« September 2007 | صفحه‌ی اصلی | November 2007 »

بايگانی: October 2007

October 3, 2007

آقاي مهاجراني! احمدی نژاد را از شانه‌هايت پايين بگذار

خيلي زودتر از اين ها مي خواستم، همانند خيلي هاي ديگر كه تاب مهرورزي آقاي مهاجراني به رئيس دولت مهرورز را نداشتند، بي تابي ام را جار بزنم اما به خردي جايگاه خويش و بزرگي جايگاه بزرگان واقفم و اين وقوف هم مي شود ترمزي تا ترمز بريده نقض سخن نكنم.
اما  مطلب «يادتان هست»  آقاي نبوي به يادم آورد كه به اندازه قد و قواره خودم ، روزهايي را به ياد بياورم .
گفتني ها را همه گفتند من نيز مختصر مي گويم ، اگر چه ايستادن در برابر اساتيد سخن هميشه دل مي لرزاند اما اينجا كمي جلوتر مي ايستم و با نامي صدايت مي كنم كه جز خويشان فكري و فاميلي كسي چنين صدايت نمي كند  تا هم  دست و دلم نلرزد و هم اعتماد به نفس از دست داده ام آزارم ندهد  :
«عمو عطاي عزيز»!
يادتان هست مشابه همين اتفاقي كه براي احمدي نژاد در دانشگاه كلمبيا افتاد، پيش از اين براي چه كسان ديگري رخ داده بود؟ حتما يادتان هست، مسافران برلين را مي گويم. كنفرانسي كه نامش را ديگر بقال و دلال ها و رقاصه هاي شهر و ديار دور ايران هم مي شناسند، يادتان هست بزرگترين اتهام شمرده و ناشمرده شان چه بوده و به كدام جرم، منفور عالم  و آدم شده بودند؟ حتي قوانين حقوقي و قضايي كه مي بايد مستدل تر از مستندات كلي و كلامي ، مجرمين را به دادگاه فرا خواند، بزرگترين جرم مسافران آن سفر شوم را چه اعلام كرده بود؟ «يادتان هست»؟
من كه در حافظه ضعيفم هرچه پشتك و وارو مي زنم ، جز اين به خاطرم نمي آيد كه  جرمشان نشستن در كنفرانسي بود كه اجازه دادند همينطور بي پروا به ايران توهين شودو آنها جلسه را ترك نكردند.
به راستي  چه جرم سنگينی بود كه به خاطرش محاكمه شدند و حساب پس دادند كه چرا در  جلسه بي آبرو ساختن ايران حضور يافتند و تا آخر در آن كنفرانس، بي آنكه كن فيكون كنند، كام بستند و هيچ نگفتند.
«يادتان هست» كه همين صدا و سيماي خودمان چه كرد ؟ بي آنكه اندكي از سخنراني دفاعي حاضران آن كنفرانس در مورد ايران را نشان دهد، تنها به نمايش فحاشي هايي كه به توهين جمهوري اسلامي مي انجاميد، بسنده كرد.
خوب نگاه كن عمو عطاي عزيز!
از كنفرانس برلين تا دانشگاه كلمبيا، چه بر ايران رفته كه اينك كسي ديگر در قبايي بزرگتر، در محفلي مهمتر می‌نشيند و در مقابل او  كشورش را ديكتاتور و تروريست مي خوانند اما او تا پايان در جلسه می‌نشيند ، كن فيكون هم نمی‌كند و سر آخر، اين توهين و تحقير می‌شود راز پيروزی‌اش تا شما به اين برد بباليد.
شگفتا كه صدا و سيماي جمهوري اسلامي هم به كمكتان مي آيد و اين بار درست برعكس سال سياه مسافران برلين، براي مسافر كلمبيا سنگ تمام مي گذارد، يعني  سخنان رئيس دانشگاه كلمبيا از برنامه هاي صدا و سيما سانسور مي شود و  تنها مظلوميت كسي كه تا انتهاي توهين به ايران جلسه را ترك نكرد، به نمايش گذاشته مي شود. مگر فحش با فحش چه تفاوتي دارد  كه در يك فصل، مكرر از رسانه ملي به نمايش گذاشته  مي شود و آنكه فحش خورده محكوم مي شود  و در فصلي ديگر، فحش حذف مي شود و آنكه فحش خورده ، برنده و پيروز ميدان مي شود؟.
نمي گويم آنكه اين روزها  تحقير شده، ما نيز از او انتقام سالهاي حقارت بستانيم اما حداقل «داغ» شدن‌مان بيشتر از «كاسه» كم صبري تحقير كنندگان ديروز نشود .
مثل هميشه، شأن دغدغه هايتان را بالاتر از آن مي دانم كه با بوي كباب داغ انتخابات، خدشه‌اي برآن وارد شود و نامردي آنان كه كفگير تحليل شان به ته ديگ خورده را هم نمي پسندم اما، ناپسند تر آن است كه گاهي در اخلاق گرا بودن هم افراط شود چنانكه رئيس پيشين تان، در قباي رياست جمهور اصلاح طلب نيز اينگونه بود و بيش از آنكه چوب محافظه كاران، برنامه هاي اصلاحي اش را زمين زند، دلسوزي اش براي محافظه كاران چنين كرد، يعني او يكي يكي گامش به پس گذاشت و اخلاق پيشه كرد تا خاطر نازك محافظه كاران از او آزرده نشود و حالا همه آن كارها كه روزي گفتن از آن جرم بود ، توسط همان محافظه كاران عملي مي شود و آب از آب تكان نمي خورد . صد البته كه مهم انجام كار و برداشتن هر گامي است كه به نفع ملت باشد، و بردارنده گام هر كه مي خواهد باشد  اما رسم انصاف نيست كه ديده بر شانه هاي زخمي آنان كه هنوز بار اتهام بي عاري براي نشستن در كنفرانس توهين به ايران را با خود يدك مي كشند ببنديم و ديگري را كه از جلسه اي مشابه برگشته ، روي شانه هاي خود بالا بريم .
نگوييد توهين در كنفرانس برلين كجا و توهين در دانشگاه كلمبيا كجا كه شك ندارم اگر رئيس دانشگاه كلمبيا هم به سرش مي زد و احيانا لباس از تن در مي آورد و به حركات موزوني ، پياز داغ اعتراضش به احمدي نژاد را بيشتر مي كرد، شما هم پياز داغ دفاع تان از احمدي نژاد را  بيشتر مي كرديد و رسانه ملي نيز از  چهره مظلوم  او اسطوره مي ساخت. ظاهرا ملاك پيروزي احمدي نژاد در كلمبيا با ميزان فحش ها و اهانت هايي كه شنيده ، سنجيده مي شود غافل از آنكه اگر قرار باشد پيروز ميدان را به واسطه دشنام هايي كه شنيده انتخاب كرد، بي شك آمريكا سالهاست كه پيروز اين ميدان است چرا كه ما سالهاست كه مشتهاي گره كرده مان، فرق سر آمريكا را نشانه رفته و بي وقفه فرياد می‌زنيم «مرگ بر آمريكا».
حتما يادتان هست كه عمر و غلظت و شدت اين مرگ باد ما در ايران خيلي بيشتر و ديرينه تر و ريشه اي تر از كلماتي است كه رئيس جمهور كشورمان فقط براي چند ساعت كوتاه  در آمريكا شنيده است .
عمو عطاي بزرگوار!
يادتان باشد كه سقف خانه خودتان هم شاهد شكستن غرور مسافري از برلين بود كه هنوز هم بايد به خاطر تبليغات مسموم آن روزها سرش را پايين بياندازد شايد آنوقت دلتان رضا دهد كه مسافر فحش خورده كلمبيا را از شانه‌های مشعوف خود پايين بگذاريد.

October 8, 2007

يك بازی، يك هديه، يك عالم هوای گريه

               fazel2.jpg

عكس: سيروان رحمن زاده

1-هنوز كشف نكردم كه آسمان لندن ، عين دل من است  يا دل من عين آسمان لندن. جفتشان مدام مي گيرند و مي بارند، شكايتي  ندارم البته، آخر زود هم آرام مي گيرند هردو. اولي با خرده نوري از دلبري آفتاب، مست مي كند و آسمانش مي شود عين  آينه ، دومي هم كه سبب نمي خواهد، با يك نان تنوري افغاني در كنج پاتوقي دنج و با چند برگ نعنا و يك كاسه دوغ، مست مي كند، انگار اين شده كار هر روز آسمان لندن و دل من.

