« December 2007 | صفحه‌ی اصلی | February 2008 »

بايگانی: January 2008

January 1, 2008

بدمست‌های شب سال نو و مهربانی پلیس‌ها!

                 

پلیس با تمام هیبت‌اش خم شده است و جوانک سیاهی زیر دستش دارد جان می‌کند٬ دست های درشتش٬ سر کوچک و سوخته پسرک را از دو سو محکم گرفته اند٬ پسرک چنان که گویی به پلیس تعظیم کرده باشد تا کمر در برابر قامت نیمه خمیده پلیس انگلیسی خم شده است اما هیچ تقلا و تلاشی نمی‌کند تا سرش را از میان دست‌های پلیس موبور نجات دهد.

این سو و آن سو خوانده بودم وبسیار شنیده بودم که نژاد پرستی هنوز در لایه‌هایی از جوامع غربی بیداد می‌کند٬ فیلم آمریکایی «تصادف» را هم به تازگی دیده بودم و دقایقی قبل‌تر نیز به صف شدن پسرک‌های سیاه پوست در برابر پلیس‌های سفیدپوست انگلیسی را دیده بودم که تنها تفتیش شدگان جمعیت عظیم میدان «ترافالگار اسکوار» لندن بودند و این همه کافی بود که صحنه پیش رو را تاب نیاورم و به آنی خود را مهیای فریادی سازم که امشب چه شب سیاهیست برای پسرک‌های سیاه لندن. مگر تفاوت‌شان با جوانک‌های سفید چیست که موبورها خوش خوشان‌شان می‌شود زور و بازوی پلیسی به رخ هیکل استخوانی آنها بکشند؟

در گیر گیر و دار رام و آرام کردن خودم بودم و هنوز رگ برخاسته پیشانی و گردن به رخ پلیس‌ها نکشیدم که دست پلیس دیگری بر شانه‌های لاغر پسر بچه سیاه پوست فرود آمد٬ دیگر وقت‌اش بود که از تاریکی شب نترسم و دلم را قرص همراهی همراهانم کنم و حداقل یک فریاد کوچک بزنم.

تنها یک قدم به جلو کافیست تا از بوی گند برخاسته از حلقه پلیس‌ها و پسرها٬ ده قدم عقب بگذارم. همان پلیس‌هایی که ساعت‌ها جیب سیاه‌ها را در میدان می‌گشتند تا مبادا ترقه و تخته و چه می‌دانم ابزار آلات آتش بازی و انفجاری با خود به همراه آورده باشند٬ حالا درست پس از پایان آتش بازی بزرگ در «لندن آی»٬ باز هم ایفای وظیفه می‌کنند.

یکی با دستهای بزرگ‌اش سر ریز و بی موی پسرک را گرفته تا پسرک٬ بی هراس از تلو تلو خوردن و پرت شدن٬ با خیالی آسوده و متعادل٬ درست جلوی پای «پلیس»٬ حاصل تمام آن آب شنگولی‌هایی را که بالا زده٬ بالا بیاورد و پلیس دیگری با تمام هیبت و هیمنه‌اش٬ شانه‌های لاغر پسر سیاه را می‌مالد. پلیس در خدمت سیاه‌مست‌های شب سال نو است تا هرچقدر که دلشان می‌خواهد بالا بیاورند و ظاهرا هیچ نیازی به نگاههای حقوق بشر دوستانه من! و رگ غیرت ما نبود. همه چیز سرجایش است و تازه راه امن تر می‌شود از عربده‌های مستانه‌ای که هنوز به آن عادت نکرده ام و می‌هراسم.

شب سال نوی میلادی٬ لندن زیر پای مردمش می‌لرزید٬ دل هیچ کس اما نمی‌لرزید از هراس اینکه مبادا کسی درست جلوی پای کودک یا پیری ترقه‌ای منفجر سازد برای آنکه دمی بخندد. دولت دقیقه‌ای صد هزار پوند برای آتش بازی بزرگ در مرکز شهر هزینه کرد تا اهالی مست لندن را در شبی اعجاب انگیز میزبان باشد. دولتی که دست به جیب خودش می‌کند تا بزمی بزرگ بیافریند این حق را هم به خودش می‌دهد که دست به جیب مردم کند تا ابزار بزم خطرناک از آن بیرون بکشد و تند و تند جریمه بنویسد اما دولتی که دست به جیب خودش نمی‌برد تا بزمی ساده بیافریند آیا این حق را دارد که دست به جیب مردمش ببرد و آنگاه برای کوچکترین ابزار جرم! بزرگترین جریمه را حواله‌شان سازد؟

