« October 2007 | صفحه‌ی اصلی | December 2007 »

بايگانی: November 2007

November 1, 2007

آقاي كروبي! خطاب نامه دويست روزنامه نگار به كيست؟

دور ايستاده ام  و از بيرون به خانه ام مي نگرم، به خانه اي كه سالهاست سقف اش روي سر صاحبان اش زار مي زند و هردم كه يكي بانگ آوار مي زند، اهالي خانه  تا خود صبح زير ستون هاي نداشته اين خانه كمين مي كنند تا پاره آجر پرتاب شده، سرشان را سوراخ نكند.
اينجا روزنامه است، خانه اي كه استقامت اش از خانه گلي كودكي هايم حتي كمتر است، به بادي بند است تا بريزد و به آبي بند است تا بپاشد، فرقي نمي كند، آنكه مي دمد از قوه و نهاد اجرايي و قضايي باشد  يا آنكه مي پاشد، از همين اتاق بغلي باشد .
كمي دورترايستاده ام از كساني كه اين روزها سقف تحريريه روي سرشان آوار است و مدام چشم به بالا دوخته اند و كورمال كورمال راه خروج كنكاش مي كنند تا مبادا اين گرد و غبار به راه افتاده از آوارگي، چشم و چارشان را هم از آنان بگيرد. دورم اما صدا نزديك است، يك روز از كارگزاران، روز ديگر از آفتاب يزد و آن روز ديگر از  اعتماد و  بعد هم از اعتماد ملي، صداي فرياد اهالي خبر است  كه  هي از دل به درد آمده بر مي آيد و هي از سر مصلحت در همان چهار ديواري يا فوقش در چهار ديواري ديگري به نام انجمن صنفي، فرو بلعيده مي شود تا مبادا سمفوني ساز و سور و ساط سياست پيشه گان  رقيب، از هاي و هوار و آوار ما  مهيا شود اما شد و مباركشان باد اينگونه سور عزاي ما را به سفره نشستن كه اين روزها  و البته مدت هاست از خانه ما صداي شيون مي آيد.
ماجرا از اين قرار است كه اين بار، زحمت برادران حوزه قضا و دادستاني ، دبير خانه شوراي عالي امنيت ملي ، دفتر نهاد رياست جمهوري ، هيات نظارت بر مطبوعات و هزار سوراخ سمبه  ديگر كه به هزار و يك دليل تن اهالي اين خانه مي لرزاندند، اندك شد و از خود خانه  است كه آوار مي ريزد روي سر اهالي خانه. تند رفتم ؟ خب درستش مي كنم ،معلوم است هيچ يك  از مديران و دبيران و مسولان، از دل چنين نمي خواهند اما برادران من ! آخر كسي نمي آيد در دل بگشايد و نيت  درون را ببيند كه آنچه در برون رخ داده، چنين است؛ روزنامه نگاراني از كار و عايدي بخور و نميرشان به هر دليلي محروم شده اند و روزنامه نگاران ديگري عريضه اعتراض نوشتند تا نان شب شان بي عذاب وجدان از گلو پائين رود . حالا چه خوشمان بيايد و چه خوشمان نيايد، نام  كساني كه كه سالها  براي دفاع از اصلاح گري و اصلاح خواهي قلم زده اند.

 كيست كه مخاطب اصلي اين نامه  نداند؟
آقاي كروبي ، با آن كه مي دانم مرد واكنش هاي غير قابل پيش بيني و آني هستيد و هر آن ممكن است تاب اين مورد خطاب قرار دادن را نداشته باشيد و حد و اندازه و قواره ام را خردتر از چنين عتاب و خطابي بدانيد اما از مردانه ايستادنت براي ستاندن حقوق خانواده هاي دربندي كه دري جز خانه شما به رويشان گشوده نبود هم بي خبر نيستم، پس بگذار همانگونه كه از خودت ياد گرفتم با خودت سخن بگويم و اميدوار باشم كه پس از اين واگويه، سهم من از روزنامه اي كه  همواره به نقش روشنگرانه اش مي بالم، هيچ نمي شود.

درست در روزهايي كه شاخك هاي رسانه هاي رقيب، فعال است براي دريافت  هر سيگنالي كه نشان از نزاع در اردوگاه اصلاح طلبي دارد ، درست در روزهايي كه سهم اصلاح طلبان رانده شده از حاكميت براي بهره گيري از حق آزاد اطلاع رساني، چند رسانه خرد است و خروار خروار ياس ملت مايوس، شما به خبرگزاري فارس مي رويد و فردا صداي ساز و آواز رسانه هاي رقيب از كشف اختلاف  ميان مردان اصلاح طلب كه از قضا قصد به ميدان آمدن  در انتخابات نزديك را نيزدارند، تا دهكوره هاي بي روزنامه هم مي پيچيد و مشعوف از كشف خويش، ديگر سر از پا نمي شناسند كه ماهي مقصود صيد شد و ديگر هر گونه تصحيح و توضيحي مي شود ؛ سبزي و ادويه مطبوع كنار ماهي مقصود تا به كام ملت مايوس لذيذ تر آيد و بعد  آنان كه متهم به تند روي شدند به مقابله مي ايستند و خط و نشان مي كشند كه اگر تند روي اين است ما را در دفاع از حقوق ملت به حال خود گذاريد و شما را هم به خير، غافل از آنكه ملتي كه سهمش تنها شنيدن صداي اختلاف  مردان اصلاح طلب از رسانه هاي فراگير و ملي  است ، ديگر چه رمقي براي برگزيدن تان مي كند  كه حالا با  كندروي يا تند روي بخواهيد پيگير و مدافع حقوق شان باشيد.
در اين ميان اگر چه شانه هاي روزنامه نگارن اصلاح طلب، كوچك تر و كم حجم تر از شانه هاي قدرتمند و حجيم رسانه ملي و تريبون هاي رسمي و مذهبي و تشكيلاتي  محافظه كاران است ، اما غنميتي است كه قدر اگر دانسته شود كورمال كورمال هم كه شده ، راه مي گشايند تا به جز اختلافات كه در هر اردوگاهي وجود دارد، صداي ديگري نيز از داعيه داران  اصلاحات را به گوش جامعه برساند .
حالا چه شده كه اين روزها، درست در آستانه انتخابات، بزرگان اصلاح طلب بي تاب شده اند و بزرگي نمي كنند و خانه به دوشان خانه خبر از اين بزرگي نكردن هاست كه بي قرار تر، اين سو ن و آن سو مي دوند تا آرام گيرند؟  ما كه مثل رقيب ، از تئوري توهم و توطئه بي نصيبيم و نمي توانيم يقه رقيب را بگيريم و آتش بر پا شده در خانه خويش و به دست خويش را كار دشمن بپنداريم، تكليف چيست؟ 
درست روزي كه در همين روزنامه اعتماد ملي خطاب به نمايندگان مجلس هفتم نوشتم  كه از بهارستان تا كافه هاي پلمب شده كتاب راهي نيست، نامه اي در اعتراض به اخراج روزنامه نگاران  روي سايت ها و وبلاگ ها رفت كه احيانا سهم روشني براي انتشار در روزنامه اعتماد ملي نيافت  اما هر چه فكر مي كنم مي بينم از سعد آباد تا ميدان هفت تير هم راهي نيست آقاي كروبي و نمي شود به روي خودمان نياوريم كه مخاطب اصلي اين نامه بيش از دويست امضاء، بيش از همه شما بوده ايد و باقي اصلاح طلبان . به گمانم يكي از همين روزهاي پائيزي را انتخاب كنيد و به دفتر روزنامه در هفت تير سري بزنيد حتي اگر كسي در آن خانه تندي كرده باشد، گمان نمي كنم  تحمل اش سخت تر از تحمل حضراتي باشد كه پس از همان  انتخابات  مورد اعتراض جنابعالي  به ملتي تندي كردند و هر روز از هر صنفي كساني را به بند كشيدند ، براي همين جماعت  اگرچه اخبار مربوط به حبس و بند افتادن معلمان ، دانشجويان، زنان و كارگران ، قابل انتشاري نيست اما اختلاف ريز و درشت مردان ناصبور اصلاح طلب چرا.