2-معلوم است  آدم وقتي ببيند در مذهب بزرگاني چون " بهنود " و "مهاجراني " شنيدن سخن كوچكتري چون من،  برابر نيست با  شانه بالا انداختن و به هيچ انگاشتن ، خوشحال مي شود، پس اول:  سپاس از نقد و نكته اي  كه براي گلايه ام از پيروز ناميدن مسافر كلمبيا نوشته ايد ، و دوم : دلم اما رضا نمي دهد كه نگويم بحثم دفاع نكردن از احمدي نژاد در برابر فحش هايي كه شنيده  نبود، من فقط گفته بودم، حالا كه سينه چاكان بي چون چرا، چراغ ها بر افروخته و بساط بزم و پايكوبي از مهرآباد تا جام جم ، به  اندازه كافي مهياست،  كاش مردان با وقار و كاركشته روزگار، در گوشه اين بزم، آرام و در خور جايگاه  مي نشستند تا مبادا صداي ضرب گرفتن  انگشت شان از صداي دايره و دمبك جوان ترها، بالاتر رود . پرت مي گويم استاد؟ نه،  پرت شده ايم، ورنه ما كجا و " كينه " به دل گرفتن كجا؟ خيالتان راحت ، آمريكا از در نيامده ، نسل ما قباي دفاع  به  قامت مي كند  چرا كه  خوب مي دانيم ، احمدي نژاد حتي  اگر  ناپدري هم  باشد، خاطر  مام ميهن آنقدر عزيز هست تا به گاهش سينه سپر كنيم و پدر پدر گوييم و آبروداري كنيم.

3-ترافالگار اسكوار، نام ميدان بزرگيست در دل لندن كه امروز چيزي شبيه راهپيمايي روز قدس را مركزيت مي كرد، شبيه از آن رو كه  از  اين همه مسلمانان كشورهاي مختلف در اينجا، تنها جمعيتي كمتر از سيصد نفر آمده بودند،  آدم دلش براي دوربين هاي صدا و سيما مي سوخت اما وقتي از صدا و سيما بشنوي " گرد همايي پرشور" مسلمانان لندن ،ديگر دلت بايد به حال خودت  سوزد .تصويري كه به قاب دوربين دوستي نشست براي من كه ديدني بود براي شما ، نمي دانم: "ساعت  بيگ بن بريتانيا " و " آيت الله خميني" .

4-حوصله كنيد و بگوييد  اين جمله زيبا از آن كيست:

" مذهب، به مسجد و كليسا رفتن نيست، مذهب يعني راستگويي "

يا بگوييد جمله  از آن كيست ، يا راهنمايي و نشاني بخواهيد تا  اضافه كنم . بازي سختي نيست و نتيجه اش ، هديه ايست به او كه صاحب سخن را بشناسد ، شايد هم بازي، بهانه است و دلم هديه دادن مي خواهد ، اگر تعداد پاسخ دهندگان بسيار بود ، چاره اي نداريد كه به شيوه قرعه كشي من اعتماد كنيد، همان گونه كه اين سالها چاره اي نداشتيد و به شيوه نحوه شمارش آراي تان در وزارت كشور  اعتماد كرديد. ناظر هم مي گذارم كه  البته بازهم وضع شان بهتر از ناظران شوراي نگهبان است .به هر حال اين بازي بي برنده نيست ، يعني اگر هم كسي هم  پاسخ  درست  ندهد، هديه را قابي از همين سخن زيبا سازم  و چنانچه  راهم دهند به درگاه خود صاحب سخن مي برم .

5-مي بيني  چه خوابي از سرم پريده ؟  پيش از اين با  هزار داستان هزار و يك شب هم اين پلك آرام نمي گرفت  تا چه رسد به  اين شبها  كه مدام " ترانه خواب دختر خدا" در گوشم زنگ مي زند. با اين حساب، يعني  هر پنج بندي كه نوشته ام هذيان است؟ پول هديه اش كه تاوان بي خوابي من است پس اين بندش كه هذيان نيست، قضاوت بندهاي ديگر با شما.

 

October 10, 2007

آقای ضرغامی! با اجازه من هم از لندن گزارش می‌دهم

«مذهب به مسجد و كليسا رفتن نيست، مذهب يعنی پاسخگويی» ، معلوم است اگر اين جمله را بدهی دست «گوگل» ، صاف مي رود ، يقه  طرف  را مي گيرد ، تكليفش را  روشن می‌كند؛ رسوا مي كند، جار مي زند، هوار می‌زند و صفی از هزارتوی گم كلمات و جملات بي كران دنياي مجازی پيدا مي كند كه نه تنها راستگويی را  پررنگ‌تر نشان می‌دهد بلكه ، سخنان ديگري كه دامن اين راستگويی را لكه دار كرده نيز، ناخواسته  پررنگ‌تر از كلمات انتخاب شده پيش پايت رژه می‌روند.

می‌خواستم در همين جا از يك بازي ساده شروع كنيم و در انتها يك نامه دسته جمعي بنويسيم به كسي كه در سفرش به سرزمين كفر و كلمبيا مومنانه از چنين مذهبی سخن گفت و خود نامومنانه به مذهب خويش پشت كرد.
سهم هر كدام از شما هم معلوم بود. هركس به وسعت خاطر و به بضاعت حوصله‌اش، به مرد مومني كه در نيت خيرش براي خدمت به ملت شكی نيست، ياد آور می‌شد كه كجا و كی و كيان بر چنين مذهبي كافر شدند.
اما ديدم حوصله مخاطبان اين خانه هم اگر فراخ باشد برای كنكاش در عمر كوتاه رئيس دولت و يافتن طومار بلندی از او و مردانش كه راستگويی را يكی يكی زير سوال برده‌اند، بايد پيشتر از خود شروع كنيم.
گيريم همانگونه كه رئيس دولت ايران به رئيس دولت‌های ديگر فخرش را فروخته، ديگر در برگه‌های گزينش‌مان نشانی از تعداد حضورمان در نماز جمعه و چه چه نيست وگرفتن التزام عملی و غير عملی به چه و چه  هم در هيچ يك از  برگه‌های «تائيد صلاحيت» به چشم نمی‌آيد، و عقايد هيچ احدي هم  تفتيش نمي شود و اصل فقط بر راستگوي است و بس. حال ببينيم ما چقدر دروغ مي شنويم و چقدر ياد مي گيريم كه دروغ بگوييم و چقدر شب و روزمان پر از دروغ است و از در و ديوار خانه و خيال و ذهن و تن و جانمان ، دروغ ، مثل مور و ملخ بالا مي رود.
هيچ ديده‌ايد اين روزها، به خودمان هم دروغ می‌گوييم از بس كه دروغ بلعيده ايم؟ هيچ ديده‌ايد اين روزها هيچ كس تاب صراحتمان را ندارد از بس كه در برابر راست گفتن‌ها، بی‌تابی كرده‌اند و سر هر آنكه اعتقادش جار زد، بر دار شد و زندگي اش بر باد؟
هيچ نگاه  كرده ايد كه چه توجيه‌گران قدری شده‌ايم براي راست‌هايی كه نمی‌گوييم و دروغ هايي كه مي گوييم؟ غم نان، غم از دست دادن يار، غم تنها شدن، غم به هيچ انگاشته شدن ، دغدغه  كسب اعتبار، غم بيكار شدن ، غم عقب ماندن از كار و غم از دست دادن بازار  و هزار و هزار  هزار و يك توجيه ديگر كه حاصلش مي شود، جامعه اي در حال انفجار و تازه راستگوترين اش مي شود مردي كه می‌گويد: «هرچه با خود فكر مي كنم مي بينم در تمام طول روز ، تنها يك بار راست مي گويم، آن هم فقط زماني كه زنگ در خانه ام را مي زنم و زنم مي گويد كيست و من هم مي گويم «منم»».
و اما تو برادر ملكوتي‌ام! می‌دانی چه سخت است براي غم نان، جلوی دوربين‌های صدا و سيما ايستادن و دروغ مخابره كردن؟ ترديد نكن همكارانم در عذابند، ورنه مگر می‌شود، پليس در تهران برای دانشجويان بی‌ اسلحه، اسلحه به كمر بندد و اشك‌شان را پيش پای رئيس دولتی كه به مذهب راستگويی و پاسخگويی مومن است در بياورد، اما همكاران خبرنگارم در صدا و سيما  تنها ازخشونت پليس لندن با راهپيمايی كنندگان ضد جنگ سخن بگويند  آن هم با هيجاني مضاعف كه اگر من هم اينجا  كنار دستش نايستاده بودم ، حتما باور می‌ كردم و هزار يك لعن و نفرين نثار پليس‌های وحشی بريتانيا می‌كردم.
می‌دانم برای همكاران عزيزم سخت‌ترين لحظات، زمانيست كه بايد چشم در چشم ملتی بدوزند و بگويند، شهر امن و امان است و خودشان بهتر از هركس ديگري اما می‌دانند كه در همان آن، چشمان نگرانی خيره به دهان آنهاست و  امنيت گدايی می‌كنند.

