سگهای آقای احمدینژاد پیروز شدند!

پی نوشت:
اگر همین مطلب هم خلاف خویشتنداری است و ممکن است آرامشی بر هم زند، با اولین توصیه دوستانی که مطلعترند حذفاش میکنم.
« November 2007 | صفحهی اصلی | January 2008 »

پی نوشت:
اگر همین مطلب هم خلاف خویشتنداری است و ممکن است آرامشی بر هم زند، با اولین توصیه دوستانی که مطلعترند حذفاش میکنم.
شکمش به اندازه تمام غمهایش بالا آمده بود انگار و نطقش که باز شد تازه فهمیدم گدایی میکند، دل هیچ کس نلرزید و هیچ کس سر برنگرداند که ببیند دخترک گدا، طفلی هم در بطن دارد. از بوی گند دهان بدمستان شب جمعه، تندی به بیرون خزید و در رفت بیآنکه یک پنی هم از واگن قطار ما نصیبش شود.
شرط میبندم اگر شکم بالا آمده بر تن استخوانی و ریز نقشاش زار نمیزد٬ من هم بعد رفتنش زار نمیزدم که بعد این انگلیسیهای مو بور زرد٬ که صدسال دیگر هم رو برنمیگردانند تا در صورتت نگاه کنند٬ میخ صورت آویزان من شوند.
راهی خانه شدم و هم اتاقیام دختر فرانسوی مهربانیست که با هر دلتنگیام کنار میآید و تا خود صبح میخندد و میخنداندم امشب اما نمیتوانم کنار بیایم که زن جوانی با آن صورت ناز و موهای بلوند و چشمهایی که درست به رنگ دریا بود٬ دست پیش جماعتی مست دراز کرد و عاقبت بی سکه سرازیر واگنی دیگر شد و من مثل دیوانهها با او رفتم. مدتها بود که دلم از دیدن هیچ گدایی از جا کنده نشده بود٬ آخر اینجا گداها کاسه و کلاه که پیش میکشند معمولا کاری به کار دل له شده ما ندارند و التماس و عجز و لابهای هم در کار نیست که تا اشکت را در نیاورند ول کن ماجرا نباشند. حالا از بخت و عادت بد ما گدا اینجا ول میکند من ول کن ماجرا نیستم.
اولین بار در ایتالیا بود که از کاسه و کلاه و سکههای تل انبار پیش روی انسانهای مجسمه نما در رم لذت بردم و بعد در ممارت پاریس که گاهی من هم همپای گداهای کنار کلیسای قلب مقدس٬ پلک نمیزدم تا ببینم چقدر توان پلک نزدن و خیره شدن به جمعیت را دارند. گدایی که نیست٬ هنر است. ساعتها با صورت رنگ شده و لباسهای رنگیتر٬ بی حرکت میایستند تا با صدای سکهای که روانه جامشان میشود جانی بگیرند و تکانی به خود دهند و ملتی را شاد کنند و شام خود مهیا کنند. همه چون مشتاقند که حرکت کردن این مجسمههای جان دار را ببینند٬ به صف میشوند تا سکه در کاسهشان بیاندازند.
من اما هنوز هم نمیدانم اسم این آدمها که دست پیش روی ملتی دراز میکنند تا پول نانشان از جیب دیگران درآید گدا هست یا در فرهنگ و خزانه لغت من نامی برای این نوع گدایی مدرن یافت نمیشود؟
این عکسها را ببینید و بگویید چرا عادتمان دادهاند که برای تمام گداهای عالم گریه کنیم و چرا عادتشان دادهایم که برای هر سکهای گریه کنند. چرا کسی به گداهای شهر من مجال رنگ کردن صورت و لباس رنگی پوشیدن نداد تا باور کنند که میشود بچهها را روی زانو و سیمان سرد نخواباند و با دل رحمی گدایی نکرد؟ باید از چه کسی یاد بگیرند که شیوههای دیگری هم هست که...؟
باز شب از نیمه گذشت و من هذیان میگویم ورنه دل خوش سیری چند؟ حالا همه چیزمان درست شده و مانده نحوه گدایی کردن گرسنههای شهر؟
پینوشت:
این پست بیخطر برای خاطر همه آنها که نگرانند!
پینوشت:
به گمانم یک مشق پر ایراد را این همه هدیه دادن هم جرم است اما در دادگاه خوانندگان این وبلاگ حاضر به گذاردن وثیقه هم نیستم تا آزاد شوم پس در بندتان میمانم تا نقد کنید و ما بیاموزیم٬ پس خساست نکنید و بگویید در حد و توان خودم و برادر خوبم سیروان با آن دوربین زهوار در رفته اش٬ چه کم گذاردهایم؟ فراموش نکنید٬ «مشق» است. پس به خط خوردناش چه باک؟

به این عكسها نگاه کنید٬ حالا صادقانه بگویید کدام یک از ما حاضر است کودک نازنین دست و روی سوختهاش را وادار کند که در برابر دوربین عکاسان٬ بر قاب عکس سالم خویش گردن کج کند تا ترحم برانگیزد؟
شاید باز هم «سوژه» سوخت و دماسنج ما از قافله عقب ماند اما این بار سوژه خود٬ صورت سوخته کودکانی است که مدرسه شان در روستای «درودزن» مرودشت به آتش گرفتار آمد و اینک پس از یک سال وقتی به صورت و دست و نگاهشان نگاه میکنی٬ جز ضجه و درد از زخمیکه هرگز کهنه نمیشود هیچ نمیشنوی.
پینوشت مهمتر از نوشته: