقنعه اي كه جايش روي سر است، همينطوري بيفتد دور گردن و هيچ حرفي براي گفتن نداشته باشد، پس خوب  گوش كن! مي شنوي صداي اين زنگوله هاي رنگي را.

نيامده بودم اين را بگويم ، آمده بودم تا بگويم چرا هيچ كس از هيچ خبري خوشحال نمي شود اين روزها؟ چرا ما بيشتر از آنكه بخنديم ؟ گریه داریم؟

                               

روز خبرنگار خيالمان را آرام نمي كند، اول مهر دلمان را پر تب و تاب نمي كند ، سفر هم آبي بر آتش بي قراريمان نمي شود، نكند ما بي سبب به عالم و آدم گير داده ايم؟ نكند ما بيهوده به زمين و زمان بد مي گوييم ؟ نكند همينطور كه ما تب داريم و هي هذيان مي گوييم، يكهو دق كنيم از هجوم آيه هاي ياسي كه بر در و ديوار خيال و خاطرمان حك مي شود؟

امروز اگر معلم روزهاي كودكي مان هوس كند وبلاگستان را ورق بزند، تقريبا همه مشق هايمان روي دستش باد مي كند ، نمي داند با اين همه خط هاي خرچنگ ، قورباغه چه كند، هي مي خواستم به همه دلداري دهم، هي مي خواستم به همه نفري يك صدآفرين بدهم تا رنگ خانه عوض شود.

 يادتان هست مهرهاي ما چه خالي از مهر هاي صدآفرين بود، شما را نمي دانم ، اما در ولایت قميكلا  كه يك آلونكي بود به اسم " دكان ممدعلي " و معلم ما عكس شخصیت های كارتونی محبوب آن روزهایمان  را احتمالا از همانجا مي خريد و مي چسباند ته دفتر شاگرد خوب ها، یعنیِ كه: "صد آفرين".

آنقدر " پدر ژپتو " ، "پينوكيو"، "خانواده دكتر ارنست" و حتي " بامزي" و شلمان " زیر و بالاي دفتر مشق  شاگرد اولي ها، فخر فروختند و دل از همه ربودند که به گفتن نمی آید.  چه روز هايي كه از شاگردهای دردانه كلاس "بل" و "سباستين" گدايي نكرديم، جانم در مي رفت اگر يكي " پدر پسر شجاع " را از من می گرفت ، حاضر بودم تمام بچه هاي " مدرسه موش ها" را يك جا بدهم تا يك " مسافر كوچولو" را بچسبانم كنج صفحه اي كه دو طرفش را به همت خط كش و ماژيك هاي سبز و سرخ، دو خط موازي كشيده بودم. درست همان اول دفتر، آخر همه زورم را هم  كه مي زدم فقط تا چند صفحه اول را با حوصله و خوش خط بودم، باقي همه " تكليف" بود و ديگر هيچ.  گاهي  هم براي عوض كردن " كزت" با دختری به نام " نل"، ساعت ها بايد از آب دهانمان مدد مي گرفتيم تا آنها را حسابي بچسبانيم سرجايشان. به گمانم  نل و کزت آنقدري كه توی دفترهاي مشق مان این ور و آن ور رفته بودند، برای پیدا کردن مادر شان،  ديگر ناي گشتن نداشتند.

امروز كه وبلاگستان را ورق مي زدم، مثل يك كلاس دو شقه بود:  شقه اي سرشار از شعف و شادی، شقه اي  از درد لبريز.

 اگر اينجا مدرسه باشد و سيستم حاكم معلم؛ در نيمه اي از اين كلاس، بزم و بايكوپي آنان است كه  "صد آفرين و "هزار و سيصد آفرين" نصيبشان شده و معلم چپ برود، راست برود، آنها نيز دنبالش مي دوند و تا پايان دفتر هم خوش خط مي نويسند و حوصله شان هم اصلا سر نمي رود.

و در نيمه ديگر اما اين مائيم و خروار خروار خستگي، اين ماييم و كرور كرور كسالت، اين ماييم  و يك قرن سکوت.  انگار داريم تند و تند " جريمه " مي نويسيم. غافل از آنكه براي جريمه ديگر  كسي صد آفرين نمي دهد.