اينجا ترافالگار اسكوار است و برادرانِ زحمت‌كشم در صدا و سيما دارند از مراسم روز قدس فيلم تهيه مي كنند، ما هم  كنارشان ايستاديم با بضاعت اندكمان تا از آنچه كه  آنها نمي توانند بگويند، بگوييم....اگر سرعت  اينترنت‌تان اجازه داد . فيلم بالا را ببينيد و  االبته خرده بر ضعف ما در برابر قدرت بزرگان نگيريد.

آدرس فيلم در گوگل ويدئو:

http://video.google.co.uk/videoplay?docid=8877959200784122867&q=masih+Quds+day&total=2&start=0&num=10&so=0&type=search&plindex=1

پي نوشت:

1-با نظارت ساغر ، قرعه به نام ابوذر آذران افتاد، آدرس را اعلام كند، نتيجه اش مي شود تحمل هديه ما

2-كاش بزرگاني كه  به پيروزي مسافر كلمبيا  باليده اند، دوباره ميدان‌داری كنند و فلسفه دروغ را ريشه يابند و تنها يك گام از خرسندي خود براي بردي كه تنها با لعاب دروغ در رسانه ملي جار زده شده بود ، عقب بگذراند و يادي كوچك از برندگان امروز دانشگاه تهران كنند، آنها علاوه بر فحش ، لگد هم مي خورند هر از چند گاهي، چيزي بگوييد، حرفی بزنيد،  مرهمی شود شايد بر كهنه زخم دروغی كه  هر روز داغ تر می‌شود.

October 14, 2007

چاي اعتراف عماد باقي يخ مي كند؟

ديدي چه راحت گاهي سوژه هايت يخ مي كنند و از دهان مي افتند، عين يك چايي تلخ و داغ  كه آنقدر حرف هاي صد من يه غازت را به رخش كشيدي، آخر يخ مي كند و از دهان مي افتد، كسي هم نبود كه بگويد، خب اصلا همان چاي داغت را با صدايي عين صداي همه آقاجان هاي عالم  هورت بكش  و گول هارت و پورت كلمات قلمبه گوشه قندان و فنجان را نخور....
گول خوردم، گول سوژه هاي ناب تب و تاب انتخابات را، گول ژست دلبرانه غول خبرساز را، گول همان جعبه صدا و تصوير ساز را كه اين روزها داغ داغ است . عين يك فنجان چاي.
صدا و سيما را مي گويم، مي خواهي بگويي اين روزها زياد پيچيده ام به پر و پاي اين رسانه، نه ، نگران نباش،  ريز تر از آنم كه ديده شوم ، گوشه اي يافتم و نقي مي زنم  اما نمي شود گول خوردنم را به رو نياورم و به رخ  نكشم....
لابلاي خبرها و تصاوير صدا سيما هر چقدر هم پرسه بزني تا بخواهي ژست دموكرات شدن اين روزهايش را سوژه دماسنج روزنامه كني و بر آن ببالي بي آنكه از " فصلي" و "مقطعي" بودنش بنالي، آنقدر حرف توي حرف مي آيد، آنقدر خبرها به پرو پاي هم مي پيچند  و آنقدر چهره كرباسچي و افشاري و ديگراني كه در شبهاي انتخابات شده بودند سوگولي صدا و سيما ، جلوي چشمت رژه مي رود كه گول مي خوري و هي اين چايي داغ را اين دست و آن دست مي كني.
ماجرا ساده است ، مي خواستم از دماي هواي آسمان جام و جم درفصل انتخابات براي دماسنج اعتماد ملي بنويسم، كه ناگهان رعد برق آمد و  حالا خيالم  راحت  شد كه اين چايي تلخ يخ كرده را بايد دورريخت.
 "عماد الدين باقي باز داشت شد"
رعد و برق نيست؟  شايد هم من زيادي خوشبين بودم  و بي سبب  دماي هواي اطراف پارك وي تهران را اينگونه متصور شدم كه : " ديگر در فصل انتخابات نه پاچه هاي شلوار دختركهاي شهر، ستون هاي شرع را مي لرزاند و نه چوبه هاي دار براي  اراذل و اوباش  بر پا مي شود و نه  مدافعان حقوق  نابجاي اين دين و ايمان برباد رفتگان را كسي به حساب خواهي صدا مي كند ، پس بازار اهالي خبر صدا و سيما نيز امن است و مي توانند تند و تند، بر تنور انتخابات ، خمير نان  متبوع خويش بچسبانند.
اما گول خوردم و خبر دستگيري عمادالدين باقي كه از لابلاي پيام دوستي آمد، هر چه نوشتم ، مضحك تر به نظر آمد، به جز اين قسمت  كه " اگر هنوز هم در گوشه هايي از شهر،  كساني زهره چشم از اهالي ناخلف مي گيرند، دوربين هاي اين رسانه اما جايي دورتر از صف نمازگزاران كتك خورده عيد فطر و يا صف  بدحجابان و اوباشان ، كاشته مي شود چرا كه اين فصل فصل مهربانيست ، فصل لبخندهاي ماسيده بر صورت مردان و زنان كارزار انتخابات ، فصل وعده هاي بي حساب ، فصل يك عالم دوستي و محبت و نشاط.  اما كاش  اگر قرار بر لبخند زدن در برابر دوربينهاي صدا سييما شد و اصلاح طلبان را نيز سهمي براي به نمايش گذاردن لبخندشان در برابر اين دوربين ها بخشيدند، دست و دلبازانه نخندند و حواسشان جمع باشد كه اگر اجازه ندادند بر جسد بي جان خروار خروار كتاب هاي خاك خورده و جماعت كتك خورده و آبروهاي برباد رفته  و صورت هاي  سيلي خورده و روش هاي پوسيده  گريه كنند، ديگر نيش تا بناگوش براي چنين لنزي باز نكنند و وعده ندهند كه  ديگر رنگ هيچ  وعده  بر آمده از اين جعبه ، چنگي به دل نمي زند."
مطلبم پيش بيني هواي داغ  انتخابات بود و انعكاس آن در رسانه ملي، اما گول بخار برخاسته از اين فنجان چاي داغ  را خوردم و به خيال آنكه حالا حالا ها سرد نمي شود ، نوش جانش نكردم كه خبر آمد عمادالدين باقي بازداشت شد و گفتم شايد همين امشب صدا و سيما در يك اقدام بشردوستانه، دوباره به سرش بزند و  "  كوله پشتي " بردارد و به اصرار مهمان ويژه  اش ، صف جنازه هاي آويزان اراذل و اوباش را دوباره  به نمايش گذارد و پس از آن هم احيانا عكسي از چهره پشيمان عماد الدين باقي را  . از اين آسمان هر چه بگويي بر مي آيد بگذار اين چاي تلخ يخ كرده را دور بريزم .
با اين همه اما نمي دانم چرا باور دارم  از اين آسمان هرچه برآيد نادم سازي عمادالدين باقي به اين راحتي ها ممكن نيست و چه بسا اين بار اين باقي است كه چاي داغ اعتراف سازي هاي كشدار را يخ مي سازد  تا آقايان نيز به اين باور برسند كه بايد اين چاي تلخ و كهنه را دور بريزند.  

مطلب ديگري براي روزنامه خواهم نوشت.

October 17, 2007

امروز روز اعدام من است، براي مهمانان ويژه برقصيد!

                                      zahra.jpg

خبر را از آرشيو ايسنا می آورم . با صدای بلند بخوانيد:
« معاون تحقيقات و آموزش دادگستري استان همدان از خودكشي يك دانشجوي پزشكي دانشگاه علوم پزشكي همدان در يكي از مراكز امر به معروف اين شهر خبر داد. قاضي مهدي الماسي در گفت‌وگو با خبرنگار حقوقي ايسنا گفت: بيستم مهرماه سال جاري، اين دانشجوي 27 ساله به علت ارتكاب جرم مشهود در يكي از اماكن عمومي، توسط ضابطان امر به معروف به اين مركز انتقال داده شد و به علت تعطيلي روز جمعه و عيد فطر 48 ساعت در بازداشت به سر برد. وي ادامه داد: هنگامي كه اين دختر در راهروي طبقه دوم مركز امر به معروف، از فرصت به دست آمده استفاده كرده اقدام به كشتن خود با استفاده از پارچه پلاكارد تبليغاتي موجود در راهرو كرد. به طوري كه ماموران هنگام حضور در صحنه با جسد وي مواجه شدند. الماسي خاطرنشان كرد: در تحقيقات مقدماتي علت مرگ مشخص نشده و منتظر دريافت نظر پزشكي قانوني هستيم


