« November 2007 | صفحه‌ی اصلی | January 2008 »

بايگانی: December 2007

December 2, 2007

سگ‌های آقای احمدی‌نژاد پیروز شدند!


 

یک روز هوای وبلاگستان فارسی طوفانیست و کسی به کسی رحم نمی‌کند و از هر دری صدای فریاد بلند است که؛ «آی جمع کنید این بساط و پاچه رفیق رها کنید، نمی‌شود که یکی از سگ‌های نگهبان آقای رئیس گزارش دهد و فردا خود اسیر نگهبان و زندانبان شود.» اما روز دیگر، آسمان پس از طوفان وبلاگستان دیدنیست، هیچ کس هیچ نمی‌گوید وقتی پاچه رفیق کمی رها شده تا به احترام آقای رئیس خبر خریداری سگ‌ها از سایت حذف شود.

روزنامه‌نگاری خبر خریداری سگ‌هایی برای نگهبانی از آقای رئیس جمهور را گزارش می‌دهد، بعد برای همین خبر بازداشت می‌شود و سپس تمام دوستانش راه اعتراض پیش می‌گیرند و در نهایت او که هنوز معلوم نیست در زندان است یا رهیده از بند، خبر خریداری سگها را از سایت خویش حذف می‌کند و یاد آور می‌شود که قصد تخریب آقای رئیس دولت را هم نداشته است.

تا اینجای کار، هیچ چیز اتفاق تازه و جدیدی رخ نداده اما پس از آن است که می‌بینی همه دوستان معترض دیروز که به آنی دنیای مجازی را یکباره دگرگون ساخته بودند، سکوت سنگین پیشه می‌کنند و پیشانی به اخم هم مهمان نمی‌کنند تا مبادا آنکه مهمان حبس و بند آقای رئیس است، اوضاع اش از آنی که هست نا به سامان‌تر شود.

می‌بینی آقای رئیس جمهور، این نسلی که به هزار و یک کار ناکرده متهم‌اند و آشوب گری کمترین اتهام شان است، اینک چنان یکدیگر را به خویشتن داری و اخلاق مداری فرا می‌خوانند که انگار پیر زمانه شده‌اند، به روی و رخ هر کدام از اینان که نگاه کنی به خیالت خانه ای را به آتش می‌کشند و چنان سرشار از انرژی جوانی‌اند که به جای، بند نمی‌شوند به گاه نامردی دیدن. اما اینبار چنان که گویی هیچ نشانی از نامردی ندیده‌اند جملگی به احترام رفیق و مصلحت اش روزه سکوت گرفته‌اند. تو که کسانی را داری تا بند به بند و سطر به سطر همین دنیای مجازی را زیر و رو رو کنند و سرآخر گزارشی برایت بیاورند، بگو برایت چه آورده‌اند اینبار؟ جز سکوت و دعوت به عدم هیاهو؟ جز آرامش و بزرگواری؟ هرچه بگردی نمی‌یابی کسی از همان کسان معترض دیروز را که از گل نازک تر به دستگیرکنندگان بگوید. ظاهرا سگ‌ها بازی را برده‌اند و همه در برابر سگ‌ها و حذف اخبارشان سکوت کرده‌اند. دیدی چه رام‌اند همان جماعتی که در برابر وزیرت سرکشی کردند تا به ثبت خانه مجازی‌شان در دایره دولت رضا نداده باشند؟ دیدی چه پخته‌تر از آنند که قیل و قال و بلوای بی‌سبب راه‌اندازند و دوست و دشمن ملامت کنند؟

پس از چه می‌ترسید وقتی با کسانی طرفید که به رغم تمام انگاره‌های شما و یارانتان، اینچنین سخاوتمندانه می‌گذرند و می‌بخشند؟ خوب که نگاه کنی در می‌یابی که دل‌شان چنان برای یک زندگی ساده و معمولی لک زده که رضا نمی‌دهند در برابر دولت و چهار سگ ناقابلش بیش از این گردن فرازی کنند. وقتی این جماعت که به ناسازگارترین و ناراضی‌ترین، شهره‌اند چنین رام دولت شده‌اند، ببین مردمی که نای اعتراض هم ندارند چگونه در برابر چنین دولتی، یکدیگر را به خویشتنداری و سکوت دعوت می‌کنند.