پس تعجب نكنيد اگر همين روزها آقاي جنتي كه روزنامه نگارها را متهم به بزرگ كردن ماجراي بي اهميت استعفاي لاريجاني مي كند تريبوني  را در نماز جمعه اي ديگر بگشايد و ناگهان  براي جبران حذف نامه اعتراضي بيش از دويست روزنامه نگار  در روزنامه هاي اصلاح طلب ، آن را براي نمازگزاران قرائت كند و  با ذوقي مضاعف بگويد؛ اين است مديريت مردان اصلاحات بر دولت كوچكتري به نام رسانه

باور كنيد سياه نمايي نمي كنم اما خانه سياه است اين روزها، به گمانم به جز هفت تير، بد نيست سري هم به ساختمان روزنامه هاي ديگر بزنيد و فقط يك روز را اعلام كنيد تا تمامي گله مندان و رانده شدگان  از روزنامه هاي آفتاب يزد، همبستگي، اعتماد ،  و كارگزاران بيايند و حرف هايشان را بشنويد، كسي نمي گويد گوش مديران را " بپيچانيد " يا يك شبه زحمت ها و دويدن هاي مديران را با يك توبيخ و بركناري آني ، به هيچ انگاريد اما راههاي ديگري هم هست كه فردا، صداي اعتراض ياران از  گلوي ناهمرهان  بيرون نيايد.

مي دانم خرد تر و دورتر از آنم كه  حتي نق زدن به وضعيت موجود حقم باشد اما هنوز به بزرگي ديدن از بزرگان نااميد نيستم.

پي نوشت:

از مطلب بعدي كوتاه نوشتن را تمرين مي كنم

از داوري انصراف دادم حالا خودم اينجا مورد داوري قرار گرفتم، به اين دومي راضي ترم اما راست و صداقت اش من با اين پست هاي دراز و بي قواره وبلاگ نويس نيستم، روزنامه نگارم و ناشيانه به اينجا هم مي آيم گاهي.

November 5, 2007

از حمله تا پز روشنفکرانه

با همکار پرکار و برادر خوبم «سیروان» ساعت‌ها برای گرفتن تصویر آخر یک گزارش تصویری و گفتن یک جمله ساده در بخش پایانی وقت گذاشتیم. تجربه اول همیشه سخت است و جمع بندی به سختی صورت گرفت تا در کمترین زمان بیشترین نکته ها مطرح شود اما به هر حال این شد پایان یک گزارش تصویری که مخالفانش به گمانم بیشتر از موافقان شدند:

«درسته که توی کشور مردم‌سالاری مثل انگلیس «برایان هو» (همان مرد متحصن در برابر مجلس انگلیس) به عنوان یک شهروند معمولی حق اعتراض خودش رو داره٬ سازمان عفو بین‌الملل هم این حق رو داره که پوسترهای اعتراضیش رو توی سطح شهر پخش بکنه٬ اما توی کوچه و پس کوچه‌های فلوجه و بغداد چی؟ آیا اونجا مردم حق اعتراض نه٬ حق زندگی دارن؟ شاید به خاطر اینکه کسانی به اسم دموکراسی این حق اعتراض رو به کشورهایی مثل افغانستان٬ عراق یا شاید هم ایران ببرن اول باید حق زندگی رو ازشون بگیرن.»

بیشتر انتقادها یا در قالب ایمیل و کامنت دوستان در ذیل مطلب بود و یا نقد مکتوب در وبلاگ آرمان و کمانگیر صورت گرفته بود. شاید لازم به گفتن نباشد که چقدر از توجه و حوصله فراخ‌شان خرسند شدم٬ اما اکثر انتقادات که حتی برخی از دوستان بسیار بزرگوار و پیشکسوت هم گوشزد کردند حول این محور بود که چرا جمع بندی پایانی گزارش تصویری که دارد نکات مهمی چون تحصن یک شهروند معمولی در برابر پارلمان انگلیس و نصب پوسترهای ضد شکنجه سازمان عفو بین الملل را در پرترددترین منطقه لندن بررسی می‌کند٬ ناگهان صد و هشتاد درجه تغییر می‌کند و به سمت ادبیات ضد جنگ رئیس دولت ایران و صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران می‌رود و حتی اعتراض بخشی از دوستان صمیمی‌ترم که ترجیح دادند در قسمت کامنت نام و نشاني از خود و اعتراض شان نماند و دوستانه تر در فضای ایمیل تذکر دادند٬ متوجه گزینش سخنان برایان هو بود که به چه دلیل مدح و ثنای ایشان از احمدی نژاد در فیلم آمده است و آیا اساسا هدفی را دنبال می‌کرد یا تنها نوعی امتیاز دادن محسوب می‌شد؟

گمان می‌کنم٬ همین که یک شهروند معمولی در انگلیس بنشیند جلوی مجلس و از احمدی‌نژادی که مدعی است ایران آزاد ترین کشور دنیاست مدح و ستایش کند، خود کافیست تا نشان داده شود که آیا ایشان هم می‌پذیرند تا در برابر دولت آزادترین کشور دنیا کسی بنشیند و «گوردن براون» و «بلر» را ستایش کند یا اساسا تاب نشستن چند معلم و کارگر ساده در برابر نهادهای تقنینی و اجرایی هم وجود ندارد؟ با این توصیف نمی‌دانم با گزینش این قسمت از سخنان «برایان هو» چه امتیازی ممکن است نصیب دولت های ناشکیبا شود؟

از سوی دیگر در عین حال که می‌پذیرم دیالوگ آخر می‌توانست کمی پرسشگرانه‌تر مطرح شود تا نظر قطعی اما باز به گمانم برخی  دوستان از همان تاکتیک جناب احمدی‌نژاد استفاده کردند یعنی در آنجا چون دموکراسی از سوی «دشمن» فریاد زده می‌شود پس بد است و در اینجا چون رویکرد من به روحیه جنگ طلبانه برای تحقق دموکراسی همان است که از سوی احمدی نژاد و دولت اش فریاد زده می‌شود پس بد است.