بگذریم! به همراهان دیشبم در همان میدانی که ملتی یکپارچه مست آرامش و رقص وآواز و پایکوبی بودند قول دادم عینک مقایسه از چشم بردارم . همه زورم را زدم که در این مطلب کوتاه نیز بی مقایسه بنویسم تا حال کسی را زار نکنم اما این حق را دارم که مطلبم را تقدیم کنم به کودکان و شاید برادران و خواهران همان اراذل و اوباشی که چندی پیش اعدام٬ پایان زندگی آنان بود و آغاز بد مستی بازماندگانشان. باشد که ماندگان‌شان٬ شب عید٬ بی‌هوا به خیابان نیایند به خیال آنکه کسی مستی و ویرانی‌شان را تاب آورد و شانه‌هایشان را بمالد یا آنکه وهم برشان دارد که کسانی به جز باتوم‌زدن و تفتیش کردن و لگد زدن صندلی زیر پای اراذل و اوباش پای چوبه دار٬ گاهی مهربانی هم بلدند!

January 3, 2008

مرگ و نواجش

                      گيل. لندن

شهربانو خاله می‌خواند و من زار می‌زنم٬ سه پسر داشت٬ سیف‌اللّه٬ حجت‌اللّه٬ قدرت‌اللّه که از قدرت خدا دو پسرش جوانمرگ شدند و بی بی شهربانو هنوز با دو چشم بی‌سو٬ زنده است٬ برای مرگ سیف الله٬ همه اهالی روستا داغدار شده بودند٬ تنها جوان رعنای قمی کلا بود که همه به هیبت خودش و اتومبیل یکی یک دانه‌اش در تمام روستا می‌بالیدند٬ همان آهن قراضه بالیدنی که جانش را گرفت٬ دل پیر و جوان روستا هم گرفت و با ناله و «نواجش» شهربانو خاله که آن سالها جوانتر هم بود٬ مویه می‌کردند. سالها بعد٬ من از تهران رفته بودم قمی کلا که «قدرت الله» هم مرد و او باز هم چارقد عزا بر سر کرد.

مامان زری هرچه گفت بمانم خانه٬ دلم رضا نداد و وارد حیاط خانه روستایی پر از میهمانان سیاهپوش که شدم صدای بی نای شهربانو خاله کافی بود تا صدای زار و هوارم از همه بالاتر رود.

علی سرش را انداخته بود پایین و هیچ نگفت اما وقتی که برگشتیم خانه٬ ساکت نماند:

-«باز یکی مرد و مسیح شده صاحب عزا. خب آبجی یه کم بی‌سرو صداتر نمی شد مراسم زاری و ذمه‌ات رو برقرار کنی؟»

چند روزی اینجا در شمال لندن هوا سوز دارد. باد که می‌پیچد توی گوشم٬ انگار شهربانو خاله دارد «نواجش» می‌خواند٬ نمی خواهم صاحب عزا باشم و هی خودم را به نشنیدن می‌زنم.‌ از روزی که اتاقم را با «گیل» دخترک مهربان فرانسوی قسمت کرده‌ام٬ از غم ها و شادی‌هایش هم بی نصیب نمانده‌ام.

شبی را تا صبح برای پدربزرگ پیرش دعا می‌کنیم و صبح با تلفن خانواده‌اش٬ برای پایان این پیری سخت٬ و مرگ پدربزرگ مهربانش٬ بلند بلند گریه می‌کنیم و روزی برای به دنیا آمدن کودک نزدیک ترین دوستش٬ تمام بازار «کمدن تاون» را زیر و رو می‌کنیم.

 از دو فرهنگ کاملا متفاوت‌ایم و دلتنگی‌ها و دلخوشی‌هامان هم نشان و بوی زادگاهمان را می‌دهد. من تا بوی یک غذای خوب می‌پیچد توی اتاق به سرعت چمپاتمه می‌نشینم روی زمین و سفره انداختن روی گلیم ایرانی برایم انتهای لذت است او هم تا پسته و آجیل نابی سوغات می‌رسد٬ شراب سرخ به دست می‌گیرد و نشستن پشت یک میز ناهارخوری کوچولو که شمعی روشن را حتما باید به خود داشته باشد٬ می‌شود انتهای لذت او.