پی نوشت:

اگر همین مطلب هم خلاف خویشتنداری است و ممکن است آرامشی بر هم زند، با اولین توصیه دوستانی که مطلع‌ترند حذف‌اش می‌کنم.

 

 

December 3, 2007

از گداهای ایران تا گداهای اروپا!

     شکمش به اندازه تمام غم‌هایش بالا آمده بود انگار و نطقش که باز شد تازه فهمیدم گدایی می‌کند، دل هیچ کس نلرزید و هیچ کس سر برنگرداند که ببیند دخترک گدا، طفلی هم در بطن دارد. از بوی گند دهان بدمستان شب جمعه، تندی به بیرون خزید و در رفت بی‌آنکه یک پنی هم از واگن قطار ما نصیبش شود.

mojas5.JPG

شرط می‌بندم اگر شکم بالا آمده بر تن استخوانی و ریز نقش‌اش زار نمی‌زد٬ من هم بعد رفتنش زار نمی‌زدم که بعد این انگلیسی‌های مو بور زرد٬ که صدسال دیگر هم رو برنمی‌گردانند تا در صورتت نگاه کنند٬ میخ صورت آویزان من شوند.

راهی خانه شدم و هم اتاقی‌ام دختر فرانسوی مهربانیست که با هر دلتنگی‌ام کنار می‌آید و تا خود صبح می‌خندد و می‌خنداندم امشب اما نمی‌توانم کنار بیایم که زن جوانی با آن صورت ناز و موهای بلوند و چشم‌هایی که درست به رنگ دریا بود٬ دست پیش جماعتی مست دراز کرد و عاقبت بی سکه سرازیر واگنی دیگر شد و من مثل دیوانه‌ها با او رفتم. مدت‌ها بود که دلم از دیدن هیچ گدایی از جا کنده نشده بود٬ آخر اینجا گداها کاسه و کلاه که پیش می‌کشند معمولا کاری به کار دل له شده ما ندارند و التماس و عجز و لابه‌ای هم در کار نیست که تا اشکت را در نیاورند ول کن ماجرا نباشند. حالا از بخت و عادت بد ما گدا اینجا ول می‌کند من ول کن ماجرا نیستم.

اولین بار در ایتالیا بود که از کاسه و کلاه و سکه‌های تل انبار پیش روی انسان‌های مجسمه نما در رم لذت بردم و بعد در ممارت پاریس که گاهی من هم همپای گداهای کنار کلیسای قلب مقدس٬ پلک نمی‌زدم تا ببینم چقدر توان پلک نزدن و خیره شدن به جمعیت را دارند. گدایی که نیست٬ هنر است. ساعت‌ها با صورت رنگ شده و لباس‌های رنگی‌تر٬ بی حرکت می‌ایستند تا با صدای سکه‌ای که روانه جام‌شان می‌شود جانی بگیرند و تکانی به خود دهند و ملتی را شاد کنند و شام خود مهیا کنند. همه چون مشتاقند که حرکت کردن این مجسمه‌های جان دار را ببینند٬ به صف می‌شوند تا سکه در کاسه‌شان بیاندازند.

من اما هنوز هم نمی‌دانم اسم این آدم‌ها که دست پیش روی ملتی دراز می‌کنند تا پول نان‌شان از جیب دیگران درآید گدا هست یا در فرهنگ و خزانه لغت من نامی برای این نوع گدایی مدرن یافت نمی‌شود؟

این عکس‌ها را ببینید و بگویید چرا عادتمان داده‌اند که برای تمام گداهای عالم گریه کنیم و چرا عادتشان داده‌ایم که برای هر سکه‌ای گریه کنند. چرا کسی به گداهای شهر من مجال رنگ کردن صورت و لباس رنگی پوشیدن نداد تا باور کنند که می‌شود بچه‌ها را روی زانو و سیمان سرد نخواباند و با دل رحمی گدایی نکرد؟ باید از چه کسی یاد بگیرند که شیوه‌های دیگری هم هست که...؟

باز شب از نیمه گذشت و من هذیان می‌گویم ورنه دل خوش سیری چند؟ حالا همه چیزمان درست شده و مانده نحوه گدایی کردن گرسنه‌های شهر؟

 

DSC09008.JPG

DSC09012.JPG

                                   
mojas4.JPG

 پی‌نوشت:

این پست بی‌خطر برای خاطر همه آنها که نگرانند!