همه هدف این گزارش تصویری کوتاه با بضاعت اندکش این بود که تنها به بخشی از هدف دموکراسی که همان «حق اعتراض» است توجه شود و یاد آوری شود که همین آقای «برایان هو» که حق اعتراض در جلوی پارلمان انگلیس را دارد٬ برای این حق مبارزه کرده است تا دولت حزب کارگر آقایان بلر و براون در برابر این «حق اعتراض» تسلیم شوند. گواه این هم بیش از هفت بار حاضر شدن برایان هو در دادگاه مجسترت وست‌مینستر لندن است برای اخراجش از جلوی دادگاه. در حقیقت یکی از معدود دلایلی که این شخص معترض جایش را در جلوی پارلمان ترک می‌کند حاضر شدنش در دادگاه است علاوه بر حمام و رفتن به بیمارستان و غیره.

در واقع فرق نمی‌کند دولت برمه و ایران باشد یا انگلیس و آمریکا٬ دولتها ترجیح می‌دهند که شهروندانشان مطیع و سربه زیر و پذیرای اوامر باشند و اعتراضی نکنند و هر دولتی هم با بهانه‌ها و توجیه هاي خود در برابر معترضان می‌ایستد در جایی برای این که براندازی نرم و سفت صورت نگیرد یا کسانی مخل امنیت ملی نباشند و به تشویش اذهان عمومی کمر همت نبندند در جای دیگری با بهانه مبارزه با تروریسم حقوق ملت ها را زیر پا می‌گذارند.

حکایت ایران که روشن است و نیاز به گفتن چندین باره نیست اما اینجا نیز دولت انگلیس حتی به بهانه تروریسم٬ حملات جولای ۲۰۰۵ ٬ قانونی را وضع کرد که یک بخش آن تنها برای برخورد با برایان ها بود تا او را از جلوی پارلمان اخراج کند اما باز هم دولت موفق نشد.

حتی پلیس در برخوردهای نابجائی (نمی‌خواهم کلمه «خشونت آمیز» را استفاده کنم تا دوباره سوءتفاهم پیش نیآید) که با این شهروند معمولی داشت خیلی از پلاکاردهای او را مصادره کرد و از قضا «مارک وولینگر»٬ هنرمند انگلیسی در اعتراض به این کار دولت٬ پلاکاردهای مشابه «برایان هو» را در «تیت بریتن» به عنوان کار هنری به نمایش گذاشت. اما پلیس در نظر داشت که قسمتی از این کار هنری را بردارد چرا که قسمتی از آن در کمتر از یک کیلومتری پارلمان قرار داشت و این بر خلاف قانون بود چرا که بر طبق این قانون کسی اجازه اعتراض در یک کیلومتری پارلمان را ندارد مگر اینکه با اجازه پلیس صورت بگیرد و «مارک وولینگر» این اجازه پلیس را برای کار هنری اش در تیت بریتن نداشت.

در همین چند روز گذشته در انگلیس فاش شد؛ احتمال اینکه سیاه پوستها در خیابان متوقف شده و توسط پلیس به صورت کتبی مورد پرسش و پاسخ قرار گیرند ۷ برابر بیشتر از سفید پوستها است.همچنین از هر ۴۰۰ نفری( اکثرا مسلمان) که توسط پلیس ضد تروریست متوقف و مورد پرسش و پاسخ قرار می‌گیرند تنها یک نفر بازداشت می‌شود.

به طور ساده تر بگویم:  احتمال اینکه یک شخص کاملا بی گناهی که قیافه اش به مسلمانان شبیه باشد؛ حال آنکه این شخص شاید هیچ اعتقادی هم به خدا و دین نداشته باشد؛ در یکی از خیابانهای انگلیس ۵-۷ برابر  متوقف شود و مورد پرسش و پاسخ برای حداقل ۱۰ دقیقه واقع شود بیشتر از یک سفیدپوست است. این در حالی است که از هر ۴۰۰ نفر یک نفر بازداشت می‌شود.

 برای منی که اینجا مهمان موقت شده‌ام٬ فرصتی است تا آنچه را که می‌بینم بنویسم یا با چشم دوربین پیش چشم شما هم بگذارم و در این میان نمی‌شود تنها به این دلیل که ممکن است برخی از آنچه که گفته می‌شود شبیه همان باشد که دولت ناصبور ما نیز می‌گوید٬ سکوت کرد و هیچ نگفت.

حال به نظر شما چون یاد‌آوری این مطالب٬ آقای احمدی نژاد را خوشحال می‌کند باید مسکوت بماند و اگر گفته شود پز روشنفکرانه ضد جنگ است که این روزها تب‌اش عود کرده است؟

راستی اگر با این سیستم چند پاره حاکم٬ فردا٬ حمله به ایران حتمی شود٬ برای آنکه پشت سر همین حضراتی که ظاهرا چشم دیدن‌شان را نداریم قرار نگیریم و ادبیات‌مان عین ادبیات آقایان نشود٬ می‌رویم در صف آنکه از روبرو می‌تازد؟