از شدت بغض منفجر شدم. نتوانستم در خانه بمانم. مي ماندم حتما ديوانه می شدم. شال و كلاه كردم زدم بيرون. رفتم ، روي پل لندن تا فراموش کنم. تا فراموش شوم. تا از يادم برود همه چيز. رفتم تا كمي هواي خوب برايتان بياورم، مجسمه  شكسپير هم خنده اش گرفت وقتي ديد از كنار گالري مدرن كه رد مي شوم بيشتر از آنكه با چشم خودم نگاه كنم با چشمهاي يك ماسماسك ديجيتالي نگاه مي كنم كه بعد از چند ثانيه خيره شدن، يك نور كذايي هم بخش مي كند به اسم فلاش، ولی او ديد برق اشکهایي كه هميشه دم مشكم است . حتما فكر كرد از ذوق زدگي ام است، اما مي خواستم دست خالي برنگردم و اينجا را كمي از ابر كسالت خلاص كنم  و به چند عكسي چشمتان را مهمان. می خواستم گزارشی سرسبز بدهم از بی دردی درد.  می خواستم فراموش کنم خبر نيامده به آرشيو رفته يك مرگ ديگر در زندان را. فراموش کنم که آن دختر معصوم و لابد زيبا اسم هم داشته است تنظيم کنند خبر دريغ کرده از بيانش. خواستم فراموش کنم آن دانشجوی 27 ساله پزشکی آدم بوده نه يک تکه گوشت، نه يک تکه چوب نه يک گونی سيب زمينی. آدم بوده با آرزوهای بسيار. آدم آدم آدم... و فراموش کنم و بفراموشانم که آن آقا چه راحت از ذبح عدالت حرف می زند. چه راحت می شود به بهانه تعطيلی، حتی قانونی نيم بند را هم کشت... همه چيز را فراموش می کنم. اما نمی توانم اين را فراموش کنم که اينجا در ديار کفر اگر چنين تراژدی رخ می داد حتما و حتما از صدر تا ذيل به صلابه  مطبوعات آزاد کشيده می شدند .ماجراي خودكشي " كوين جيكوبز" كه  تازه او زنداني  جرم خود بود و نه زنداني تعطيلات و بازداشتگاه و سهل انگاري ها، زندان بان ها به دادگاه رفتند و آنقدر رسانه ها فرياد زدند تا دولت  انگليس را پاسخو كنند كه با قانوني ديگر به مدد آيد. نمی توانم، نمی توانم فراموش کنم. نمی توانم...
اصلا بگذار تكليف خودم و همه را روشن كنم. من می شوم زهرا، نه زهرا كاظمي خبرنگار كانادا، كه آخر هم تكليف آن " جسم سختي " كه به سرش اصابت كرد و جانش گرفت، معلوم نشد اما صدايش به عالم و ادم رسيد،مي شوم همين زهرا دانشجوی بيست و هفت ساله  پزشکی همدان . زبان حال او می شوم در دم آخر. درست همانطور كه زندان بان ها مي خواهند، شاد و سرخوش انگار نه انگار كه كس ديگري  باز در زندان  مرد. حوصله رقص ندارم... من مي خوانم ، هر كه ناز صدا مي شناسد، برقصد، اينطوري خيالم راحت است و بي سبب به انتظار احضار زندانبان ننشسته ايم :

امروز روز اعدام من است ، از همان روزي كه براي " جرم مشهود" دستبند به دستم زدند و به " بازداشتگاه امر به معروف و نهي از منكر"منتقل شدم، هي توي سرم بافتم كه  ميهماني اين دستبند و اين انتقال را بايد باشكوه برگزار كنم.
امروز روز تقديم نفس هاي من است به  تمام طناب هاي عالم، بگوييد، همه بيايند، مي خواهم باشكوه بميرم، بليط حضور در مراسم اعدامم را پيش فروش كرده بوديد؟ صندلي هاي ويژه اش را پر از مهمانان ويژه كنيد. سخت نگيريد، از نيكي كريمي و هديه تهراني گرفته تاعشرت شائق و الهه كولايي و سيد محمد خاتمي و محمود احمدي نژاد و محمدرضا گلزار و حداد عادل و عماد افروغ و کوچک زاده و حسين رضا زاده و پرويز پرستويي تا بچه هاي تيم ملي ، دار و دسته گروه موسيقي شهرام ناظري و جمعت موتلفه اي  ها را هم دعوت كنيد، بگوييد قاليباف هم بيايد ،هاشمي ها همه باشند چه از رفسنجان چه از شاهرود، ديگر خودتان بهتر مي دانيد ، هيچ بزرگي از قلم نيفتتد همه و همه را در همان صندلي هاي ويژه بنشانيد، بگوييد مي توانند با دو همراه بيايند، بچه هايشان هم باشند، مي خواهم جلوي دلبندانشان، سنگ تمام بگذارم، قول مي دهم موقع اجرا ، حواسم با آن پائين تر ها هم باشد، خب آدم دوست دارد آدم هاي معروف و محبوب و مشهوري كه مي مرديم تا از شان امضا بگيرم، در مراسم اش باشند اما اين دليلي نمي شود كه بچه هاي كمپين يك ميليون امضا را كه به هيچ جا راه نمي دهند ، يا بچه هاي شهرستان را كه با اتوبوس مي آمدند براي نمايشگاه كتاب و جشن هاي دوم خرداد و سوم تير ، همينطور پشت در جا بمانند و من انگار نه انگار كه آنها آدم اند تنها براي مهمانان ويژه بميرم، به خدا اگر يك نفر، فقط يك نفر را پشت در بگذاريد، نمي گذارم از صداي خس خس ناز گلويم زير ناز و نوازش طناب دار، حظ ببريد و مراسم را همينطور سرد و بي روح اجرا مي كنم و اصلا بال بال نمي زنم و دست و پايم را موقع جان دادن ، مستانه در آسمان نمي رقصانم كه لذت تام از آن تان شود.
 حسرت يك زبان لاي دندان گذاشتن را  در آن دم آخر به دلتان مي گذارم اگر پسرها و دخترهاي ميدان شوش و تجريش و امام حسين را از دخترها و پسرهاي شهرستاني جدا كنيد و يك چادر كلفت خاكستري هم بيندازيد وسطشان ، مي خواهم يك امشب را همه با هم باشند،از بالا تا پايين ميدان آزادي را خوب چراغاني كنيدتا وقتي ميني بوسهاي شهرستاني از خيابان انقلاب  پرسان پرسان مي آيند ، راه را گم نكنند  ، بگذاريد خوش باشيم و تا صبح با ساز و صداي نفس من  و نفس هاي خواهران و برادران هم قد و قواره ام ، براي مهمانان ويژه سنگ تمام بگذاريم ، يك امشب را سخت نگيريد، قول مي دهيم، هيچ جرم مشهودي را مرتكب نشويم، ببينيد چقدر بلديم مهمان نوازي كنيم ، من جان مي دهم ، دوستانم يك جا بند نمي شوند، من گردنم را با ناز مي برم در حلقه دستان طناب، آنها نازتر از من دستها را در هم حلقه مي كنند و موج مكزيكي از سر مي گيرند، من گردن به اين سو و آن سو پرتاپ مي كنم آنها مستانه گردن مي چرخانند ، من دست و پا مي زنم، آنها  پاي مي كوبند و رندانه دست مي زنند و در آخر وقتي طناب ناز آخرش را به گلويم كشيد، من كشاله ام داغ مي شود از خيسي حاصل ترس ، و چشمهاي برادران و خواهرانم خيس خيس مي شود از اشك،  نه، اشتباه نكنيد،  نه خيس شدن پاهاي باريك  من از ترس مرگ  است و نه خيس شدن چشمهاي تاريك  آنها از ترس پايان يافتن من. ترس من از آن است كه مبادا براي مهمانان ويژه ام خوب نرقصيده باشم و گريه دوستان هم از اجراي بد من است. آخر لامذهب ها ، حداقل بگوييد، رقص مرگم به كام كساني كه در تمام اين سالها، رقص زندگي ام به ساز آنها بوده است  چگونه نشست؟ من كه راضي ام. اما بعد از اين ، نوبت هركه بود، سر مادرش را يك جوري گرم كنيد،  كه نيايد به اين بزم ،آخر مادر هيچ وقت دل خوشي از رقص نداشت خاصه آنكه جلوي اين همه مهمان، آبروداري نكردم و آخر هم خيس شد اين كشاله لعنتي ام از ترس."

 اگر مهماناني هستند كه در تمام اين سالها به سازش شان رقصييدم و حالا  از قلم افتادند شما دعوت شان كنيد...

پي نوشت:

باز هم خبر زنداني شدن عزيزي رسيد كه خانه كوچكم در تهران اين روزها سقف خانه همسر ، و كودك نازنينش است، از بخت بد من است شايد كه خانه ام هيچ  خيري براي عزيز ترين دوست و مهربانترين برادرم نداشت ...