ما تاوان چه چيزي را پس مي دهيم اين روزها؟

"خانواده دكتر ارنست"  كه با آن همه كش و قوس زندگي جنگلي اش، توقعي ازش نمي رود  اما اگر " پت پسچي" با  همان انرژي و هيجان هميشگي اش بيايد بچسبد بالاي دفترمان،  گمان نكنم، خرده ذوقي بيابيم تا تكليف شبمان را خوش خط بنويسيم.  چرا؟

گوشه كلاس  كز كرده ايم و حضرات  تند و تند  دارند  بين خودشان "صد آفرين" ها را بذل و بخشش مي كنند، بچه هاي مدرسه موش ها را تقسيم مي كنند، آدم كوتوله هاي لي لي پوت  كه يادتان هست؟  مي بيني حالا چه رندانه در بزم شان مي رقصند. بگذاريم از سر و كول دفترهاي مشق شان، حاج زنبور عسل " و " سگ پيم پا" و " خرس مهربون" و پت  و مت  خنگ" و تمام اهالي دهكده حيوانات دوست داشتني مان  بالا و پايين بروند.  بالاخره كه خط كش و ماژيك سرخ مي گيريم دست مان تا دو خط موازي بكشيم  كه به دستور هيچ كسي هم اين دو خط موازي همديگر را قطع نكنند!  لابد آنوقت  ديگر سر ذوق مي آييم و تا ته دفتر،  خوش خط مي نويسيم .حتي اگر  معلم  را دوست نداشته باشيم ، عيبي ندارد، "برپا " مي شويم اما هرگز غمگين "برجا" نمي نشينيم.

دلم مي خواست  اين روزها موجي در وبلاگستان در مي گرفت و ناگهان بازي عوض مي شد و هركس تنها يك خط هم اگر در چنته داشت رو مي كرد تا از اين غم لعنتي مي رهيديم. دلم شیطنت های ته کلاس درس را می خواهد. دلم مي خواهد حتی اگر شيری هم جلويمان  سبز شد، كم نياوريم تا چه رسد به لي لي پوتي ها و بامزي كوچولو. بايد حوصله كنيم .چرا خوش خط نمي نويسيم؟ تندو تند دفتر عوض مي كنيم به اميد دفتر بعدي اما باز هم  غمگين و بي حوصله ايم....

يكي بازي را عوض كند. از صبح، يكي مدام توی مغزم دایره و دنبک گرفته است و می خواند:

 

 " آهاي معلم بد! چقدر جريمه بايد؟"

 

 

اول مهری های غمگین :

 

همشاگردی چه سلامی چه علیکی؟  مهجاد

هنوز از مدرسه نفرت دارم محمد یزدان پناه   

ضد حال های اول مهر   میترا خلعتبری

عادت  ساده  خاطره  وطن  خواه

بوی ماه مهر نفیسه زارع کهن

بوی ناخوش مهر فریده غائب 

مهرِماه تمام من ابوذر آذران 

دلشوره  لیلی نیکونظر

September 25, 2007

يكي احمدي نژاد را ببرد چهار راه وليعصر!

                   52dbrc8%5B1%5D.jpg

مرا باش كه خيال مي كردم ، دعوت ملكوت و ساغرش ، براي آنكه اسباب خانه ام را از بلاگفاي نا امن به اين مامن بزرگان بياورم، حالم را خوب كرده است، تازه امشب  خيال برم داشت كه زين پس سهمي به اين دل وامانده در اين خانه نو بدهم و چه مي دانم يك ملكوت است و لابد يك عالم حال و هواي ملكوتي، لعنت به خيال خام من و خاطر بيمار او كه همينطور مثل آب خوردن دروغ مي گويد وحقيرم مي كند.

آقا،  ما عشق و روح آرام و پرواز بي فرجام و آرامش تام نخواستيم و اصلا ديگر نوشتن از دل هزار پاره اي كه هر تكه اش در هزار گوشه آن خراب شده اي كه اين روزها به بازي اش گرفته اند، نخواستيم، اما آلودن ملكوت به اين نابي را به دروغ هاي ناب او كه اين روزها نامش بر سر زبان هاست هم نخواستيم.

خرده نگيريد كه اين مسيح باز هم آمد و باز هم جز احمدي نژاد سوژه اي براي نوشتن ندارد...ندارم خب، سوژه ها مي خشكد، احساس مي ميرد و همه چيز بوي گند مي گيرد وقتي دهاني در آغاز با قرآن و آيات قرآني، آن هم در سرزمين كفر باز مي شود، و سر آخر با دروغ‌هاي مكرر و بي‌وقفه بسته مي شود.

آقا يكي دست اين احمدي نژاد را بگيرد ، ببردش در همين پارك دانشجوي تهران، چهار راه وليعصر را مي گويم،  لازم به توضيح اضافه هم نيست، فقط، دستش را بگيريد كه بر خلاف هميشه احساساتي نشود ، آخر او بين  مردم هر نقطه و مكاني  كه مي رود، هم لباس و هم  شكل شدن با آن مردم را بر خود واجب مي داند،  حواس تان باشد، مبادا در پارك دانشجوي تهران، اين احساس تكليف كار دستش بدهد، چون قطعا يك رئيس جمهور،  قادر به برداشتن زير ابرو و پوشيدن لباس هاي چسبان و سرخ كردن گونه هايش، درست همانند پسرك هايي كه خودشان هم نمي دانند در آن خراب شده پسر هستند يا دختر را ندارد.