پی نوشت:
باز هم طولانی شد و باز هم وعده ای دیگر به زمین ماند

November 6, 2007

دل آرام! به زناني كه شلاق مي زنند تبريك بگو

                                                                                          kkkkkkkkkkkkk.jpg

دل آرام! دل، آرام دار و آرام برو جلو، جلوتر، نترس، حالا آرام تر از هميشه لباست را بزن بالا، پشتت به كشيده شدن روي سيمان سخت عادت دارد، پس بي سبب ناز نكن،  بزن بالا لباست را. عريان كه كردي تن خسته ات را هراست مباد. آخر هيچ ستوني از ستون‌هاي شرع و شرم نمي لرزد اينجا. همه زن اند اينجا. مگر نديدي در ميدان هفت تير، برادرانت برعكس برادران ما به حقوق برابر قائل بوده اند و  باتوم ها را تنها تنها بالا نمي‌كشيدند؟ خواهي ديد كه به گاه عرياني ات  نيزخواهران بسياري به صف ايستاده اند تا تنت را به ناز شلاق داغ شان مهمان كنند. پس دل، آرام دار و لباس از تن در آر و بگذار خواهرانت آنچه را كه ما در اين سال ها نداشتيم، داشته باشند؛ برابر با مردان با دست هايي به همان اقتدار كه به سرعت بالا مي رود تا آنگاه كه به سرعت پايين مي‌آيد، رد سرخش را بر پشت عريان تو  خوب  به جا گذارد. مگر تو براي برابري ندويدي؟ خب اينجا جا ثمر داد،  پس ناشكري نكن در برابر اين برابري كه خواهرانمان به دست آورده اند.  پيراهن از تن در آر و بگذار تاريخ  گواهي دهد كه زنان سرزمين من قدرتمندتر از آنند كه تنها در پارك ها و دهكوره ‌ها و ميدان هاي شهر با چند پاره كاغذ بي مقدار، دنبال امضا و اثر انگشت  از اين و آن بگردند  و خوب ياد دارند كه همپاي مردان شلاق هم بزنند. اصلا مگر تو دنبال امضاء براي آن كمپين لعنتي نبودي؟ خب خواهر من! پس چرا از زير كار در مي‌روي؟  ده ضربه شلاق، ده امضاي تاريخي است، بگذار بزنند... با اين تفاوت كه به جاي كاغذ،  بر تنت  مي زنند. فقط كمي درد دارد اما ايراد نگير اگر رد خوني هم به راه افتاد.
نمي گويم داد نزن، تا دلت مي خواهد زير دست و پاي خواهرانت زار بزن و بگذار به تو بگويند كولي ... درد اگر زيادتر از حد تصورت بود، شرمت از كش و قوس دادن تن مباد تا آنها هم شرم شان از پرتاپ كلماتي چون ...نباشد، داد بزن و كمكشان كن كه داد بزنند تا از اين امتحان سربلند بيرون آيند. اما يادت باشد از جايت كه بلند شدي، آنگاه به آنها براي به دست آوردن اين جايگاه برابر تبريك بگو و براي آنكه باور كنند طعنه نمي زني، تأكيد كن كه چشم هاي آنان و چشم هاي برادران شان  به يك اندازه خوف انگيز بود وقتي مأموريت خويش بر تن عريان تو به پايان مي رساندند و باز هم براي آنكه باور كنند تو قدر اين حقوق برابري كه آنان زودتر از ما به دست آورده اند را مي داني حتما بگو كه دست هايشان هم به اندازه دست برادران شان چندش مي آفريند وقتي .... باور كن خوشحال مي شوند اگر بشنوند كه در مأموريت شان سنگ تمام گذاشته اند. از طرف كمپين يك ميليون امضاء هم به خاطر اين ده امضاي  سرخ كه زحمت اش را روي تن تو كشيده اند تشكر كن و بعد بگو حساب كار بيرون را از كار خانه جدا كنند، رسمش نيست باتوم و شلاقي كه به خون خواهران ديگرش آغشته است را فرزندان معصوم شان  در خانه  و يا محل كارشان ببينند و هي  پاپيچ مادر شوند و التماس كنند:
رها كن مادر اين شغل لعنتي را، بمان در خانه و بگذار هيچ  زني نباشد، شايد مردها  هم شرم و شرع شان نگذارد كه با باتوم و شلاق به جان دل آرام ها و دختران نا آرام ديگر اين خراب شده بيافتند...

 

November 7, 2007

باز بي خانه شدم

چه خوب كه مادرم اينجا را نمي خواند. باز بي خانه شدم، صاحبخانه يك ماه فرصت داد تا بروم. دليل؟ چه دليلي بالاتر از "صاحبخانه"  بودن؟ درد ؟ چه دردي بالاتر از آنكه به گاه خانه به دوشي، با تمام هارت و پورت‌هاي انسان دوستانه ات، فقط درد خود چون كوه مي‌بيني و  چشمت مي‌شود قد خود كوه از بس....

November 10, 2007

تقدیر از دولت ممنوع، سرزمین‌ مسلمانان غرق در امنیت است

بیهوده بر دولت و “صفار” اش خرده گرفتم، بیهوده بر مزار مردگان مکتوبی که پشت حصار مجوزها جا مانده‌اند و شده‌اند کتاب های ممنوع این فصل٬ زار زدم. بیهوده هوار زدم که چرا کاغذها به جای تحریر، خمیر می‌شوند و بیهوده نق زدم که اهالی کتاب به ‌قحطسالی گرفتار شده‌اند و از فرهنگ و نشر کشورم جز اندام ضعیف منتشرشده های دیروز هیچ نمانده است. آخر گاهی یک گذشت کوچک از مردان سختگیر تصمیم ساز کافیست تا کتابی در فصل سیاست ورزی همین دولت ناصبور منتشر شود و تو را از نق زدن های ممتد باز دارد.
دست مریزاد آقایان که اجازه انتشار شعرهای چنین شاعری را داده‌اید و حالا کافیست تا شعرهایش را پیش چشمتان بگذارم تا شما هم متقاعد شوید که گاهی می‌شود تقدیر هم کرد.

پس بگذار این شعر را به پاس کتابی که از دست قحطی آفرینان حوزه نشر به سلامت در رفته است، تقدیم همان تصمیم گیرانی کنم که پای مجوز انتشار این کتاب را امضاء کرد ه اند،

شب شعری هم اگر برگزار شود، بی هیچ غروری می‌روم٬ این شعرها را تقدیم شان می‌کنم و از آنان تقدیر می‌کنم که گذاشته‌اند این شعرها از سال 1385 تاکنون در کشوری که می‌پنداریم «آزادی بیان» در آن بیمار است، نفس بکشد. خوب گوش کنید تا برایتان بخوانم و تردید نکنید که این شعرها در همین فصل داغ سفرهای استانی و گم شدن های مکرر علی نیکو نسبتی٬ اسانلو٬ عزیزی٬ روناک صفار زاده٬ «حسن» و چه می‌دانم همه کسانی که تا سوالی می‌پرسند، یکهو غیب شان می‌زند هی از این زندان به آن بازداشتگاه و از این قاضی به آن قاضی می‌روند، به بازار آمده است :

گم‌شدگان
رئیس‌جمهور از برخی شهرهای میهن بازدید کرد

و هنگام دیدار از محله ما فرمود:
«شکایت‌هاتان را صادقانه و آشکارا باز گویید
و از هیچ‌کس نترسید!
که زمانة هراس گذشته است.»
دوست من ــ حسن ــ گفت:
«عالی جناب!
گندم و شیر چه شد؟
تأمین مسکن چه شد؟
شغل فراوان چه شد؟
و چه شد آن که داروی بی‌نوایان را به رایگان می‌بخشد؟
عالی‌جناب!
از این همه
هرگز، هیچ ندیدم!»
رئیس اندوهگنانه گفت:
«خدا مرا بسوزاند!
آیا همة این ها در سرزمین من بوده است؟!
فرزندم!
سپاسگزارم
که مرا صادقانه آگاه کردی،
به زودی نتیجة نیکو خواهی دید.»
سالی گذشت
دوباره رئیس‌ را دیدم،
فرمود:
«شکایت‌هاتان را صادقانه و آشکارا باز گویید
و از هیچ‌کس نترسید!
که زمانة هراس گذشته است.»
هیچ‌کس شکایتی نکرد،
من برخاستم و فریاد زدم:
«شیر و گندم چه شد؟
تأمین مسکن چه شد؟
شغل فراوان چه شد؟
چه شد آن داروی بینوایان را به رایگان می‌دهد؟
و با عرض پوزش، عالی‌جناب!
دوست من حسن
چه شد؟»