October 21, 2007

بهاء

برده داران زمانه، چوب حراجم زدند                           چوب اول كه بر آمد، خود خريدم خويش را

پوسترهاي تبليغاتي لاريجاني براي رياست مجلس هشتم را ديديد؟

                            qqqqqqqqqqqq.jpg  

آنقدر همه صاحب نظران و پيشكسوتان عرصه خبر و نظر براي رفتن لاريجاني و آمدن جليلي بر كشتي به گل نشسته شوراي عالي امنيت ملي ايران، حرف و حديث براي گفتن دارند، كه  بد نيست به گوشه بنشينيم و ببينيم  كه يك سنگ افتاده در چاه را چند عاقل و بالغ ،به تحليل و تفسير و تلاش براي برون كشاندن از چاه و شفاف ساختن، مي نشينند.
آنقدر همگان، تحليل و تفسير بر اين هزارمين تصميم خالق الساعه حاكمان عصر يكدست اصولگرايي ، دارند كه به گمانم دلمشغولي خوبيست تا در اين هياهو، بار ديگر ناخواسته، به سمتي رويم كه ديگرانش نقشه چيدند. درست مانند روزهاي غريب انتخابات كه جمله مردان پيكار در كارزار انتخابات، نيرو و ناي خويش متمركز ساختند تا پشت قاليباف و هوادارانش را به زمين بخوابانند، غافل از آنكه خواب شب انتخابات كروبي، تازه خواب از سر مردان چپ و راست ميدان انتخابات پراند و همگي دريافتند كه سازماندهي و مديريت آراء، با بهره گيري از قوا و قباي نظامي ، خيرش را به محمود احمدي نژاد رسانده است نه محمد باقر قاليباف.
ظاهرا تكرار تاريخ، اين روزها  نسبتي به درازاي عمر يك حادثه ندارد و رغبت اش براي تكرار به سبب دلچسبي اش درآن  پيكار، دوباره به ضرورت افتاد، از اين روي بيراه نيست اگر بگوييم اينبار نيز قرار است همه به بيراهه روند.
 بيراهه اي كه در انتهاي آن علي لاريجاني ايستاده است و در ابتداي آن همه گروه ها اعم از چپ و راست سنتي و مدرن . بدان معني كه در ابتداي اين حادثه ، چهره اي چه بسا " مظلوم" از مرد مطرود عرصه سياست گذاري كلان شوراي عالي امنيت ملي به نمايش گذارده مي شود و طبيعتا در آغاز اين اتفاق، از هر دو جناح حاكم، لاريجاني را كمترمورد شماتت و اعتراض قرار مي دهد و از يك سوي، رو در رو قرار دادن لاريجاني با احمدي نژاد، آن هم درست در روزهايي كه آقاي رئيس، چندين برابر عمر دولتش در حلقه بزرگان  و هواداران خويش ، مخالف سازي كرده است، مظلوميت مرد مستعفي شوراي امنيت ملي را صد چندان مي كند، بر اين اساس لاريجاني، اگر از هم اكنون شال كلاه مجلس به تن كرد و كساني هم به كمتراز نشست او بر كرسي رياست مجلس رضا نمي دهند، خيالشان راحت است كه بي هزينه هنگفت ، تصويري دلخواه از اصولگراي معتدلي كه حتي احمدي نژاد هم او را بر نتابيد، در ذهن افكار عمومي به جاي گذارده اند، آن هم در پوستر هاي تبليغاتي پرتيراژ در صفحات نخست روزنامه هاي اصلاح طلب  كه با قرار گرفتن چهره اي مظلوم   و مطرود در كنار عنوان درشت استعفاء ، خود به خود تاثير ناگزيري در ذهن مخاطبان عام مي گذارد..
بدين ترتيب، همه گروهاي اصلاح طلبي كه به اين  تبليغات تقريبا مثبت و معتدل از لاريجاني در  صفحه نخست هشت روزنامه كمك كرده اند، ناخواسته به عضويت در يك  ستاد  انتخاباتي زود هنگام ، مفتخر شده اند كه در آينده هر چقدر هم تلاش كنند، قادر به باز پس گيري ذهنيت شكل گرفته افكار عمومي از اين نوع چهره سازي  نخواهند بود، چنانچه در انتخابات پيشين نيز، با سنگين ترين و بي نظير ترين ائتلاف ها هم قادر به بازپس گيري ذهنيت نخست و البته منفي كه از هاشمي رفسنجاني در افكار عمومي پديد آورده بودند، نشدند .

در اين ميانه اما  بر عدم همكاري روزنامه هاي محافظه كاري چونكيهان ، رسالت، ايران و جام جم و جمهوري اسلامي و بقيه كه در صفحه نخست خود، پوستر هاي را پررنگ نكرده و كوتاه و بي اهميت از كنار خبر استعفاي لاريجاني گذشته اند، هم نبايد خرده گرفت چرا كه آنها فردا و به گاه خود انتخابات،با همت آن شوراي همراه، با قلت كانديدا مواجه نخواهند بود همان دم تصميم مي گيرند كه پوستر چه كسي را به پيشاني بچسبانند..

در اينجا صحبت از چون و چرائي اين استعفاء و حتي تاثير آن بر پرونده هسته اي ايران نيست كه به هر دري بزني از اين روزنه بسيار گفته اند، اينجا تنها صحبت از زايش موج هاي پيدا و پنهان سياست ايران است كه گاه همه را با خود مي برد ، يكجا و يكصدا و ناگهان مي بيني كه درست در مركز شهر جايي كه جاي سوزن انداختن هم نيست ايستاده اي و داري از هاشمي، نه ، از لاريجاني دفاع مي كني...به هر حال بايد "بين بد و بدتر، بد را انتخاب كرد."... به همين سادگي.
آري به همين سادگي، امروز در ثناي اعتدال لاريجاني به وي مي باليم ، از يكدستي دولت مي ناليم و فردا كه از الك و غربال شوراي نگهبان،  تنها ياران دلخواه عبور كردند و گردن كلفت ها ردصلاحيت شده اند،آنگاه در ميدان انتخابات مي ايستيم و به يك بلندگوي فكسني هم قانع ايم تا براي آنكه هاشمي ثمره يا الهام و همسر محترمه و نيز برادران مستعفي سپاه  و دوستان نزديك مصباح  پيروز انتخابات مجلس نشوند،  براي "هواي تازه" گلو بدريم و عكس لاريجاني را بر سينه جوان هاي شهر و سپر خودروهاي بالاي شهر و سردر دكان هاي پائين شهر بچسبانيم . من كه از هم اكنون رنگ لباسم را هم براي روز تبليغات انتخاب كرده ام؛ زرد. اسمم را از همين حالا پاي يك روزنامه، درست بالاي جدول بنويسيد، مي روم ميدان شوش، هواي آنجا  عجيب گرفته  است، مي روم تا به مردمي كه احيانا چشمشان فقط به دهان من و شماست و نه ديگر هيچ، بگويم؛  شك نكنيد ، وقتي لاريجاني  بنشيند روي كرسي رياست مجلس، شعار " هواي تازه " اش كار مي كند، آخر خارجي ها كه هواي تازه نمي خواستند.

در كنار تمام تحليل هاي موجود، كمي هم به فكر فردا  باشيد، بهر حال اين استعفاء ، زمينه تطهيري فراهم آورد كه اگر فردا در ليست انتخابات شوراي نگهبان، هيچ كسي در حد و اندازه رياست مجلس نبود، اصلاح طلبان نمي توانند چشم شان را به روي اين برگ رو كرده لاريجاني ببندند و چه بسا باز هم ائتلافي غريب و بزرگ از سر گرفته مي شود كه احتمالا ما و  شما نيز بايد  به خيلي ها بگوييم:  "هوس" درغلطان" نكنييد ، "آب نبات" هم  بد نيست، يعني در غلطان رد شد، لاريجاني هم بد نيست براي رياست مجلس هشتم،!!..

October 25, 2007

تنها يك شب "كارتن خواب" شدم

                               %D9%83%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%86.jpg

        از صداي نفس خودم مي ترسم ، از صداي نفس خودت مي ترسي و از صداي  نفس خودمان است كه هراسيده ايم و نفسمان در نمي آيد، جعبه فلزي كيوسك تلفن را در روز ، بزرگ و بي قواره بر پيكره شهر مي ديديم اما حالا چه شد كه انگار از هر چهار طرف ، اين فلز سرد لعنتي به پهلوي استخواني ما  رحم نمي كند و هي از هراس ما كه از تاريكي و سردي  و سوز بيرون رهيده و به اينجا پناه آورده ايم  دهن كجي مي كند  و زنگ صدايش را مدام به رخ مي كشد تا بيشتر بترسيم و بيشتر بلرزيم . انگار عقده  تمام  لگد خوردن از جوان ترهاي بي تاب صف هاي سال‌هاي عمرش  را دارد سر ما خالي مي كند. او جا تنگي مي كند و ما نفس تنگي. او با هر گردن كجي ما كه با نيمچه چرتي بر بدن سردش پرت مي شويم، زنگ صدايش را بالا مي برد و ما نيز صداي اعتراض مان به يكديگر را:
- خب  مثل آدم سرتو به يك  گوشه‌اي بچسبون كه هي گردنت نيفته و هي صداي اين آهن قراضه بلند نشه و بند دل ما رو پاره نكنه!
به گاه سختي، رفاقت پيشه كردن، سخت است. مي دانم، مي دانند و مي دانيم اما هرسه كم آورديم.