December 5, 2007

گزارش تصویری از کافه کتاب لندن تقدیم به...

درست  از روزی که آسمان کافه کتاب‌های تهران بر سر کتاب خوان‌هایش آوار شد٬ هر خنده‌ای در گوشه گوشه کافه کتاب‌های لندن چون نیشخند تلخی است بر گوشه لب کسانی که بی دغدغه با کتاب و کافی و چایی تلخ٬ روزگار می گذرانند. نه که راستی نیشخند بزنند اما باید صادقانه اعتراف کرد که گاه٬ سخت است تحمل خنده آنان که تنها به دلیل زاده شدن و زیستن در سرزمینی دیگر٬ ساده ترین حقوق شان از آنها سلب نمی شود و بی دغدغه در کتاب و کافه و چایی تلخ خویش غرق اند و دیگرانی در گوشه دیگر همین کره خاکی از همین هم محروم اند.

 سخت است و آنها هرچقدر هم مهربانی کنند تو اما خنده خشکیده بر لب پدر پیر کتاب ایران؛ محمود دولت آبادی در نظرت نقش می‌بندد آنگاه که می‌شنود؛ مامن کتاب خوان‌ها را تاب نیاورده‌اند و بسته‌اند و اینجاست که هر خنده‌ای را بر لب آنان که هیچ نمی‌فهمند «تداخل صنفی» یعنی چه٬ چون نیشخندی می‌پنداری.

ضرورتی ندارد که حتما صاحبان کافی شاپ٬ شکوه و شکایت به درگاه کسی برند و بنالند که چرا کتابفروشان مشتریان آنها را درو کرده‌اند٬ کافیست تا ضرورت دفاع از جماعتی احساس شود. حالا خواه آن جماعت خوش شانس٬ کافه‌داران باشند یه ملتی که ذهن شان مدام در معرض تشویش است و مدام «مدعی» به داد «عموم» می‌رسد و مشوش سازان اذهان را به بند و حبس می‌کشاند تا مردم را نجات دهد حال در چنین سرزمینی دیگر چه جای نق زدن می‌ماند که روزنامه‌نگاری بی یال و کوپال با یک دوربین بی‌قواره٬ دوره بیفتد در لندن و بر نداشته خویش بگرید و با غبطه بر داشته دیگران بنگرد. همان به که بی هیچ قضاوتی تنها به تصویرگری برآییم و هیچ ننالیم از آنکه چرا کسی به یاد حقوق بر باد رفته این همه اندیشمندان و دگراندیشان و کتابخوانان و نویسندگان و دیگران و دیگران نیست اما....

آری حسادت نکنیم به مردم و کافه دارانی که برای دفاع از «ذهن» و «دکان» آنها٬ اینک دهان و زبان دیگران را بسته‌اند.

با این دیدگاه شاید بشود به دختر عماد باقی هم گفت٬ آرام باش و با صدای گریه‌ات خیال دختر همسایه را پریشان مکن٬ برای نجات دختر همسایه است که کسانی رای به حبس پدرت داده‌اند و باز هم برای نجات همسایه است که خواهران حراست زندان اوین٬ فریاد می‌زنند و مصر‌اند تا لباس‌های زیرت را هم خوب بگردند تا مبادا نامه‌ای از پدر به بیرون زندان بیاوری و ذهن نسلی مشوش شود.

این فیلم کوتاه هم که می‌بینی٬ تصویر بی درد ترین آدم‌های کره زمین است که نشسته‌اند گوشه کتاب فروشی‌های لندن و مدام قهوه می‌خورند و فکر می‌کنند و می‌نویسند و می‌اندیشند و مقدم نویسندگان شان را پاس می‌دارند و انگار نه انگار که در دنیا کارهای مهمتری هم هست.