روزهای نخست عادت به تعارف کردن نداشت و من آب از لب و لوچه‌ام راه می‌افتاد تا «گیل» غذایش را تمام کند اما از روزی که با تعجب پرسید تو چرا همیشه غذای خودت را به من می‌دهی٬ خودش هم گهگاهی چنین می‌کند.

از همان شب نخست٬ بنای دیدن یک فیلم در هفته را با صاحبخانه گذاشتیم و از همان روز ذائقه و سلیقه من هم دستشان آمد و تا صحنه٬ غمناک می‌شود٬ لبخندشان تا بناگوش جر می‌خورد که مچ اشک دم مشک مرا بگیرند اگرچه در انتهای فیلم٬ حال همه یکسان است و کسی دیگرحال مچ گیری ندارد. هفته ای چند بار هم من دلتنگ پسرک می‌شوم و او دلتنگ دوست پسر تازه از دست داده‌اش و حلقه وصل محکم ما همین دلتنگی‌های مضاعف است که گاهی ساعت‌ها به سقف خیره می‌شویم یا گوشه‌ای لای کتاب گم می‌شویم و هیچ نمی‌گوییم اما همین که تنها نیستیم٬ قدر می‌دانیم و گاهی بی سبب می‌خندیم از ته دل.

مریض هم که می‌شویم عین بچه ها به پرو پای هم می‌پیچیم و بهانه می‌آوریم اما خب یاد گرفته‌اییم که به گاه بیماری فقط برای هم سوپ بپزیم و هیچ نگوییم اگر دیگری هذیان گفته است.

گاهی هم به خاطر سارکوزی و مواضع تندش علیه ایران تا کمر خم می‌شود مراسم عذرخواهی به جای می‌آورد و عهد می‌بندیم که یک روز رسما حساب رئیس جمهورها‌مان را از ملت‌مان جدا کنیم.

دیشب ساعتش را برای رفتن به دکتر کوک کرد و پیش از خاموشی گفتم مرا هم بیدار کن با هم برویم. با خنده کشداری می‌گوید:

-«این هم رسم ایرانی‌هاست که وقتی من مریضم تو هم با من می‌آیی؟»

تمام فضای مرکز پزشکی٬ پر شد از صدای زار و هوار من که برای همرایی رفته بودم. با «گیل» تمام راه را پیاده آمدیم خانه و من همراه او زار زدم.

آغوشم آرام‌اش نمی کند و تا خانواده‌اش بیایند لندن باید یاد بگیرم بی صدا و آرام گریه کنم.

به او می‌گویم این هم از رسم ما ایرانی‌ها نیست که اگر علائم سرطان در کسی مشاهده شد٬ دکتر همینطور صاف توی چشم‌ات نگاه کند و همه چیز را مستقیم بگوید و الان من و تو ندانیم که چه باید بکنیم.

آن روز صبح هم می‌خواستم به او بگویم رسم ما ایرانی‌ها نیست که اگر عزیزی از دنیا رفت با یک تلفن همه چیز را به کسی که راه دور است بگویند آن هم صبح کله سحر. حداقل یکی دوباری زنگ می‌زنند. یکبار می‌گویند بیمارستان بستری شده٬ بعد می‌گویند٬ حال‌اش وخیم است٬ بعد می‌گویند احتمال زنده ماندن‌اش کم است و خلاصه سرآخر که تو را مهیای خبر مرگ دیدند٬ آنوقت خبر را می‌گذارند کف دستت.

نمی دانم کدام درست است. اینکه من همیشه فکر می‌کنم «ننجان» مرده و هیچ کس به من چیزی نمی گوید یا اینکه همه چیز در یک آن٬ تکلیفش روشن می‌شود و دیگر از قصه و حدیث مقدمات خبرمرگ خبری نیست آنچنان که از «نواجش» پس از مرگ هم اینجا خبری نیست و مراسم عزاداری هم آرام و بی صدا برگزار می‌شود. کدام درست است؟

پی‌نوشت:

در روستاهای مازندران وقتی کسی می‌میرد٬ بازماندگان خاطرات و خصایص او که رفته را با سوز و ریتم شعری مویه می‌کنند که به زبان طبری می‌شود: «نواجش».

January 8, 2008

فروغ جان! خانه هنوز سیاه است

                                   


فکر و خیال رفتن به جذام‌خانه تبریز مثل خوره به جانم افتاده بود و من هم به جان نمایندگان مجلس. خیالی هم نبود که بگویند ادای فروغ را در نیاور و چه و چه. می‌دانم این وبلاگ را نماینده های تهران هم نمی‌خوانند تا چه رسد به نماینده های شهرستانهای دور و پر مشغله. با این همه دلم نمی‌آید نام نبرم از کسانی که آخرین التماسم را درست در هفته های آخری که عازم سفر بودم شنیده‌اند و هیچ نکرده‌اند.