مرد مومن!! فردا كه همه بر سرت ريختند ، مي خواهي بگويي، "من نگفتم در ايران اصلا همجنسگرا  وجود ندارد، يا اينكه "من فقط در مورد تعدادشان  در مقايسه با ساير كشور ها حرف زدم؟ "

لابد براي اثبات حرفت هم بايد به همراه مشاوران  و مردان كابينه ات،  دوره بيافتي در خيابان هاي شهر، شروع كني به شمردن همجنسگرا ها و آنوقت معلوم مي شود كه تو منظورت تعداشان بوده كه اصلا با آمريكا برابري نمي كند. عيبي ندارد ، ادامه بده ، توقف هم نكن ، درست همانگونه كه در تكذيب هالوكاست ، آنقدر ادامه دادي و آنقدر سنگ تمام گذاشتي كه حالا آنجا يكي مقابلت ايستاد و دست بردار هم نبود تا تنها با يك كلمه آري يا خير، بگويي كه آيا همچنان آن را افسانه مي نامي يا خير، فردا هم  يكي از همجنسگرايان سرزمين خودت ، بيايد، سينه به سينه و چشم در چشم تو بگويد: "من همجنس گرا هستم و اگر باور نمي كني....

ولي ما ترسيدم ، مثل آن وقتي كه گفتي ، ماهواره در ايران به آن شكل ممنوع نيست،  حتي آن لحظه كه به" آزادي كامل زنان ايران" در دانشگاه كلمبيا مي باليدي، هم ، ما دلمان  اينجا مي لرزيد كه مبادا بيرون در،  زناني كه  سهم شان از اين آزادي كامل ، هجرت غريبانه بوده است و بس،  در چشم هاي تو خيره شوند و تو باز شانه هايت سنگيني كند و ما از شرم تو سرافكنده شويم...

مي خواهي باور كن ، مي خواهي باور نكن، اما در تمام لحظاتي كه رئيس جمهور كشورم ، در نشريات محلي و راهپيمايي هاي خياباني آمريكايي ها ، با واژه گان نامونوسي چون " ديوانه"، "شيطان " و  " ديكتاتور "  مورد عتاب و خطاب قرار مي گرفت ، دلم مي لرزيد و باز  هم مي خواهي باور نكن، اما دلم براي شانه هايت كه زير بار اين همه واژه گان آلوده سنگيني مي كرد ، عجيب  گرفت و سنگين شدم. آخر تو كه تقصيري نداري...  ببخش شايد توقع ما زياد است از كسي كه  بر جايگاه رياست جمهوري ايران  نشست، تا به جاي تخريب، تدبير كند  .

September 27, 2007

زنان مجلس ايران و مانكن های سينه بريده كشورم!

1.JPG

هميشه فكر كرده ام حضور زنان مجلس ايران در سفرهاي خارجي هيچ دستاوردي هم نداشته باشد، حداقل  يك خيابان گردي ساده برايشان دارد تا معيار ها و ملاك هاي، سنجش "اعتقاد با انتخاب" و "اعتقاد با اجبار" را  درست لحظه اي كه شب، خسته و كوفته به اقامت گاهشان بر مي گردند ، برانداز كنند، آنجا ديگر ميدان ديدارها و مذاكرات ديپلماتيك و رسمي نيست و اساسا در چنين زمان هايي و براي چنين آدم هاي پرمشغله اي ، جايي دور از كش و قوش هاي كاريشان ، زمان كش مي آيد تا حسابي در آن غلت بزنند و به تطبيق شرايط برآيند.

البته به استثناي آن دسته از زناني كه در چهار ديواري هتل هاي غربي هم براي مبارزه با آنچه كه تضعيف جايگاه شرع، دين، يا حتي اخلاق مي پندارند، به شيوه خود عمل مي كنند.

 آنجا كه دو نماينده زن در يكي از سفرهاي خارجي ، وقتي با شيشه هاي  حاوي مشروبات الكلي در يخچال اتاقشان مواجه مي شوند، در راستاي ايفاي وظيفه خود ،به انهدام آن در چاه توالت بر مي آيند و فردا مهمانداران هتل نيز در راستاي ايفاي وظيفه خود به گمان آنكه اين مشروبات مصرف شده است، درصدد پر كردن جاي خالي آن بر مي آيند و اين پر و خالي شدن تا چند روز اقامت كوتاه زنان نماينده در اين سفر ادامه مي يابد و ظاهرا هيچ كسي هم رضايت نمي دهد تا از وظيفه اش عدول كند، در نهايت، زمان محاسبه هزينه هاي هتل، پول آن مشروبات منهدم شده، راز را برملا مي كند.