مانده ام این تصویر پرغلط ما از لندن تقدیم تو باد تا آنگاه که خواهران مسلمان اوین امر به برهنگی‌ات دادند٬ بی سبب فریاد نزنی یا تقدیم همان خواهران باد که این روزها سخت مشغول نجات جهان‌اند یا شاید هم تحفه‌ای باشد برای برادران زحمت کش نیروی انتظامی تا خرسند شوند که اگر چنین نمی‌کردند ممکن بود این کافه کتاب‌ها نیز همانند کافه کتاب‌های اینجا خاستگاه و پایگاه کسانی می‌شد که مدام قهوه می‌خورند و می‌اندیشند و می‌نویسند و مکتب‌ها و سبک‌های ادبی و هنری جدید می‌آفرینند و خواب ملتی پریشان می‌سازند.

خوب که به همین گزارش تصویری کوتاه نگاه کنی می‌شنوی که کافه کتاب‌های اینجا مرکز تجمع اساتید دانشگاه و دانشجویان هم شده است پس چه خوب که تا کار کافه‌های تهران به دعوت از اساتید مطرودی چون محسن کدیور و نمک‌دوست و دانشجویان ستاره دار و دیگران و دیگران نکشیده٬ کار یک سره شد و دیگر کسی خیال و خاطرش از هیاهوی این جماعت هم نمی‌پریشد.


پی‌نوشت:

به گمانم یک مشق پر ایراد را این همه هدیه دادن هم جرم است اما در دادگاه خوانندگان این وبلاگ حاضر به گذاردن وثیقه هم نیستم تا آزاد شوم پس در بندتان می‌مانم تا نقد کنید و ما بیاموزیم٬ پس خساست نکنید و بگویید در حد و توان خودم و برادر خوبم سیروان با آن دوربین زهوار در رفته اش٬ چه کم گذارده‌ایم؟ فراموش نکنید٬ «مشق» است. پس به خط خوردن‌اش چه باک؟

 

December 9, 2007

عکاسی که گردن کودکان سوخته را کج کرد

                         

%DA%AF%D9%845.jpg

 به این عكس‌ها نگاه کنید٬ حالا صادقانه بگویید کدام یک از ما حاضر است کودک نازنین دست و روی سوخته‌اش را وادار کند که در برابر دوربین عکاسان٬ بر قاب عکس سالم خویش گردن کج کند تا ترحم برانگیزد؟


شاید باز هم «سوژه» سوخت و  دماسنج ما از قافله عقب ماند اما این بار سوژه خود٬ صورت سوخته کودکانی است که مدرسه شان در روستای «درودزن» مرودشت به آتش گرفتار آمد و اینک پس از یک سال وقتی به صورت و دست و نگاهشان نگاه می‌کنی٬ جز ضجه و درد از زخمی‌که هرگز کهنه نمی‌شود هیچ نمی‌شنوی.


اما کاری که خبرگزاری فارس انجام داد:
 کودکان سوخته را به صف کرد و قاب عکسی که در آن عکس روزهای قبل از سوختن همان کودکان دیده می‌شود را در آغوش‌شان گذاشت و سپس همزمان با استعفای وزیر آموزش و پرورش٬ این عکس‌ها٬ سندی شد در حقانیت برکناری آقای وزیر. دل همه خنک شد و حاشیه و مرثیه نوشتند که چه بهتر که این وزیر بی‌عرضه را از کابینه به در ساختند.