اول سراغ «محمدحسین فرهنگی» نماینده تبریز رفتم و بعد «جواد جهانگیرزاده» و سپس «عابد فتاحی» نمایندگان ارومیه. در خوش‌رویی و خوش‌زبانی٬ هیچ‌یک کم نگذاشته‌اند اما یا نخواستند یا نتوانستند و یا نشد که اجازه حضرات پاسبان و نگهبان و آژان‌های شهرشان را بگیرند تا یک خبرنگار معمولی وارد جذامخانه تبریز شود و یک گزارش معمولی از حال و هوای آنان که در دل دنیای مدرن امروز آرام آرام تن و جان و شان بلعیده می‌شود٬ بنویسد.


اما هرچه به تاریخ پروازم نزدیکتر می‌شدم از مراحل اجازه و تصویب مصاحبه یک خبرنگار با مبتلایان به جذام٬ دورتر می‌شدم و حتما٬ آخرین مکالمه‌ام به یاد آقای «فتاحی» و «جهانگیرزاده» مانده است که گفتم‌شان:


- «ظاهرا خانه هنوز سیاه است که ما را به آن راهی نیست!»

و حالا اینجا٬ نخستین کلامی که باب رفاقت میان من و همسایه‌ام گشود٬ صحبت از فروغ بود و همین می‌شود وجه اشتراکی که دوست باقی بمانیم.


 دوست آلمانی‌ام فارسی را خوب یاد نمی‌گیرد و مدام به جای «فروغ» می‌گوید «فاروگ» با این همه اما پیشانی‌ام داغ می‌شود وقتی هیجان او را پس از به فرجام رسیدن فیلمی که دوستش اززندگی فروغ فرخزاد ساخته است می‌بینم.


از اکران خصوصی این فیلم در مونیخ برگشته است و حالا چنان با شعف از تلاش دوستانش برای به پایان رساندن این فیلم سخن می‌گوید که انگار سالهاست فروغ را می‌شناسد و می‌شناسند و نگران است که مبادا در ایران کسی چیزی از «پسر خوانده فروغ» و این کار شگفت انگیزش٬ نداند. همان پسرکی که روزی خانه اش سیاه بود و پس از آن که فروغ مادری‌اش را به نام خویش سند زد او را از جذام‌خانه به خانه خودش آورد٬ شاید خانه‌اش آنقدر سپید شده که اینک شرط موافقت‌اش برای ساختن فیلمی از زندگی خودش را چنین می‌گوید:


-«اگر قرار است فیلمی از من ساخته شود٬ باید از زندگی مادرم شروع کنید چون بدون او من وجود نداشتم.»


صفاریان کارگردان ایرانی٬ فیلم «سرد سبز» و «جام جان» نیز برای این دوربین برداشت تا از فروغ فیلم بسازد که ناظم مدرسه‌اش در روزهای کودکی به او گفته بود «فروغ زن کثیفی است» و او بزرگ که می‌شود برای نشان دادن چهره پاک همان زنی که به چشمهای ناظم مدرسه‌اش٬ کثیف می‌آمد٬ سنگ تمام می‌گذارد. و حالا اینجا بهانه عوض می‌شود تا کسان دیگری دوربین به دست گیرند و از فروغ بگویند از زنی که هنوز در بافت‌های سنتی دیار ما ناظم‌های بسیاری تحمل عریانی شعرهایش را ندارند. همان زن می‌شود دلیل زندگی پسرک پنج ساله جذامخانه تا پنجاه سال بعد٬ دوربین ها از آلمان راهی ایران شوند و زندگی‌اش را بر پرده‌های سینمای جهان ببینیم.


درخواست از دختران فروغ

از فروغ گفتم و اینک می‌رسم به دختران جوان همان دیاری که اگرچه آنها نیز کتاب مدرسه همان ناظم ها را خوانده اند اما دفترچه هایشان را که ورق می‌زنی پر از بوی پاک شعر نو و خیال ناب ‌دراندختن طرحی نو است.