مصیبت
آه، اگر حاکمان سرزمینم می‌دانستند،
که من کیستم!
آه، اگر می‌دانستند،
شب و روز
برای طول عمرم دعا می‌کردند!
آیا من مجنونم؟
آری، می‌دانم
و می‌دانم که شعرهایم جنون است
اما اگر «من» نبودم،
و اگر این «شعرها» نبود،
حاکمان چه می‌کردند؟
اگر من شعر نمی‌نوشتم،
خبرچینان چگونه روزگار می‌گذراندند؟
واگر من به حاکمان دشنام نمی‌دادم،
چه کسی را دستگیر می‌کردند؟
و اگر من زنده دستگیر می‌شدم،
از چه کسی بازجویی می‌کردند؟
برای چه صدای دادستان طنین‌انداز می‌شد؟
و قاضیان چه کاره بودند؟
و بر چه کسی حکم می‌راندند؟
و اگر مرا زندانی نمی‌کردند،
درهای زندان به روی چه کس گشوده می‌شد؟

و همه این‌ها مصیبت است!
آنان بازوان حکومت‌اند
و اگر من
زنده نباشم،
بر باد می‌رود.

من می‌دوم
و در پی‌ام
خبرچین و پلیس و زندانبان و جلاد و خدمتکار و منشی و دربان و قاضی
می‌دوند!
همه آنان به نامه من شاغل‌اند
همه آنان از صدقه شعر من
نان می‌خورند

آه، اگر حاکمان فرزانه سرزمینم می‌دانستند!
آه، اگر می‌دانستند،
که در غیاب جنون من
عاطل و باطل‌اند،
تاج‌شان را زیر پا می‌انداختند
و به خاطر تهمتی که بر من بسته‌اند،
به پوزش‌خواهی می‌آمدند!

نشانه‌هایی بر راه
خانه دوستم را گم کردم،
از عابران نشانی خواستم،
گفتند: «به سمت چپ برو!
پشت سرت چند خبرچین می‌بینی،
کنار خبرچین اول بایست!
خبرچین دیگری در حال تله‌گذاری است
پس از او تا هفت خبرچین بشمار و برو!
سپس بایست!
خانه دوست را
پشت‌سر خبرچین هشتم خواهی یافت
در انتهای سمت راست»

خداوند
سرکرده خبرچینان را حفظ کناد!
سرزمین‌های مسلمانان را غرق در امنیت کرده است،
آی مردم!
آسوده باشید!
از خانه‌هاتان ــ دم به دم ــ
….محافظت می‌شود

راستی یادم باشد در پایان این شب شعر بگویم که شاعر این شاعرها کیست و مهمتر از همه یادم باشد که ملیت شاعر راهم بگویم٬ ورنه تقدیم شعر به تصمیم گیران کشورم بی آنکه بگویم شاعر این شعرها از کشور همسایه است و حال و هوای شعر هم مربوط به حال و هوای سرد و سخت استبدای آنجاست، کار درستی نیست. حتما می‌گویم که این شعرهای احمد مطر شاعر مبارز عراقی است که انتشارات سوره وابسته به حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی با ترجمه عبدالرضا رضایی نیا به عنوان پلاکارد منتشر کرده است.نمی‌دانم، از این تقدیم لذت خواهند برد?

پس ار شعر و بي ربط با آن :

اطلاعيه دويچه وله براي مسابقه " برترين" وبلاگ ها  و توضيح دوستان  و تاكيد دگر باره بر اينكه همه با اين واژه برتر درگيريم هنوز و شايدسال هاي دگر چنين نخواهد بود.

November 16, 2007

دزدهای انگليسی

                                      

DSC09215.JPG

    بدم نیامد که برادرم یک کاره از تهران زنگ زد و درست عین برادرای اصیل و سنتی هرچه دلش خواست سرم داد زد:
«چرا خودت را کوچک کردی٬ بی خانه شدنت مشکل تو است و مشکل ما٬ هیچ ربطی به مخاطبانت ندارد که برایشان زار بزنی و مظلوم نمایی کنی…»


تا مدتی از اینکه نتیجه این پست حواله انباشته اندک او شد و روانه شدن من به صرافی آقای وکیلی در لندن٬ لذت بردم و بر غیرت برادرانه‌اش بالیدم و قرار را بر این شد که:
«زانویت اگر خم شد و دلت اگر شکست٬ فقط برای خانواده‌ات بنویس و پیش غریبه‌ها گریه نکن و بی‌خود های و هوار راه نینداز٬ فقط چند روز صبوری کن می‌بینی که بزرگترین گرفتاری‌ها هم تبدیل به خاطره می‌شوند.»


هنوز سرشار از شوق این غیرت ایرانی بودم که انگار فقط مختص ماست که ناگهان وسوسه دیگری برای نالیدن بیخ گلویم رژه می‌رود٬ محل‌اش نمی‌دهم و به قول داداش محسن نمی‌آیم اینجا گریه و ناله هم راه نمی‌اندازم و می‌گذارم اینجا خانه آه ناله برای دیگران باشد و نه خودم٬ می‌گذارم ببینم به خاطره تبدیل می‌شود این گرفتاری جدید یا نه٬ و امروز حالم از چهار روز قبل بهتر است و می‌خندم به اتفاقی که پس از بی‌خانه شدن روی سرم آوار شد و در لحظه اول تمام وجودم را لرزاند.
راستی اگر همان لحظه که با جیغ و داد همسایه‌ها از خانه زدم بیرون و میان آه و ناله‌های انگلیسی آنان منم گاهی داد به زبان مادری سر می‌دادم٬ وسوسه می‌شدم که اینجا بنویسم شاید باز هم جز نق زدن و ناله نبود اما امروز خاطره‌ای شد که خنده‌ای ناگزیر به خیالت می‌نشاند٬ خاصه آنکه صحنه آن دزدی کذایی هنوز جلوی چشمت باشد و تو فقط آن را برای برادرت زار زده باشی و حسابی تو را خندانده باشد تا مبادا جای دیگری زانو خم کنی؛
دزد، نرده‌های خانه اجاره‌ای‌ام را هم با دوچرخه‌ام یکجا کند و برد و حالا من باید خسارت نرده‌های این خانه بیمه نشده را به انگلیسی‌های مهربان که دزد مهربان‌شان هم به ما زده٬ تقدیم کنم.


حق با برادرم بود این روزها چون خاطره‌ای به واویلاهای هر روز زندگی‌ام می‌نگرم و امروز که «شبنم» از ایران آمده تا مهمان خانه‌ام باشد٬ از همان لحظه ورود، به نرده‌های از جا کنده شده خانه می‌خندیم آنچنان که خیالم راحت است چند روزی با او از تمام خاطرات روزهای کار در ایلنا و مجلس با طرح خنده‌ای بر لب حرف می‌زنیم اگرچه پس از ماجرای کوچک خانه و دوچرخه دل آدم برای یک خبر خوش کوچک هم لک می‌زند اما به برادرم قول دادم که اینجا خانه غم و ماتم و مظلوم نمایی نباشد وگرنه….