و حالا من و این پرسش‌های مانده در ذهن:
علی رغم همه انتقادمان به کابینه اصولگرا آیا می‌توان به قیمت خرد و حقیر شدن کودکان٬ به مراد رسید و باز هم سر بالا گرفت و گفت ما برای دفاع از همان کودکان وادارشان کردیم که در کنار قاب چوبی به جا مانده از خاطره صورت سالم خویش گردن کج سازند و ملتمسانه به دوربین نگاه کنند؟


آیا صورت‌ها خود به اندازه کافی گویای درد نبودند که باید از این کودکان و معصومیت‌های بی‌پایانشان٬ سوژه می‌ساختند و دلشان را می‌سوزاندند؟


راستی آیا عکاسان حرفه‌ای هرگز حاضر به سوژه ساختن کودکان سوخته بودند تا به جای عکاسی خبری و گزارش تصویری از زندگی معمولی‌شان٬ غرور آنان بشکنند و به زار زدن بر مزار صورت نداشته خویش ترغیب‌شان کنند تا ترحم برانگیزی به غایت رسد؟


ساده نگیریم و ساده ننگریم که فردا دوربین‌های بزرگتری٬ حقارت را برای ما و کودکان ما نیز تجویز می‌کنند لابد اینبار به نام دفاع از دل سوخته ما. آنگاه قاب عکسی از دل سالم ما هست تا در آغوش بکشیم و به دوربین‌ها لبخند بزنیم ؟


   پی‌نوشت مهمتر از نوشته:

۱ـ از آنجایی که در حیطه عکاسی فاقد تخصص و بی‌هنرم٬ بر خود واجب دانستم که نظر اهل این حرفه را بپرسم و نه بدان معنا که کار یک عکاس محترم را زیر سوال ببرم بلکه از آن روی که بدانیم آیا هر عکاسی هم حاضر می‌شود برای صورت نداشته کودکی صحنه سازی کند یا هنر دیگری هم هست تا دیگران را وادار به گدایی و ترحم بر انگیزی نکنیم باز هم تاکید می‌کنم در نیت خیر برادر عکاسم شکی نیست اما این همه مراقبت و تلنگری هست تا مبادا فردا خودمان هم به دام مردان سیاست_ فرقی نمی‌کند اصلاح طلب باشد یا اصولگرا _ گرفتار آییم و مردم را وادار به مویه و ضجه در برابر دوربین و قلم مان کنیم تا آنها بنالند و ما بزنیم توی فرق سر مسولان غافل از آنکه «خواستن با اقتدار» را باید به همدیگر یاد دهیم نه بالا رفتن از شانه‌های نحیف کودکان را برای آنکه شاید دل کسی بسوزد و پول جراحی آنان را بدهد. هنر آن است که با اتکا به دوربین و قلم خویش تن سنگین و حجیم مسولان را بتکانیم نه آنکه فردا برویم سراغ مادر زندانیان دربند و بگوییم لطفا بیایید سر قبر زهرا و اکبر و دیگر دلبندانتان٬ خاک بر سرتان بریزید تا ما بتوانیم با مستند لازم برویم حق‌تان را بگیریم٬ آنها به اندازه کافی در زندگی معمولی‌شان خاک بر سرشان می‌ریزند و دیگر نیازی نیست که ما گدایی کردن و التماس کردن را یادشان دهیم تا شاید چیزی را به یاد بزرگان آوریم.


به گمانم نقد منصور نصیری٬ عکاس پر تلاش این روزها قابل اتکا تر از نقد من است که می‌گوید برای مستند سازی از یک زندگی شاید بتوان چنین کرد اما اگر صورتم سوخته بود هیچ‌وقت حاضر نبودم ...

۲ـ دوستان عزیز هم به جای نقد شخص٬نقدشیوه را هدف قرار دهند و بی‌سبب بر بیزاری و تنفر از آدمی که ممکن است فردا ما یکی از آنها باشیم صحه نگذارند.

 

December 13, 2007

قلب و قلم

۱ـ
از کریسمس اینجا و بیا و برو های مردمش ما را چه نصیب؟ پس دل خوش نکنید که من از دلخوشی‌های آنان بنویسم و به‌به و چه‌چه‌ام گوش کر کند و هوش ببرد. خواستید هزار خانه هست که عکسباران این روزهاست ما را معاف ز وصف عیش اینان بدارید و بگذارید در همان نق و ناله‌های همواره‌مان غلت بزنیم.

۲ـ
با این همه «بهانه»٬ دیگر «دلیل» را می خواهد چه کند؟ غمگینی را می گویم.