من روزنامه نگارم و ميل به تجربه كردن و بودن در لباس كارتن خواب‌هاي شهر را با خود به اينجا آورده‌ام. دوستانم اما هيچ گناهي ندارند و به اصرار من تن به اين بازي داده‌اند. دل و جرأت پوشيدن لباس پر از كرم و كپك كارتن خوابهاي ايران را نداشتم، حالا به سرم زده  اينجا، يك شب، فقط يك شب در لباس كارتن خواب‌هاي اروپايي، پز رفتن در لباس سوژه براي نوشتن از سوژه را بدهم اما دو دختر دانشجوي معماري  را چرا به اين ديوانگي بيهوده‌ام كشاندم؟
بسياري از روزنامه‌نگاران، براي نوشتن ازمرده شوري و  تن فروشي و ايدز و صيغه و چه و چه، ابايي از رفتن در قباي سوژه نكردند و تا انتهاي خط هم صبوري كردند و پس از آن بود كه  نوشته‌شان به دل نشست و آگاهي بخش تر از سوژه‌هايي شد كه تنها پشت ميزهاي تحريه، ساخته و پرداخته مي شوند.
اما اعتراف مي كنم، درست مثل همان روزي كه با يكي از همكارانم در روزنامه همبستگي، براي نوشتن از روزگار نكبت " زنان خياباني" بزك كرديم و به خيابان رفتيم تا خود سوژه شويم و سپس از سوژه بنويسيم  اما پاي هر ماشيني كه ترمز كرد، چند پا به عقب گذاشتيم، اينجا نيز كم آوردم.
نمونه روشن اين كم آوردن، درست در تاريك روشني كه روز مي رفت تا جايش را به شب بدهد، هويدا شد و همراهانم جدي نگرفتند:
- به گمانم قيد كارتون خوابي را بزنيم و بريم يك هتل يا مسافرخانه ارزون قيمت پيدا كنيم...ما اينكاره نيستيم...
اما قبل از آنكه پاريس را به مقصد شهر ساحلي " دو ويل" و با هدف كارتن خوابي ترك كنيم، كيف و كيسه‌هايمان را خالي از يورو كرديم تا به سرمان نزند كه ميان راه تغيير عقيده دهيم و اين سفر به يك خوش گذراني دلچسب در كنار دريا و لميدن در هتل و گپ‌هاي عبث منجر شود. يعني به همين راحتي راه تجديد نظر در تصميم وحشتناك مان را بسته بوديم.
 در ساعات اول  و پياده گز كردن‌هاي نخست، اصلا به روي خودمان هم نياورديم كه قرار بود سه ساعتي را در لباس گداهاي مدرن اروپايي، ظاهر شويم تا ببينيم ضجه‌زدن و ناليدن از سر سوز و گرسنگي چه كيفي را نصيب  مردان و زناني مي كند كه  با شكم سير و داغ  از كنار گرسنه‌ها و گدا‌هاي شهر عبور مي كنند.
اما باز هم چاره‌اي نداشتيم و بايد ادامه مي‌داديم چون بليت برگشت را از همان پاريس گرفته بوديم و براي آب و نان هم كارت‌هاي ديجيتالي بانكي را با خود نياورديم. پس گريزي نبود و بايد، گرمترين زمين نزديك به رودخانه و رستوران را براي نشستن انتخاب مي‌كرديم. ترس، حتي يك لحظه هم از دست و دل يخ كرده‌ مان رخت نمي‌بست. كمتر چشم در چشم مي شديم. آخر به همان سماجت و اصرار پيش از سفر شبيه نبود اين صورت هاي  سرد و مردد ما براي گدايي كردن و كارتون خوابي.
اما دست اول كه دراز شد، "سيل ووپله" را چنان با صداي گوش خراشم داد زدم كه هر سه خنديديم، آخر هيچ شباهتي به مفهوم" لطفا" يا كمك خواستن نداشت و انگار حريف مي طلبيدم براي دعوا. حالا ديگر خنده‌اي در گرفت كه ميل به كنترلش هم اگر بود، ناي آن نبود. سست و بي‌هدف روي زمين بوديم و بي سبب مي خنديديم. آخر راست و حسابي گرسنه شده بوديم و راست و حسابي هم هيچ پولي ته كيف‌مان نبود.
مثل قورباغه هاي گرسنه، با چشم هاي باد كرده ، باورمان شده بود كه براي نحيف‌ترين پشه هم بايد زبان را تا انتهايش دراز كنيم. خنده‌هامان  كمرنگ‌تر شد اما باز هم هيچ كس سكه‌اي توي‌ كاسه‌مان نمي انداخت. هر چه ما گرسنه‌تر مي‌شديم، آسمان تاريك تر مي‌شد يا شايد هم برعكس اين آسمان لعنتي كه تاريك مي شد ما گرسنگي مان بيشتر مي شد. هرچه ما بيشتر زار مي زديم، شتاب و ضرب آهنگ پاشنه‌هاي فلزي زنان بر سنگفرش راه بيشتر مي شد، يا شايد هم برعكس اين شتاب آنهاست كه ميل ما را براي از دست ندادن و آويختن به دامن هر رهگذري بيشتر مي كرد.
"دوويل" پراز كازينوهاي بزرگ و مشهوري است كه معمولا فرانسوي‌هاي  پولدار و مرفه، گذرشان حداقل سالي چند بار به اين شهر مي افتد. كساني كه رد مي شدند، غالبا پوست خزي بر شانه يا مارك مشهوري بر سينه داشتند. زمان زيادي لازم نبود تا باور كنيم كه نيازمنديم و چاره اي به التماس نداريم. ناخواسته قيافه حق به جانب به خود گرفتيم و انگار نه انگار كه تا همين يك ساعت پيش ما هم از كنار گداهاي اين شهر مستانه رد مي شديم، حالا طلبكار همه‌ايم كه چرا صداي هاي و هوارشان بلند است و گوشه چشمي به اين پايين نمي اندازند.
جزء برنامه نبود كه ريزريز بزنم زير آواز. اما زدم زير آواز و هنوز بچه ها داشتند غر مي‌زدند كه چرا از زير كار در رفتم و ديگر التماس نمي كنم كه ناگهان زن زيبايي با تمام بوي عطر و موهاي لختش آوار شد روي سرم،  سكه را كه انداخت  جلوي پايم يك قدم عقب رفت و  باصداي نرمي به تحسين ايستاد. هيچ از آواز ايراني‌ام نمي‌فهميد. اما لابد يك سوزي داشت اين صدا كه دلش سوخت و اندكي از پول نان شبمان را خيرات امواتش كرد. وقتي رفت بلند بلند خنديديم، آنقدر كه اشك توي چشممان جمع  شد و بعد هرسه گريه كرديم. صورتمان زشت و بد تركيب شد وقتي با گريه تصورتمان را براي هم بازگو مي كرديم كه اگر راستي مجبور به چنين كاري بوديم چه مي شد؟
هر سه فراموش كرديم كه من واقعي‌مان كدام است. شگفتا كه بي هيچ خنده اي تا انتهاي شب زار زديم و خوانديم تا شكممان را سير كنيم. شب كه با سوز و سرماي سخت‌اش از راه رسيد تازه فهميديم كه گدا‌ها خوشبخت‌تر از كارتن خواب‌ها هستند.
بيش از هشت يا نه جا براي كارتون‌خوابي عوض كرديم تا آنكه در انتهاي شب،  با عربده اولين مست بيدار شب ، بر بي جربزگي خويش معترف شديم، هنوز نگاهش به نگاهمان گره نخورد كه  پا از زمين كنديم و يك نفس دويديم . دويدني كه هرچه مي دوي،  بيشتر مي ترسي ، انگار تمام پاهاي عالم هم كم است براي در رفتن از ترس مبهمي كه هر بار سربر مي گرداني ، بي شك هزار بار جان مي دهي.  هيچ كداممان آنجا به فكر ديگري نبوديم انگار؟ هر كه مي خواست خودش را نجات دهد و معلوم است كه  در چنين اوضاعي هميشه ديگري مقصر است، هم از جواب دادن به غر هاي يكديگر نمي گذشتيم هم   از كارتن هاي سر راه  تا  بلاخره اينجا تنها مامن ما شد.
اينجا همان كيوسك تلفن خياباني است  كه در روز،  بزرگ و بدقواره مي بينيم اش بر پيكره شهر اما در شب، قواره اش براي پيكر بي نا و پاهاي بي رمق خيلي‌ها حقير است . صبح كه شد، دوباره مهربان شديم و با مانده سكه هايي  كه برايش زار زده بوديم ، خود را به چاي و قهوه داغي ميهمان كرديم و يك نفس خنديديم آنقدر كه اشك در چشممان جمع شد و بعد....
اگر چه  هنوز هم هر سه ما  با ياد آوري نگاههاي خيره و وحشتناك مردي كه در كيوسك چسبيده به كيوسك ما، يك دويدن هراس انگيز ديگر و يك اسباب كشي شبانه  ديگر را بر ما تحميل كرده بود، درست مثل همان شب ساكت مي شويم و  ديگر نمي خنديم اما حالا خودم هم از تصور شبي كه مثل گنجشك هاي خيس و ترس خورده ، در امتداد پياده رو ها، به سرعت باد مي پريديم و پاها يمان تا نزديك دهانمان بالا مي آمد، خنده ام مي گيرد  با طرح پرسشي ناگزير كه آيا واقعا ضرورت داشت يا
من اكنون جا زدم؟

 عكس از تينا چين چيان                      

October 27, 2007

آقاي "گوردون براون" من هم از دموكراسي انگليسي گزارش مي دهم!