November 22, 2007

جايزه "منتقد"، از دولت اولمرت تا دولت احمدی‌نژاد

مدتی است که سربار سرویس سیاسی روزنامه شدم تا اساتید شورای سردبیری٬ مطلب آخرم را قابل چاپ در ستون دماسنج بیابند٬ گناهی ندارند٬ فصل انتخابات است و بهانه‌ای کوچک ممکن است دلیلی بزرگ شود برای حذف روزنامه‌ای دیگر و از این روست که هر روز نکته‌ای جدید در مطلب می‌یابند و من نیز هر روز به مرز قابل چاپ شدن نزدیکترش می‌کنم تا مبادا «تشویشی» رخ دهد و ستون یکی از همین نهادهای نزدیک به «نرمی» بلرزد و «خلل» در «امنیت» ملتی ایجاد شود و کاخی «براندازد». اما این حسن نیت اهالی روزنامه تا کجا مقبول تحمل حضرات می‌افتد٬ کسی نمی‌داند.

ماجرا از این قرار بود که تصویر اول ستون دماسنج٬ سخنان رئیس دولتی بود که در جمع فرماندهان سپاه برای بازگو کردن خاطرات سفرش به نیویورک٬ با شوق و شعفی وصف ناشدنی می‌گفت:

«وقتی ما رفتیم نیویورک٬ نزدیک چهل تا ماشین آمدن دنبال ما که همشون سیاه بودند٬ آخه می‌خوان وحشت ایجاد کنند٬ از سازمان ملل تا اونجایی که باید می‌رفتیم همش پنج دقیقه راه بود که ما را با ماشین می‌بردند٬ مردم اونجا هم می‌آن توی خیابان برای دیدن ما و تا چشمشون یک لحظه به چشم من می‌افته٬ هی اینطوری می‌کنن( در اینجا احمدی‌نژاد دستش را به نشان پیروزی به جمعیت نشان می‌دهد) و برای اینکه به ما ثابت کنن٬ یک آقایی دوستش رو صدا می‌کنه و منو به دختر بچه‌ای که تو بغلش هست نشون می‌ده می‌گه این کیه ؟ زبان اونها اسپانیولی بود ولی دختر بچه تا منو می‌بینه می‌گه «این محموده٬ این محموده.»

چون این فیلم تاکنون در هیچ یک از سایت‌ها٬ خبرگزاری‌ها و تلویزیون رسمی ایران بخش نشده است٬ روزنامه اعتماد ملی نیز نتوانست مطلبی در این مورد چاپ کند٬ چرا ؟ چون فردا به همان راحتی که فیلم مربوط «هاله نور» تکذیب شد٬ ماجرای «دختربچه دوساله اسپانیولی زبان که محمود٬ محمود می‌کند» نیز تکذیب می‌شود و آنگاه روزنامه می‌ماند و اتهام «کودتای خزنده»‌ای که یک سرش لابد در انگلیس است.

حالا اینجا نه روزنامه است و نه قرار است که نویسنده یک وبلاگ با مخاطب محدودش از چنین تعهد بزرگی برخوردار باشد با این همه اما من هم از گذاردن فیلمی دیگر در اینجا منصرف شدم.

فیلمی که درست در روز اهدای هدیه «منتقد منصف» به «جناب شریعتمداری» از سوی «محمود احمدی‌نژاد»٬ وسوسه ات می‌کند تا فقط دقایقی کوتاه به نظاره بنشینی و ببینی وقتی «اولمرت جنایتکار و خون آشام» در دل دولت صهیونیستی اسراییل به یک روزنامه نگار منتقد جایزه می‌دهد چه اتفاقی رخ می‌دهد:


«دیوید گروسمن» نویسنده‌ای که برای گرفتن جایزه روی سن می‌آید٬ پیش شرطش آن است که هرگز با جناب نخست وزیر دست ندهد٬ و لحظه‌ای که جایزه را دریافت می‌کند به اولمرت که مثل یک آدم ترسخورده در گوشه‌ای از سن نشسته و برایش دست می‌زند٬ نگاه هم نمی‌کند.

اعتماد ملی از نوشتن در مورد آن فیلم ابا کرد و من نیز از گذاردن این فیلم در وبلاگم منصرف شدم و چه خوشحالم از آنکه علی رغم تمام بدبینی‌های حضرات٬ اهالی روزنامه تا مادامی که خود آقایان اصولگرا و رسانه‌های مورد تایید شان خبری را تایید نکنند به مچ گیری بر نمی‌آیند و بشکن و بازار به راه نمی‌اندازند آنچنان که من هم سعی ام بر این شد تا اینجا چنین نکنم .

لذا حتی اگر این فیلم دوم را سایت‌ها و خبرگزاری‌های رسمی ایران هم منتشر کنند من هرگز چنین نخواهم کرد تا ثابت کنم که یک « احمدی‌نژاد» را با هزار«اولمرت» هم عوض نخواهم کرد حتی اگر انتهای تحمل این مرد حسین شریعتمداری٬ بزرگترین مدیحه سرای دولت جناب ریس جمهور باشد و انتهای تحمل آن دیگری دیوید گروسمن٬ بزرگترین منتقد دولت جناب نخست وزیر باشد!