به همسایه آلمانی‌ام گفته ام؛ به گاه غمگینی، قدرتمند ترین کلمات تو و هم اتاقی فرانسوی و این صاحبخانه انگلیسی هم به کارم نیاید حالا چند روزیست که گویی مکتب خانه‌ای در لندن پیدا کرده و می‌رود فارسی یاد می‌گیرد تا شاید کلمه‌ای بیاورد که به کارم آید غافل از آنکه ما با زمزمه زیباترین مشق‌های کوتاه و بلند دیارمان در هوای بارانی این دیار و پنجره‌های خیال انگیزش هم آرام نشدیم تا چه رسد به اینکه یکی برایمان «آب» ، «بابا» بخواند.

۳ـ
مبارک است مسدود شدن دوباره سایت زنستان و کانون زنان ایران، ترس از دو خانه مجازی نشان از اثر گذاری حقیقی‌شان دارد که اینچنین بی‌تاب شده‌اند حضرات در برابرشان و به رگبار «فیلتر» بسته‌اند این کوچک‌ترین خانه خبررسانی زنان را غافل از آنکه خبر این روزها سینه به سینه می دود حتی اگر وثیقه‌های سنگین برای جلوه و مریم و دیگر زنان در انتظار احضار هم رگبار دیگری باشد.

۴ـ
قلب و قلمم یکجا یخ کرده‌اند این روزها و شاید هم فکر و خیال نمی گذارد فکر کنم. کمی فرصت تا داغ شود این دل وامانده. می‌آیم. می‌نویسم.

December 28, 2007

از اسلام استانبول تا اسلام تهران

                   DSC01326.JPG

ازکشور همسایه برمی‌گردم. سرزمینی که نیمی از پیکر بی‌نظیرش٬ در دل قاره آسیا لمیده و نیمه دیگرش در قاره اروپا. ترکیه را می‌گویم . کشوری که به سان کودکی بازیگوش دست به هرسو دراز کرده تا تنگه‌های ناب‌اش، رخصت تلاقی و وصل آب‌های دریای سیاه و دریای مرمر باشند و خلیج شاخ طلایی‌اش به تاریخ غنی دوران امپراطوری رومیان و عثمانی‌ها در این کشور ببالد. بماند که توسعه شهری‌اش با بازسازی موزه‌ها و کلیسا‌ها و کاخ‌ها و مساجد و بازارهای سقف دارش، بیش از این‌ها به این مسافر هم مرز و همسایه فخر فروخته که به جای لذت بردن، تا مدت‌ها غبطه خوردم .

تعارف که نداریم، رسم لذت بردن نمی‌دانم یا شاید به سبک خود می‌دانم. یعنی اول غصه و آه و ناله و گریه برای خواهرانم در ایران که «چکمه‌هایشان» به جای زینت پا، شده است؛ زحمت راه، تا بر گرده‌های خویش حجم سنگین حقارت را یدک بکشند که مبادا دل سرداران و برادرانی به آنی از کرشمه چرم چکمه‌ای بلرزد و ناگهان کلام خدا در تعریف مسمومشان غلط افتد.

دارم هجو می‌گویم٬ نه؟ اما همینم که می‌خوانید، یعنی به جای رقص در استانبول مست از آزادی و زیبایی، من چه شب‌ها که برای چکمه‌های رنگارنگ خواهران مسلمانم در ترکیه و چکمه‌های بی‌رنگ خواهرانم در ایران قصه ساختم و خود بر انتهای داستانک نیمه‌ام خندیدم و گریستم. خنده از بی‌طاقت شدن و به زمین افتادن مردی که زبانش از برق چکمه‌های زنانه به گوشه لب افتاده و احیانا نفسش به شماره افتاده و شاید هم گوشه دنجی در یکی از پس کوچه‌های تهران یا چه می‌دانم همدان می‌یابد تا آبروی بر باد رفته‌اش را سامانی دهد، گریه از بخش دیگر داستانک که حکایت حقارت‌های مکرر زنان است و تحقیر مردانی که ظاهرا این روزها تنها به همت سرداران میهنم از گناه و زنا و فنا نجات می‌یابند ورنه لابد باید تن و جان بی‌هوش‌شان را زیر قدم‌های چکمه پوش زنان و دختران بی‌شرم شهر یافت!!