    

 

 

 با دوستانم هم مشكل دارم سر اين صداي بلندم كه عين بختك افتاده روي زندگي ام و هي آدم ها را از من دور مي كند تا چه رسد با آنان كه نام دشمن را  از كودكي، روي پرچم و پيشاني شان حك شده مي بينم. اينجا كلاس بيست و چهار نفره ايست در مركز شهر  لندن كه براي تعطيلات آخر هفته اش ، همه مي خواهند بروند، تلاويو، مي خواهند بروند اسراييل. مي خواهند بروند روزهاي خوبي داشته باشند.

 مثل ورزشكاران و قهرمانان ملي كشورم نمي توانم يك دفعه گردن راست كنم  ويكي دو شعار هم بدهم و بعد كلاس را ترك كنم اما، نمي توانم اين صداي لعنتي گوش خراشم را هم كمي پائين بياورم و بعد  آرام بگويم كه آخر دلم يخ مي كند وفتي ، نام تعطيلات آخر هفته را در كنار نام اسرائيل مي شنوم، مي دانم اين هم نوعي افراط است و همين جا هم دختران قدبلند و تنو مند اسرائيلي با دختران سفيد روي  فلسطيني، كلي به اين كاسه داغ تر از آش بودنم مي خندند ولي آخر  سالهاست كه درايران  من براي فلسطيني ها بيشتر از خودشان گريه كرده ام  و حالا وقتي همه مي روند  در يك كافه مي نشينند، من هنوز با ديدن صورت آرام دختر اسرائيلي فقط ياد تانك و خون و خشونت مي افتم و هنوز هم  گمان مي كنم كه يكي از همين روزها با سر و روي آشفته وارد كلاس مي شود و مي گويد  حال آن يكي همكلاسي فلسطيني مان را حسابي سر جا آورده است. با اين تصوير ذهني معلوم است كه صدايم كمي ، فقط كمي هم كه بالا  برود، متهمم كه داريم بمب مي سازيم اما صدايش را در نمي آوريم.
همه رفتند ، حتي معلم مان و لابد اين هم جرم بزرگي است كه از يك معلم بي عار به اسرائيل رفته بايد الفباي كلام بياموزم! قبول اما پوتين هم  هنوزعرق ديدارش با بزرگان ايران خشك نشده، يك راست به اسرائل رفت .پس اگر اينجا معلم من به اسرائل مي رود آنجا مهمان ويژه بزرگان به اسراييل مي رود .
تنها چند روز گذشته از روزي كه نخست وزير اسرائيل هم  شال و كلاه كرد  و يك راست آمد به انگليس تا داغ تر از هميشه در مورد ايران حرف بزنند، معلم ريز نقش مان  قبل از رفتن با صدايي آرام تر از صداي من مي گفت: " گوردون براون با نخست وزير اسرائل از هيچ چيزي به جز ايران حرف نزد ، چرا؟ انگار نه انگار كه مسئله اي به نام فلسطين هم وجود دارد."
من هم آمدم جلوي پارلمان نزديك به هفتصد ساله انگليس تا با" برايان هو"  يك پيرمرد مسيحي كه شش سال در اعتراض به رويكرد جنگ طلبانه غرب ، تمام بساط زندگي اش را در خيابان پهن كرده، حرف بزنم، آمدم  تا خانه شماره ده در انگليس كه " گوردن براون " را از نزديك ببينم ، آمدم در شلوغي هاي شهري كه هر كسي بفهمد ايراني هستي اولين سوالش از جنگ ، بمب ، شكنجه، خشونت ، ممنوعيت ها و حمله احتمالي آمريكا به ايران است . سوالي كه گمان نمي كنم در كوچه پس كوچه هاي كشورم  به اندازه اينجا ، دهان به دهان بچرخد با دوربيني كه همانند خودم نوپا هست و هنوز تجربه گدايي مي كند.
اگرچه اينجا هم روزنامه ها را كه ورق مي زني  دست خالي از نشانه هاي شكنجه و خشونت بر نمي گردي اما از يك ايراني هم هميشه در همين راستا مي پرسند و به دنبال كشف واقعيت اند..

 "ماهر ارار"،  "بنیام محمد"، "خالد المصری" و خیلی های دیگرقربانی هائی هستند که در روزنامه هاي اينجا هم  مي نويسند كه به جرم "تروریسم"  مورد ازار و اذیت های وحشیانه سازمانهای امنیتی سیا و سازمانهاي ديگر در چند سال اخیر قرار گرفته اند. سازمان عفو بین الملل ، دیدبان حقوق بشرو سازمانهای دیگر نيز  مدت هاست كه پيگير اند  تا شاید این "متهمین به تروریسم" را از شكنجه شدن برهانند.
و باز هم روزنامه هاي اينجا آزادانه مي نويسند کسانی که در امریکا مظنون به تروریسم  هستند، توسط دولت این کشور به کشورهائی چون مراکش، سوریه، اردن، الجزایر و مناطق دیگری مانند گوانتانامو که قانونا زیر نظر دولت امریکا یا مثل جزیره دیگو گارسیا در اقیانوس هند که قانونا در حیطه دولت انگلیس هستند فرستاده می شوند تا در زیر بازجویی و شکنجه مجبور به اعتراف شوند چون دولت آمريكا به دليل امضاي كنوانسيون ضد شكنجه  این حق را ندارد که در حیطه قانونی خود عملا شکنجه  را انجام دهد به همین دلیل این متهمین را که در بسياري از موارد بی گناه نيز هستند به كشورهايي كه در اعمال شكنجه منع چنداني ندارند اعزام مي كنند و یا اینکه آنها را در در داخل يك کشتی و در ميان اقیانوسها مورد بازجویی و شکنجه قرار می دهند.
و حالا من هم از كشوري آمدم كه نه شكنجه داريم و نه تهديد و درهاي زندان هايش هم به روي همه سازمان ها و ديده بانان و خبرنگاران باز است و هيچ خبرنگاري نه از قوه قضائيه اخراج مي شود و هيچ كسي هم در بازداشت گاه هاي موقت نمي ميرد و خودكشي هم در كار نيست  و از همان بدو اسارت هم همه اعضاي خانواده در جريان كامل رسيدگي به پرونده عزيز دربندشان هستند و تجمع بيشتر از دو نفر در هيچ كافه اي ممنوع نيست و از هيچ نهادي هم تند و تند براي روزنامه ها خط و نشان نمي كشند و ...
اين هم گزارش تصويري كوتاهي از دموكراسي در انگليس كه از شهروندان معمولي تا سازمان عفو بين الملل كه مي توانند  درانگليس به نگاه جنگ طلبانه و اعمال شكنجه در زندانها اعتراض كنند اما براي اخراج همين شهروند معمولي از مقابل پارلمان انگليس هم دولت بيكار ننشست كه البته فعلا "برايان هو" پيروز ميدان است .  براي اينكه اين مدل از دموكراسي يعني  پذيرفتن حق اعتراض مردم توسط حاكميت را به كشور هاي منطقه صادر كنند  ظاهرا لازم است كه اول حق زندگي را از مردم  بي گناه آن منطقه بگيرند....و اما  ما كه اين  شيوه را را قبول نداريم ، آيا نبايد اين صداي بلندمان را كمي پائين بياوريم و با منطق اما آرام حرف بزنيم؟

صدايم گوش خراش است و عين بختك افتاده روي زندگي ام و هي دوستانم از من دور مي شوند و هي همه دارند بد نگاه مي كنند، بايد مثل آدم حرف بزنم...