حسن نیت مان ثابت می‌شود؟

November 26, 2007

وقتی از عوعوی سگ‌ها نترسی…

دلم زودتر از من می دوید و من با چکمه‌های پلاستیکی سیاه که حالا پر از گل و «تیل» سنگین زمین شالیزار شده بود٬ به گرد دل ترس خورده‌ام هم نمی رسیده‌ام. باز به حرف ننه صبح نساء گوش نداده بودم:
«از «چپون پل» که رد می‌شی٬ ترس به دلت راه نده٬ سگای ولی الله چوپون همین که ببینن یک قدم عقب گذاشتی٬ صد قدم می‌پرن جلو٬ نترس٬ برو جلو٬ رو ترش کن٬ داد بزن٬ بگو ؛ « چخه٬ چخه»٬ تو یک قدم بری جلو٬ سگا صد قدم می‌رن عقب.»
زنگ مدرسه که می‌خورد بچه‌ها از روستای نوشیروانکلا تا قمی کلا و معلم کلا و کلاگر محله٬ درست مثل یک راهپیمایی دست جمعی با هم حرف می‌زدند و گروه گروه تمام عرض راه را پر می‌کردند تا برگردند خانه . دخترها با مقنعه‌های چونه بنددار بلند و چادر کشدار٬ پسرها هم با پیراهن‌های روی شلوار و یقه‌های گرد. وجه مشترک همه ما هم همان چکمه پلاستیکی سیاه بود تا توی دل زمستون بی دردسر بزنیم به « میان کاله» و راه روستای بالایی تا روستای خودمان را میان بر زده باشیم. کیفی داشت که بارون هرچه می‌زد ما خیالمان نبود از خیسی و گل و تیل شدن راه با آن چکمه‌های محکم و گرم دلمان قرص بود اما آن روز وقتی چکمه از گل و شل دشت٬ سنگین شد٬ لعنتی انگار که از آهن باشد٬ نفسم را بند آورد تا در بروم .
علی٬ هرچه لب و لوچه اش را گاز گرفت و آبجی آبجی کرد٬ کارگر نیافتاد و من از گروه جدا شدم و رفتم به سمت سگهای لمیده میان گله. با چادر سیاه آستین دارم رفتم بالای پرچین و برای سگای « چپون پل»٬ هرچه سنگ و کلوخ توی توبره داشتم پرتاپ کردم٬ تازه از پنجم ابتدایی فارغ شدم اما هنوز به قول علی از متانت بچه‌های راهنمایی نصیبی نبرده بودم٬ با اولین واق سگ٬ موضوع را جدی نگرفتم اما واق دوم که بلند شد یک قدم به عقب رفتنم همانا و صد قدم به جلو دویدن بقیه سگ‌ها همانا. تا از پرچین کوتاه بپرم و در بروم٬ تمام خنده‌ها و شوخی‌های مستانه‌ام در یک آن به مرگ و جنون تبدیل شده بود٬ چهار یا پنج تا سگ چوپان به طرفم خیز برداشته بودند و چنان می‌دویدند که زمین و زمان انگار با آنها می‌دوید. من هم چاره‌ای جز دویدن ندیدم . چکمه‌ای که ماسیدن گل کف دشت به آن٬ ده کیلویی به وزنش اضافه کرده بود٬ امانم را بریده بود . چادر سیاهم را زیر بغل زدم و باز هم پاهایم تا خود دهانم بالا می‌آمد اما سگ‌ها حتی اگر نمی دویدند همان واق واق شان با آن طنین گوش خراش و دل آزارش در «میان کاله» کافی بود تا جانم از دهانم در برود و خیال خودم و داداش علی و همه آن بیچاره‌هایی که به هوای شیرین کاری من به دویدن و شیون افتاده بودند راحت شود. جمعیتی جلوتر از من می‌دوید٬ بعد من و بعد هم سگ‌هایی که فقط برای تیکه پاره کردن می‌دویدند.
هنوز نمی دانم علی آن روز از خجالت سرخ سرخ شده بود یا مثل من و بقیه بچه‌های روستا از ترس.
به هر تقدیر آن روز اگر چوپان و چماق و چخه٬ چخه‌هایش به دادم نمی رسیدند٬ به گمانم٬ سگها یک جا نمی نشستند و بهره‌ای از دوپاره استخوان ما می‌بردند اما حق با ننه صبح نساء بود و با یک فریاد چوپان٬ آن هم از راه دور٬ سگ‌ها اول یک جا ایستادند و تنها صدای گوش خراش شان لرزه می‌انداخت بر وجودمان اما بعد هم همه یکجا در رفتند یعنی با هر قدمی که چوپان به جلو بر می‌داشت٬ سگها به عقب بر می‌گشتند و از خیر تیکه پاره کردن ما گذشتند.
از تلفن‌های همه می‌رهم و به گوشه‌ای می‌خزم تا به پریشانی افکارم سر و سامانی دهم اما به همه چیز فکر می‌کنم الا سامان دادن به اوضاع نابسامان فکری ام. گفتم بنشینم به اتهاماتی که کیهان و نویسندگانش از سر گرفته اند جدی تر از نوشته‌های پیشین شان فکر کنم٬ این بار به وبلاگ و حلقه ملکوت و زمین و زمان گیر داده اند و حتما بزرگانی چون «عباس معروفی» و «مهدی جامی» و سایر دوستان ملکوتی می‌بخشند که اینبار به خاطر این حقیر ترکه‌ای هم به آنها زده شد. اگرچه پیش از این نیز چشیده بودند و عادت دارند اما هر آنکه این ویژه‌های جدید کیهان و وصل کردن یک خبرنگار یک لا قبا به «سرویس‌های امنیتی آمریکا و اروپا» را خواند٬ گفت این بار اتهاماتی که کیهان حواله کرده جدی تر از گذشته است و بوی پرونده سازی می‌آید و من باید جدی اش بگیرم و بترسم و بترسم و چه و چه…
نمی دانم چرا حوصله فکر کردن به این طنز مضحک کیهان را ندارم و ترجیح می‌دهم خیالم برود برای خودش در «میان کاله» و «چپون پل» برقصد و هی برای خودم حرف بزنم:
باشه ننه صبح نساء! نمی ترسم .صدای عوعوی سگها را که شنیدم٬ در نمی‌روم . یک قدم می‌رم جلو تا صد قدم برن عقب. خیالت راحت شد؟ پس آسوده بخواب در آغوش زمینی که سهم همه ما در نهایت همان است٬ بخواب و خیالت راحت که عید بر می‌گردم ایران و روی زمین چمپاتمه می‌نشینم و سیر تا پیاز اتفاقات ریز و درشت اینجا را برایت تعریف می‌کنم و به روی خودم هم نمی آرم که گاهی ممکن است قدم به جلو بگذاری اما …
پی نوشت:
پینگ هم که نمی شویم٬ بلند و بالا هم که نوشتیم٬ دوستان تحمل کنند٬ حضراتی که ظاهرا مسؤلیت سنگین کنترل و چک کردن این وبلاگ یا به قول خودشان٬ ارگان رسمی سازمان سیا را دارند چه؟ از آن‌ها هم پوزش.

November 29, 2007

جای دندان سیاستمداران را ببینید

                                

سر هرکه را بزنی این روزها٬ به جای «آخ»٬ فریاد «وا موسویان» می‌شنوی. در هر محفل رسانه‌ای و سیاسی ابتدا صحبت از ظلمی است که بر «بیچاره موسویان» رفته و سپس صحبت از عدالت و انصاف و مصلحت.

موسویان این روزها یک تنه کار همه خبرها را می‌کند. فقط خبر از موسویان بیاورید دیگر نیاز به هیچ خبر بی‌ارزشی که کنج تحریریه‌ها خاک می‌خورد نیست٬ سطل‌های زباله تحریریه را زیر و رو کنید می‌فهمید که این سطل‌ها فقط برای معلمان٬ کارگران٬ زنان٬ دانشجویان و گاهی هم اراذل و اوباشی که این روزها پیش مرگ همه شده‌اند جا دارد ورنه موسویان جایش روی تخم چشم‌های ماست٬ بیارید خبرش را که ملت مویه می‌کند از بی‌خبری. موسویان به تنهایی همه خبر‌هاست و هیچ نیاز به عربده‌های مزاحم بقیه مویه‌گران نیست پس ساکت باشید و بگذارید درد این یک نفر را التیام دهیم که او این روزها نان سفره هست٬ پول نفت هست٬ داغ گرانی مسکن هست٬ سهمیه بندی بنزین هست٬ دخترک بی پول ما «مریم حسین خواه» هست٬ موسویان امروز زخم و درد تن دانشجویان دربند هست٬ گریه‌های مادر «مجید توکلی» و «احمد قصابان» هست٬ بی‌خبری‌های خانواده «علی نیکو نسبتی» در بازداشت هست٬ خونریزی شدید «احسان منصوری» که حتی مسولین اوین هم از پذیرشش سر باز زدند هست. موسویان٬ ضجه‌های خواهر «عدنان سنندجی» محکوم به اعدم هست٬ بغض فرو خورده مادر و پدر دخترک پزشک حلق آویز شده در بازداشتگاه همدان هست.