با همسفران اروپایی‌ام، شهر رابلعیدم انگار، چنان که هنوز دهانم از تلخی چای معروف ترکی و کباب‌های معروف‌ترش٬ گس است مردم کوچه و بازار با صورت‌هایی شبیه به صورت‌های مردم کوچه بازار ایران ما اما بسیاری از آنان به چند زبان دنیا با مهمانان‌شان حرف می‌زنند.

عمارات دریایی آتاتورک و مسجد و قصر سلطنتی ایا صوفیا و پل معلق بسفر و خلیج شیپوری شکل و لنگرهای طبیعی و خانه‌های چوبی به جا مانده از قرن نوزدهم و گشت و گذار با کالسکه‌های گردشی در جزایر نه گانه شاهزادگان و سفر هفت روزه با کشتی یا چه می‌دانم اتوبوس‌های دریایی را نمی‌توان به این آسانی‌ها فراموش کرد . جوان‌تر که بودم گردشی چنین بی‌نظیر برایم رویا بود و اینک به داشتن‌اش می‌بالم٬ چرا که جان کندم تا به دست‌اش آورده‌ام بی‌انکه دستی پیش کس دراز کنم اما نمی‌توانم دل به زلالی آب‌های دریای همسایه خوش کنم و از کنار دریا‌های خودمان که این روزها دلشان تنگ زلال ماندن است، بی‌خیال بگذرم.

نمی‌خواهم به نق زدن همواره محکوم باشم اما نمی‌شود از کنار دینی که تعریف چند پاره‌اش٬ هزار غربت و تنهایی برای کشورم به ارمغان آورده به سادگی بگذرم. فاصله ما با ترکیه چندان نیست٬ و البته که ترکیه نیز فراز و نشیب بسار داشته و دارد اما نه سفر هفت روزه من، کفاف نگاه کلان می‌دهد و نه مطالعات آکادمیک در حوزه مباحث اسلامی و دینی دارم تا ریشه یابی کنم که چرا دو همسایه هم‌کیش و هم‌مسلک اینچنین متفاوت در کنار هم ایستاده‌اند که یکی وحشت می‌آفریند برای مهمانان خارجی و دیگری رحمت.

مسلمانی کدام است؟ اینکه درهای مساجد با شکوه یک کشور اسلامی به روی مردان و زنان نامسلمان تمام یک کره خاکی باز است و هیچ کسی پارچه‌ای را به زور، بر سر و روی و پای و بازوی لخت کسی نمی‌پوشاند تا شرط حضورش در خانه مقدس‌شان باشد٬ یا آنکه در همان بدو ورود به سرزمین من، اگر پارچه و چارقد به سر و تنت به حد کفاف نپوشانی٬ رخصت پیاده شدن از هواپیما را هم نمی‌یابی تا چه رسد به حضور در مساجد و آشنایی با عمق مهربانی مردم یک کشور مذهبی.

باز هم تعارف که نداریم من به عنوان یک روزنامه گار می‌ترسم از اینکه به قانونگذاران کشورم٬ یک پیشنهاد کوچک و بی‌مقدار٬ آن هم در حد یک توصیه ساده عرضه دارم که بنویسم؛ می‌شود با بازنگری در قانون و تصویب طرحی جدید به منظور حذف اجبار حجاب برای غیر مسلمانان٬ درهای کشورم را به روی همه جهان بگشایند تا از نزدیک ببینند که در کشور‌های مسلمان به جز اخبار بمب گذاری و ترور و خون ریزی٬ تمدن و تاریخ کهنی هم هست. چه بسا دیدن حجاب واقعی دختران و زنان در مقایسه با حجاب خنده دار و نیمه دختران ما٬ احترام برانگیز نیز می‌شود.