پي نوشت:

اگر فيلم بالا در ايران قابل ديدن نيست لطفا  حوصله كنيد و با اين آدرس دانلود كنيد:

http://masih.weblog.googlepages.com/masih2.mpg

اگر با اين آدرس هم قابل ديدن نبود لطفا بي خبرم نگذاريد.

آدرس فيلم در گوگل ويدئو:

http://video.google.co.uk/videoplay?docid=1694696625757217408

پي نوشت دوم:

فيلم مسيح  / ممنونم از بهنود عزيز كه هنوز پدر يتيمان رسانه ايست با تشويق هاي دلگرم كننده اش.

انسانيت ژرف / نگاه دفتر سيمي  به اين گزارش تصويري

  
 

October 31, 2007

لابد خواب هاي زري خياط هم دولتي را مي خواباند!

       تا مدت ها همه به مامان مي خنديدند، خنده همه يك طرف ، سر به سر گذاشتن هاي  آقاجان يك طرف، اسمش را گذاشته بود"فاطمه خو وين"، يعني فاطمه‌اي كه مدام خواب مي بيند. از بس كه شبها را تا صبح خواب مي ديد و روزها  را هم تا شب با تعريف كردن خوابش براي در و همسايه  و صدقه دادن براي رفع بلاي  احتمالي حاصل از تعبير خوابش  سپري مي كرد.
درست روبروي در خانه آقاجان در قمي كلا،  يك سكوي بتوني گرد كه هنوز هم نمي دانم نامش به فارسي چه مي شود، وجود دارد كه در روستا  به آن ميگويند؛ " كلاف" ( به كسركاف).
"كلاف" همان بتون استوانه اي شكل است كه در روستا بعد از كندن چاه، آن‌ها را از ته چاه  تا سطح زمين، روي هم مي‌چينند تا يك استوانه بتوني در ديواره  چاه  تشكيل شود تا از ريزش ديوارهاي چاه جلوگيري كند. يكي از اين "كلاف" ها كه سال‌هاي خيلي دور در مرحله ساخت وساز چاه  خانه " گداعلي" ، همسايه روبرويي آقاجان زيادي كرده بود، حالا شده است محل برگزاري اجلاس زنان قمي كلا،  آن هم درست روبروي خانه آقاجان.
"گداعلي" پس از آنكه ديگر شيمي درماني، همه موهاي سر وصورت زرد و ضعيف‌اش  را تمام و كمال از بين برده بود ، مُرد  اما زنش "حديقه" بالاي همين "كلاف" مي‌نشست و  بقيه زنان روستا شدند سنگ صبورش. بعدها  هم خود حديقه بايد مي شد سنگ صبور "پروانه" زن قدرت‌الله كه او هم با يك غده سرطاني در معده  مُرد.
به مامان زرين در  قمي كلا و چندين روستاي اطراف محل مي گويند "زري خياط" و ماجراي خواب‌هايش نه تنها براي اعضاي ثابت اين "كلاف" كه براي تمام  هفت، هشت روستاي نزديك هم آشناست. 16 سال، كم  نبود براي "زري خياط" كه هر روز صبح تا عصر براي شاگردهايش از خواب‌هايش بگويد و آنها نيز به حرمت "اوسا" باور كنند كه حتما و حكما، حكمتي هست در اين خواب‌ها.
16 سال يك اتاق خانه را كرده بود خياط‌خانه و دور تا دور اتاق پر بود از چرخ‌هاي قديمي و زنگ زده دخترهايي كه از روستاهاي اطراف مي‌آمدند تا يك دوره كامل آموزش خياطي را از اين اوساي به مكتب نرفته بياموزند تا مثلا قبل از رفتن به خانه بخت، بلد باشند چطور چهارتا خشتك و تنبان در رفته شوهرشان را كوك بگيرند. امتحان پايان ترم‌شان هم در حياط خانه برگزار مي‌شد كه آن روز بايد همه مردهاي خانه تا شب سر و كله شان پيدا نمي شد تا مراسم "دوآج دوزي" به پايان برسد، " دوآج" همان تشك بزرگي بود كه دخترها با سوزن‌هاي بزرگ مي دوختند و براي انداختن روي كرسي‌هاي زمستاني جان مي داد. بزرگ و پر ملاط بود از پنبه‌هاي ناب و خالص كه تا مدت هاي بوي پنبه و روغني كه بايد به سوزن‌هاي بزرگ مي زدند تا از پس حجم ضخيم " دوآج " بر مي آمدند، در تمام  خانه پراكنده  بود. مامان زرين هم هميشه بعد از اينكه عايدي اش از شاگردها و دوخت و دوزها را جمع مي كرد، خواب يك سفر به مشهد را مي ديد و بعد از آن "پابوسي امام رضا " ديگر بر آقاجان واجب مي شد چون زري خياط  خواب ديده بود كه اگر نروند ، بركت از خانه‌شان مي رود و همين خواب ها هم  حاصلش اين شد كه  ما  سال ها  نشنويم  كه آقاجان و مامان ، غير از " مشت‌علي " و " مشت‌زري" يكديگر را صدا كنند.
اما آقاجان كه از فعاليت‌هاي سياسي چندتا جوان بي عار و بيكار، عاصي بود ديگر از پس مامان بر مي آمد و به اين راحتي ها هم نمي گذاشت كه زري خياط  دوره بيفتد روي " كلاف" و همه خواب هايش را براي زنان روستا تعريف كند:
- خوبيت ندارد براي دو تا بچه اي كه مردم مي گن معلوم نيست چيكار كردن كه انداختنشون زندون ، تو بگي خواب ديدم مثل دو تا پروانه پرپر مي زدند، ولله مي خندن ، بلا مسخره مي كنن. نگو.
نمي دانم از عادتش بود يا از باورش كه وقتي خواب‌هايش را تعريف مي كرد هم خودش بغض مي كرد ، هم اشك همه را در مي آورد.به توصيه يا از ترس آقاجان، بالاي " كلاف " به هيچ كس نگفت ولي هزار بار براي خود آقاجان تعريف كرد :
-"سه شب قبل از اينكه از اداره اطلاعات  بيان علي و معصومه رو ببرن، ديدم ما توي " تيم جار" نشستيم همينطور كه من داشتم بهت مي گفتم؛  مشت علي اين دوتا پروانه اينجا چي مي خوان ،يك دفعه  ديدم جلوي چشم خودمون دوتا پروانه  بال بال زدن و بعد سياه شدن و مثل يك كاغذ سوخته افتادن كف زمين."
تا مدت ها توي خانه  همه به مامان مي خنديدند، آخر آقاجان سر به سرش مي گذاشت و مي گفت:
- تو كه  دو تا ضد انقلاب را مثل پروانه مي بيني ، پس تكليف خودت رو با ما روشن كن...
حالا چند روزيست كه اين زري خياط باز خواب ديده و باز به پيغام و پيام هر پيامگيري كه سر مي‌زنم ، همه مي‌گويند:
- مامان خواب خوبي نديده ، مراقب خودت باش.
تا حالا صدايش را در نياوردم اين حضراتي كه  روي خواب مردم مستضعف حساب باز كرده‌اند و مي گويند،  اين جماعت،  جناب رئيس جمهور را پيش از رئيس جمهور شدن در لباس رياست  ديده‌اند، راست مي‌گويند، به گمانم مادرم در يكي از همين خواب‌هايي كه براي آقاجان تعريف مي كرد، گفته بود  احمدي نژاد را در خواب مثل شهيد رجايي ديده بود و  صبح انتخابات هم  دست " بي بي" را كه هنوز تحت پوشش كميته امداد است  گرفت تا بروند براي تعبير خواب‌اش قدمي بردارند.
تازه  آقاجان هم هيچ منعي براي اينكه مامان اين خواب را روي " كلاف" براي همه تعريف كند قائل نشد و مي‌گفت:
- خوبيت ندارد چيزي كه به چشم خودت ديدي و حقيقت هم همين است را به مردم نگي. ولله ثواب داره، بلا آخرت داره. بگو.
چند روزي است كه حال خوشي ندارم. نمي دانم زري خياط  مجاز هست  برود روي كلاف قمي كلا بنشيند وخوابش را براي "حديقه"، " عروس باجي"، "عم غزي نبات"  و "پروانه" زن قدرت الله خدابيامرز، تعريف كند يا خوبيت ندارد!!

به من  حرجي نيست اگر به قول آقاجان، ايمانم سست  است و به خواب هاي  مامان زرين مي خندم  و حالا هم حقم است با صورت از دوچرخه اي كه جاي پرايد زهوار دررفته ام را اينجا پر كرده بود بخورم زمين اما حواس آناني كه  ايمان دارند بناي دولت شان با خواب بزرگان و گاه مستضعفان گذارده شده ، جمع  باشد، لابد خواب زري خياط هم دولتي را مي خواباند! 

Powered by
Movable Type 3.34