«ثمین» یکی از آنهاست که هرگز ندیدمش. اما از روزی که نوشتن در فضای مجازی را آغاز کردم تا امروز٬ همه جا٬ سایه قامت نازنینش را در این خانه دیده‌ام و به خطا اگر نرفته باشم٬ حتی یک مطلب ساده‌ام نیز بی پیام از او باقی نماند. هر بار به خیالم دختری آمد که مشتاقانه می‌خواند و می‌خواند و می‌خواند و چه بسا تک نوشته‌هایش پای مطالب من و دیگرانی در وبلاگستان٬ گاه به صد نوشته ما می‌ارزید و نه من و نه دوستان دیگرم٬ هیچ به روی خودمان نمی‌آوریم. تا آنکه پس از به گمانم سالی یا بیش از آن٬ سایتی را دیدم که تا امروز تمام مطالب و حتی عکس هایی که برخی‌هاشان را خودم هم تا به حال ندیده بودم را جمع آوری می‌کند و در واقع این «کلوب» که مدیریتش با اوست به جای آنکه خوشحالم کند تمام وجودم را لرزاند. کسی که فصل زیبای به گمانم نوزده یا بیست سالگی‌اش را مصروف خواندن و دانستن و برداشتن حتی یک گام کوچک برای اندیشه و کشورش می‌کند٬ دلم را لرزاند و نمی‌دانستم به کدام زبان بگویم که حد و اندازه و قواره من نیست که بخشی از فصل مست زندگی‌ات را آلوده به واگویه‌هایی کنی که به هیچ کار خراب شده ما هم نمی‌آید انگار.


گذشت و آمدم اینجا و مسافر لندن مه آلود شدم٬ باز هم دختر جوانی که به گمانم او هم بیش از نوزده یا بیست سال ندارد به جای پرسه در کافه‌های شهر٬ لای کتاب‌ها و نوشته‌ها گم شده است.‌ «الهام» نیز سایتی راه انداخته است که باز من گوشه ای از دلمشغولی های او شدم و باز هم ندانستم با چه زبانی بگویم که تو خود هزار حرف ناگفته برای شنیدن داری٬ پس همان را بگو و بگذر از منی که به اندازه کافی بدهکار عالم و آدمم.


برای خواهران کوچکم که خوب می‌دانم بزرگ اندیشیدن٬ تنها جرم شان است تا محکوم به پرسه زدن لا به لای دردهای ملت شان باشند خوشحالم اما صادقانه می‌گویم؛ خوشحال نیستم از اینکه بدهکار شوم و دستم برای قدر دانی خالی باشد. پس به جای مسیح یک لا قبا که حالا با هر زبانی هم بگوید که این بازی‌ها از سرم هم زیاد است٬ باز هم می‌گذارند به حساب اداهای معمول٬ بیایید برای بزرگانمان سایت هواداری و ماندگاری بسازیم و هر کدام از ما برای گوشه‌ای از آن خانه سیاه «چراغ» بیاوریم. از همین فردا در همین سایتها برای اندیشه او یا بزرگان دیگر٬ زمینه هواخواهی و اجرای دغدغه‌هایشان را فراهم کنیم و با گفتن و به یاد آوردن و طلب کردن دغدغه‌های بزرگان دیروز٬ به جای بدهکار کردن من٬ مسولانی که امروز لباس بزرگی به تن کرده‌اند را بدهکار کنیم٬ در آن صورت روی کمک ما هم حساب کنید که تا آخرش هستیم٬ وگرنه...

دیگر کسی خواب این روزنامه‌نگار را نمی‌پریشد

12.jpg                                    

      عکس: منصور نصیری                                                                                                      

 

بخواب مهران٬ بخواب برادر نازنین‌ام که این روزها خواب آرام بر تو و کسانی که بی‌وقفه کار کرده‌اند و نوشته‌اند و اندیشیده‌اند و بی دریغ بخشیده‌اند٬ حرام بود گویی. بخواب روزنامه‌نگار جوان که دیگر کسی خوابت را نمی‌پریشد. بخواب برادر خوبم که در تمام این سالهای کار در روزنامه‌های بی قرار و نا امن٬ شاید هرگز چنین با قرار و امن سر به زمین نگذاشته‌ای.