وقتی هراس من از طرح پیشنهادی به این سادگی٬ چنین مشهود است، وقتی هیچ روزنامه‌ای هم در داخل قادر به چاپ چنین پیشنهادی معمولی نیست٬ وقتی نماینده مجلس ایران(مصباحی مقدم) چند روز پس از طرح پیشنهادی مشابه با همین موضوع، ناگهان عقب نشینی می‌کند و حرف‌اش را پس می‌گیرد، آنوقت چگونه می‌شود در یک میزگرد دوساعته مربوط به «خشونت و مذهب» تنها مقصر میدان را شیطان بزرگ دانست و گفت: «اگر آمریکا و متحدین‌اش از کشورهای منطقه خارج شوند٬ راه ورود به عصر صلح و آزادی بیان و عدالت و حقوق بشر در کشورهای مسلمان باز خواهد شد.»

این جمله دکتر پیمان است که وقتی به عنوان سخنران ایرانی در دانشگاه سواس لندن حاضر می‌شود٬ از یک سخنرانی طولانی چنین نتیجه گرفته بود.

البته شکی نیست که رسانه‌های غربی برای اسلام هراسی سنگ تمام گذارده اند آنچنان که مسلمانان افراطی نیز در دادن بهانه به دست رسانه‌های غربی سنگ تمام گذارده اند اما راستی آیا می‌شود به این سادگی از کنار تمام مقصران داخلی گذشت و تنها مقصر میدان را آمریکا دانست؟

از استانبول٬ تن و جانی خسته به خانه آورده‌ام و هرچه کوله بارم را زیر و رو می‌کنم هیچ نمی‌یابم که برای روزنامه اعتماد ملی در ایران بنویسم. خوشبختانه آمریکا و متحدین‌اش هنوز حضوری در سرزمینم ندارند تا به تعبیر دکتر پیمان دل خوش باشم که اگر از منطقه خارج شوند آنوقت می‌شد یک پیشنهاد ساده را در قالب یک یادداشت برای روزنامه نوشت و امید وار بود که جایش در سطل آشغال تحریریه نباشد.

آن روز در پرسشم از دکتر پیمان، رد پای آمریکا را در ماجرای «امر به معروف و نهی از منکری» که منتهی به مرگ یک پزشک در زندان می‌شود و وثیقه‌های سنگینی که برای زنان فعال و موافق با تغییر قوانین تبعیض آمیز٬ تعیین می‌شود، جویا شدم و هیچ نیافتم از پاسخش، امروز نیز دلم می‌خواهد بدانم رد پای استکبار جهانی در کجای این ماجراست که مردم کشورهای دیگر از اسلام تعریف شده در ایران و کشورهای مشابه ایران می‌هراسند و میل دیدارشان از سرزمین ما نیست؟ اسلامی که در قاموس حضرات با ضرب چکمه‌های زنان بلرزد آیا نیاز به دخالت آمریکا دارد؟

آیا می‌توان به همان اندک توریست‌هایی که آمارشان قابل مقایسه با آمار گردشگران کشورهای مسلمان دیگری چون لبنان پیش از جنگ و سوریه و ترکیه نیست٬مساجد باشکوهی از برادران و خواهران مسلمان سنی مذهب کشور خودمان را در پایتخت ایران و در کنار مساجد مسلمانان شیعه نشان داد و بعد به چای تلخی مهمان‌شان کرد و زندگی شیرین به رخ‌شان کشید و گفت : «وحدت» و «عدالت» و «آزادی بیان» برقرار است کافیست آمریکا پایش را از گلیم مان بیرون بکشد؟!

پی‌نوشت:

۱ـ می‌خواستم پیش از سفر، نقدی به سخنان دکتر پیمان در دانشگاه سواس لندن بنویسم اما نشد و حالا من ماندم و شما و یک پست طولانی که در آن هیچ از دلتنگی‌ام برای تک تک اهالی این خانه مجازی نگفتم . بی سبب نیست که به یاد همه بودم، عجیب است این همه وابستگی و آن همه دلتنگی ...

۲ـ اگر برای مرگ غم انگیز «بی‌نظیر» در پاکستان هم نشانی از نقش آمریکا و متحدین‌اش در منطقه دادند و هیچ مرثیه‌ای برای خشونت‌های ساختاری علیه زنان که در جوامع اسلامی ماهیت سنتی آلوده به قدرت سیاسی دارد نخواندند٬ نباید تعجب کرد .


Powered by
Movable Type 3.34