به هر تقدير با همين اتفاقات ساده، چه بسا مسير نگرش آدمي به رويدادهاي پيرامونش ، تغيير مي يابد و با همين توقع ساده است كه فكر مي كنم  گاهي لازم است دموكراسي، حقوق بشر ، ايده آل هاي فمينيستي و مطالبات آرمانگرايانه زنان ايراني براي دستيابي به حقوق برابر با مردان سرزمين شان، همه و  همه را  به  كنار گذاريم  و اصلا فرض را هم بر اين بگذاريم، همانطور كه رئيس دولت نهم گفته است، زنان ايران از آزادي كامل برخوردارند و آنگاه توقعات و مطالباتمان را از سطوح پايين تر پي بگيريم.

وسوسه اين كم كردن توقع هم زماني به ذهنم رسيد كه مانكن هاي شهرم يكي پس از ديگري مثله مي شدند يك روز سرشان بريده مي شد و روز ديگر اقصي نقاط ديگر بدن شان  و ما ساده نگاه مي كرديم و گاهي هم با طرح لبخندي بر لب همه چيز را طنزي بيش ندانستيم غافل از آنكه، اين مثله شدن بي شك دامنه اش گسترده تر از يك اتفاق و يك تصميم ساده اي است كه مي بينيم .

يعني بد نيست در حاشيه اين "آزادي كامل"،  كه رئيس‌جمهورمان جير و جار مي‌زند در اقصاي دور، گوشه چشمي هم به آزادي  موجودات بي جاني كه نقش مانكن ها را در ويترين مغازههاي ايران دارند، داشته باشيم  و به جاي مبارزه در سطح كلان، در همين سطوح پايين به ايجاد تحولات ساده اميدوار باشيم.

ساده انگارنه است اگر  بپنداريم، در سرزميني كه از برآمدگي هاي بدن بي جان مانكن هاي پشت ويترين هم هراس لرزاندن اعتقادات و باورهاي ديني وجود دارد، مي توان به ايجاد تحول در نابرابري هايي كه گاهي ريشه در دين تعريف شده همين تصميم گيران وجود دارد، اميدوار بود.

اين يعني آنكه كساني مي پندارند، با بريدن برجستگي هاي پلاستيكي يك مانكن، به سست نشدن ايمان مردان سرزمينشان كمك مي كنند ، يعني آنكه نه تنها زنان كه مانكن هاي هم جنس آنها هم بايد، به گونه اي پوشانده شوند تا مبادا نگاه ناگهاني مردي بر پيكره بي گناه آنان، گناهي خلق كند.

مي بينيد همين موضوع ساده،  چه ته دل آدم را خالي مي كند كه مگر مي شود در چنين شرايطي  خرده گرفت چرا اگر زني با جنين پسر در بطن، به  حادثه اي جان سپارد، ديه جنين پسري كه هنوز به دنيا نيامده دو برابر مادر دنيا ديده اوست و يا اينكه اگر به ميل مرد نباشد كجا همسري به سفر، تحصيل و اشتغال مي‌تواند دلخوش كند و هزار و يك چيز ديگر از اين دست كه رئيس‌جمهورمان آن را مصداق آزادي كامل مي‌خواند...

بگذار فعلا همه مردان ايران پاي تمام اجازه نامه هاي كار و اشتغال و ازدواج و سفر را امضا كنند و اصلا بگذار ديه نا كار ساختن جنسي يك مرد، دو برابر ديه هستي يك زن باشد و ما هم فخرش را به جهان بفروشيم و در كنار اين آزادي كامل، گاهي هم اين دل بي درد و عياشمان براي مانكن هاي سربريده و سينه بريده شهر بسوزد......

مي دانم كه در بحث هاي ريشه اي به هيچ نتيجه اي نمي رسيم اما شايد مانكن هاي اينجا ، شروع خوبي بود كه دست زنان نماينده كشورم را بگيرم و ببرمشان خيابان گردي...نيامدند... و نشد كه بگويم من از اين پس براي آنكه ميزان عشقم به وطن را اثبات كنم، هيچ حرفي از تضييق حقوق زنان ايران نمي زنم و به گمانم ، همين قدر آزادي بس شان است اما از اين پس خودم را مدافع حقوق  مانكن هاي مثله شده مي دانم يا شايد هم مدافع حقوق مرداني كه شعورشان پاي برآمدگي هاي بريده شده مانكن هاي پلاستيكي و صورت محوشان پشت روسري‌هاي رنگي، رژه مي رود. بگذار بگويند همه درد و دغدغه اين است...

مي بيني چه بي دردم؟

                     2.JPG  

                     landan.parleman%20519.jpg 

عكس ها: راحيل جواهري زاده   

Powered by
Movable Type 3.34