بخواب مهران اما خیالت راحت که خواب را بر مهربانت حرام کرده ای. سارا را می‌گویم. نازنین همراهت را می‌گویم که به جز سقف آن خانه اجاره‌ای٬ سقف تحریریه و سقف خانه دیجیتالی‌تان در همین وبلاگستان هم مشترک بود. آرام بخواب عزیز اما خیالت تخت که سارا دیگر آرام نمی‌خوابد. کی گفته که سلام من و ما تسلای خاطر است برایش؟ کی گفته آن همه یارانی که گرد هیبت بی جان تو در خانه کوچکت حلقه زده‌اند را یارای دلداری دان سارا است؟

بخواب نازنین برادرم که من یکی هرچه کردم جسارت گفتن حتی یک کلمه کوتاه به سارایت را نیافتم. آرام بخواب و نبین که سارا را در «آستانه فصلی سرد»٬ چه می‌شود. بخواب و باور نکن که روزی سارا بر پاهایش به همان استقامتی که با تو راه می‌رفت٬ راه برود حتی اگر صدای خنده‌هایش گوش فلک را کر کرد٬ به دل نگیر٬ چه که هیچ کس اگر نداند تو خوب می‌دانی که دلی را هم اینک برده‌ای با خود و آنچه مانده٬ دلی له شده است که از این پس نقش بودن و ماندن را خوب بازی می‌کند.

و تو سارای نازنینم! می‌دانم که روزی صدای خنده‌هایت از خنده‌های من بلندتر می‌شود٬ می‌دانم چنان با قدرت و درایت خواهی خندید که تمام مردان و زنان همراهت را جرأت آنکه غمگین بپندارنت نخواهد بود. می‌دانم که مستانه بر رندی زمین و زمین می‌خندی و می‌گذاری عالم و آدم رویشان کم شود از تاب بلندت. می‌دانم که از این پس دل کوچکت٬ گاهی چنان سنگین می‌شود که در خانه جا می‌گذاری تا مبادا کسی بیرون خانه قدرش نداند. می‌دانم که می‌دانی رسم این زندگی لامروت را و تو هم خوب یاد می‌گیری سر به دیوار خانه کوفتن را و بیرون خانه٬ هیچ به روی خود نیاوردن را.

لعنت به من که کلمه‌هایم یخ زده و از دهانم بوی مرگ می‌آید انگار. آخر دور باشی و باز کنی این صفحه مضحک دیجیتالی را و ببینی عزیزانت همه برای مرگ دوست نازنینی مرثیه و مویه سر داده‌اند٬ دستت به هیچ جایی هم بند نباشد که زار بزنی٬ آن‌وقت کلمه کجا بود برای دلداری؟ کلمه کجا بود برای کشیدن ناز رفیقی که می‌دانم به گاه غم چنان سرشار می‌شود از قدرت که ما را به دلداری دادن از سوی از او نیاز افتد٬ عکس‌های روز آخر آمدنم به این خراب شده را دوره می‌کنم و توان نگاه کردن به چشم‌هایت را ندارم سارا... عکس آن پارتی کذایی که برای خداحافظی‌ام به راه‌انداختید را نگاه می‌کنم و تاب نگاه کردن به چشمهای تو را ندارم سارا...