 موسویان درد نپذیرفتن عفو «آرش سیگارچی» پس از دست دادن برادر و تحمل روزهای دشوار سرطان هست. موسویان امروز معلم در بند است. کارگار بیکار است. زنان در انتظار احضار است. دانشجوی ستاره دار است٬.غم تمام خانواده‌های داغدار است. پای هیچ دوربینی هم اعتراف نخواهد کرد که با تمام همکاران مونث‌اش رابطه داشته است.

آری تک نویسی‌های موسویان خالی از هر فسق و فجور همسان با تک نویسی‌هایی هست که در تمام این سالها از کسانی که مثل او اسیر شده بودند٬ به یادگار مانده است. موسویان هرگز شبی میهمان خانه‌های ملت ایران در قاب کوچک تلوزیون نمی‌شود. آخر هنوز پای میز اعتراف و دوربین‌های آشنای صدا و سیما ننشسته٬ از هر گلویی برایش هزار فریاد می‌تراود و از هر روزنه‌ای هزار دست برای نوازش اش بیرون آمده و از هر دریچه‌ای هزار چراغ برای خانه تاریک اش روشن شده است٬ موسویان بی وثیقه نمی‌ماند٬ آخر او کجا و عماد باقی کجا؟ او کجا باقی زندانیان و براندازان و جاسوسان خیالی کجا؟ اصلا کسی «هدایت غزالی» و «صباح نصیری»٬ دو دانشجوی کرد که چهار ماه در اوین بوده و حالا به سنندج منتقل شده‌اند را می‌شناسد؟ موسویان کجا و «رشید اسماعیلی» و «صادق شجاعی» دانشجویان علامه کجا که بی صدا احضار می‌شوند و بی صدا هم در دل خانواده‌شان آشوب می‌شود. مگر حلق‌آویز شوند و خودشان را به دار کشند تا صدای مرده آنان برابر با صدای موسویان شود.

بی ربط و پرت گفته‌ام؟ می‌دانم حق همه دانشجویان معترف دیروز یا ماندن در همان دیار است و یا فرار و پرسه زدن در خیابان‌های غریبی است که هیچ سهمی از آن ندارند و می‌دانم گاهی نوشتن از سگ‌های نگهبان در دولتی٬ می‌تواند ملتی را اسیر کند اما گاهی یک مچ گیری سیاسی چه سهم عجیبی به یک انسان می‌دهد که آدم نمی‌تواند به همین سادگی چشم ببندد و هم صدا با همه٬ «وا موسویانا» سر دهد. همه جای دنیا هم همینطور است٬ چند روزی هست که تمام روزنامه‌های اینجا هم مدام برای معلم زنی که در یک کشور آفریقایی مسلمان به چهل ضربه شلاق محکوم شده است وا مصیبتا سر داده‌اند و آه و ناله‌شان چنان است که گویی تمام غم انگلیسی‌ها همین است که معلمی برای خدمت به آفریقا رفته و بر اساس یک اشتباه٬ نام یک عروسک خرس را «محمد» گذارده و حالا این «مسلمان‌های بی رحم» او را به چهل ضربه شلاق محکوم کرده‌اند٬ مچ گیری‌ها و گرو کشی‌های سیاسی گاهی چنان جایگاه رفیعی به برخی‌ها می‌دهد که در همان همسایگی اش اگر روزی چند زن به دلیل خشونت خانوادگی کشته شوند تنها چهل تازیانه بر این معلم زن درد دارد و فریاد و باقی همه حاشیه‌اند برای به حاشیه نرفتن تنها یک نفر و پیروزی جریانی که پشت این یک نفر کمین کرده‌اند.

 باشد ما هم هیچ نمی‌گوییم و از فردا دل‌مان در سینه‌مان جا نمی‌شود از غم آنکه مبادا خانواده عزیز موسویان٬ غمگین شوند. به درک که شوهر مریم حسین خواه هنوز لنگ پول وثیقه است و رضا ولی زاده باید برای سگ‌های آقای رئیس حساب پس دهد و اصلا به درک که در شهر هرچه قدر هم تازیانه بر تن اراذل و اوباش بزنند٬ باز هم هیچ زنی قادر به یک همقدمی ساده با خیال خویش و خلوت خویش در خیابان نیست مگر آنکه بپذیرد٬ تن او سهم چشم قحطی دیده همه آن مردانیست که تا نبلعندش آرام نمی‌گیرند. به درک که خون جاری شده از دهان همین «اراذل و اوباش»٬ دل می‌لرزاند و هیچ یک از آنان که این روزها نگران برباد رفتن حیثیت ایران‌اند٬ جرات این همه قاطعیتی که در دفاع از موسویان پیشه کرده‌اند را ندارند تا بگویند جوی خون این مردان «اراذل»٬ عبرت نیست اما بذر نفرت خانواده‌هاشان چرا؟

این همه پریشان گویی‌ام از آن است تا گفته باشم سیاست بر رسانه پیروز شده است. ما به جای نوشتن از دردهای آشکار جامعه٬ آسان به دام افتاده ایم و حتی اگر جای دندان سیاستمداران برتن مان رد خون هم بگذارد٬ پی آنیم تا کشف کنیم دندان عاریه بوده است و بعد با شعف٬ بر کشف خویش ببالیم. چنان که این روزها پای به کوچه و خیابان و خانه‌های مردم ایران اگر بگذاری٬ هیچ کسی غم‌اش موسویان نیست اما پای هر رسانه و سیاستمداری که بنشینی صحبت از تنها ظلم موجود! یعنی جاسوس خواندن ایشان است. در عرصه‌های کلان تر نیز چنین است٬ درد‌ها و فقرها و گرسنگی و برهنگی‌ها جهانی این روزها فراموش شده و همه جا تنها صحبت از نزاع‌های کلامی احمدی نژاد و بوش است....دندان‌های عاریه‌ای دارند گوشت تن مان را می‌کنند٬ رسانه اما هنوز مست کشف جنس و کیفیت و مواد به کار گرفته شده در ساخت و پرداخت این دندان‌هاست تا مبادا از قافله به فراموشی سپردن دردها و بزرگ کردن کوتوله‌های سیاست عقب مانیم.
Powered by
Movable Type 3.34