January 16, 2008

مسابقه «ياد قلم» با داوری امرایی، بنی يعقوب، بهنود، مهاجرانی، نوری



در زمستان سرد امسال٬ مهران قاسمی روزنامه نگار٬ مترجم٬ نویسنده و دبیر سرویس جهان روزنامه اعتماد ملی در سن 30 سالگی٬ زندگی را وداع گفت و قلم‌اش روی میز تحریریه جا ماند. همت بالایش در پیمودن پله‌های ترقی و حرفه‌ای شدن٬ باعث شد تا نامش جمعیت بیشتری را دل بلرزاند و غمش بر دل اعضای بیشتری از جامعه خبری ایران سنگینی کند. اگرچه نام این روزنامه‌نگار که جوانمرگی دستمزد پیر دهرش بود٬ در یاد و داغ این درد بر دل دوستانشان تا همیشه باقیست اما مسئولیت تک‌تک‌مان برای زنده نگه داشتن هدف او چیست؟
به دنبال پرکشیدن این روزنامه نگار جوان٬ همه اعضای خانواده رنج کشیده مطبوعاتی برای پاسداشت نام او و تسلای خاطر بازماندگانش٬ سنگ تمام گذاشتند. با حضور و بودن‌شان. از دور می‌دیدم که دوستان چگونه از هزار سوی شهر برای دلداری می‌آیند و بازماندگان غم‌دیده را در تحمل دردی بزرگ تنها نمی‌گذارند با طرح این پرسش که سهم اینجانب به عنوان یک روزنامه نگار برای همدردی با خانواده او٬ بخصوص «سارا معصومی» همسر مهربان مهران قاسمی و دوستان نازنین روزنامه‌نگارم در اعتماد ملی که این روزها اگرچه بر آنان تلخ گذشت اما دست از کار نکشیدند٬ چه بود و چیست؟
امید است که طرح و هماهنگی برگزاری مسابقه ای به منظور بزرگداشت نام و یاد همکار سفرکرده مان٬ مهران قاسمی که همه هم و توانش٬ تشویق روزنامه‌نگاران نوپا بوده است٬ بتواند مورد قبول دوستداران او و همکاران مطبوعاتی‌ام که این روزها بی دریغ مهربانی کرده اند٬ قرار گیرد و شاید هم سنتی شود که پس از این برای زنده نگاه داشتن اهداف اهالی قلم که قلم های شان به مرگی چنین زودهنگام و تلخ بر زمین می‌ماند٬ قلم های دیگری را مشوق نوشتن باشیم.
 اسامی برندگان مسابقه نیز پس از بررسی و رای بزرگوارانی چون مسعود بهنود٬ عطالله مهاجرانی٬ اسدلله امرایی ٬ کسری نوری٬ و ژیلا بنی یعقوب که لطف کرده و درخواستم را برای داوری این مسابقه پذیرفته‌اند٬ اعلام می‌شود.
جواد دلیری٬ اکبر منتجبی٬ رضا مهدوی هزاوه ٬مریم شبانی ٬ علی اصغر سید آبادی ٬ فهيمه خضرحيدري , محمد آقازادههاشم حکمه ٬ عبدالرضا تاجیک٬ مهدی محسنی٬ محمد رحیمی زاده ٬ بهمن احمدی اموییسامان رسول پور, سيروان رحمانزاده ٬ سلامت سید نوری ٬ حمید مافی ٬ رضا حقیقت نژاد ، سعيد پور حيدر و جمعی از روزنامه نگاران پرتلاش و خوش فکر روزنامه های سراسری و نشریات محلی و نویسندگان فعال در حوزه وبلاگ‌ها و وب‌سایت‌ها نیز به راستی منت گذاشته‌اند و دست همکاری‌ام را رد نکرده اند آنها نیز به عنوان اعضای هیات تحریریه این مسابقه٬ نامزدهای مورد نظر خود را به هیات داوران معرفی می‌کنند.
طبیعی است که چاپ و انتشار فراخوان این مسابقه در نشریات محلی و وبلاگ‌ها و سایت‌های خبری ما را در زنده نگه داشتن هدف همکار پرکشیده مان بیشتر یاری خواهد کرد.

محورهای مسابقه:
- انتخابات مجلس هشتم و اما و اگرهای حضور و مشارکت در آن
- فراز و فرودهای حقوق شهروندی در ایران
- ایران و حقوق بشر
- سیاست خارجی ایران در دولت نهم
- معضلات اجتماعی جامعه امروز ایران
- ایران و آمریکا: تقابل یا تعامل؟
- بخش آزاد:
در بخش آزاد٬ شرکت کنندگان می‌توانند هر موضوعی را که مرتبط با ایران باشد انتخاب نمایند. انتخاب سوژه بکر و جالب نیز توجه می‌تواند یکی از ملاک‌های تعیین برنده این مسابقه باشد.

 شرایط شرکت در مسابقه:
همه جوانان روزنامه نگار٬ وبلاگ نویس و علاقه مندان به حوزه خبرنگاری و نویسندگی می‌توانند در این مسابقه شرکت کنند. ارسال مقالاتی که در شش ماه گذشته در نشریه و یا وبلاگی منتشر شده باشد بلامانع است.
علاقمندان می‌توانند مطالب خود را در هشتصد تا هزار کلمه تهیه و از اول تا سی ام بهمن ماه سال جاری به ایمیل زیر ارسال نمایند:
masih_pooyan@yahoo.com

برای اجرای هر چه بهتر این مسابقه یک سایت اینترنتی در چند روز آینده راه اندازی خواهد شد که تا آن زمان برای اطلاعات بیشتر در مورد مسابقه می‌توانید به وبلاگ مسابقه مهران قاسمی مراجعه کنید.
باشد که این مسابقه و تلاش اعضای هیات تحریریه که مسولیت اصلی کار به عهده آنان است٬ روزنه نور کوچکی شود برای گرما بخشیدن به فضای دلگیر و سرد مطبوعاتی ایران. چرا که این روزها حرفه روزنامه‌نگاری در ایران درست به از دست دادن عزیزی می‌ماند که فصل سرد و تلخی را نفس می‌کشد
.

January 20, 2008

قیمه و قمه عاشورا در لندن و غم و غوغا در وطن

ظهر عاشورا است و ورق زدن و پرسه زدن در دنیای دیجیتالی هم به داد دلی که سی سال٬ این ظهرها را گیج و گنگ بوده و همصدا با مردان و زنان سرزمینش گریه کرده٬ نمی‌رسد.عمر کمی نیست. من سی سال با هزار فراز و فرود ذهنی و فکری و رفتاری‌ام نتوانستم در این ظهرها چشم بر چشم‌های بارانی مادرم و مادرهای دیگر سرزمینم ببندم. من سی ظهر تلخ را بر سرو صورت سفید شده پدرم و پدران سرزمینم می بینم تا امروز که هنوز بوی دود است و هیزم و آتشی که برای قیمه و حلیم راه‌ انداخته‌اند.

من سی سال در سرزمینی قدم زده‌ام که مردمش به هزار کار ناکرده و کرده هم اگر متهم بوده‌اند باز به دیگ حلیم و آش گوشت اگر رسیده‌اند٬ خجالت نکشیده‌اند و آستین برای هم زدن بالا زده‌اند. در همه این سی سال هی تغییر کرده‌ام و هی فلسفه و اصول عزاداری‌های همان مردمی که گاه دور از چشم پلیس و روشنفکران شهر٬ قمه بر پیشانی زده‌اند و جوی خون به راه انداخته‌اند را با چشمهای گشاد از حیرت این کار غریب نگاه کرده‌ام اما دلم کجا رضا می‌دهد که بگویم؛ هی مادر! به جای تکرار گریه برای این قصه صحرای داغ و لبهای تشنه و خیمه سوخته و پای برهنه و سرهای بر نیزه٬ بیا و به فلسفه آزادگی و بزرگ مردی و جهاد او که در برابر ظلم ایستاده بیندیش و رها کن این شیوه شیون را.

به من چه که هی حساب مردان مدعی و مسئول را نتوانستیم با مردم زجر دیده سرزمینمان جدا کنیم و هی هر روز روشنفکر شدیم و هر روز گریستن و خونین و مالین کردن جماعتی زیر علم و زنجیر را هم گذاشتیم به حساب همان مدعیان و گوشه لب غر زدیم که ای وای بر جماعتی که به جای اندیشیدن به راه حسین و مبارزه با ظلم٬ نشسته‌اند و بر سر و سینه می‌کوبند و مظلوم مظلوم می‌گویند.

به من چه که صدا و سیما و رسانه‌ها و نماینده‌ها و آدم‌های مهم٬ هی تک بعدی می‌شوند و تنها به یک سوی ماجرا که غم است و اندوه بها می‌دهند و یادشان به بخش‌های دیگر جامعه نیست و هی زیر لب غر می‌زنیم که غم پروری به راه انداخته‌اند و با چشم‌های پر سوالم به صف‌های بلند مردم اندوهگین که دسته‌های غم به راه انداخته‌اند می‌نگرم.

در تمام این سی سالی که گاهی زیر لب غرزدن‌هایم بلندتر هم می‌شد٬ با مردمی که نمی‌دانستم چرا همه چیز را به حساب حاکمیت می‌گذارند اما اینجای کار که می‌رسد خیال‌شان نیست که خیل عظیم‌شان به حساب تأیید حاکمیت همان مسئولین گذاشته شود. ساده‌دلانه می‌آیند در تمام خیابان‌های شهر و بر سر و سینه می‌کوبند و دریای غم و ماتم به راه می‌اندازند.

امروز در لندن من میان مردان سفیدپوش مسلمانی ایستاده‌ام که هیچ کس برایشان نسخه حضور نپیچید و حتی انگلیسی‌های سفید‌پوست با آن طبایع لطیف‌شان هم به آنها نگفتند خشونت بس است و بروید در دیار خود قمه و علم و شمشیر در عزای مولایتان به دست بگیرید.

آنها با فتوای مفتی خود در گوشه‌ای از لندن با سر و روی خود همان می‌کردند که من بارها و بارها بی آنکه ببینم‌٬ تنها از وصفش هراسیده‌ام و باز بی آنکه ببینم برای بچه‌هایی که از نزدیک شاهد خروش خون بر پیشانی بریده از قمه بوده‌اند٬ دلم ریش‌ریش می‌شد.

امروز در دل لندنی که ما خجالت می‌کشیم مبادا با دیدن عکس قمه‌زنی مسلمانان افراطی٬ آبروی مسلمانی بر باد رود٬ پلیس چندین آمبولانس را از پیش مهیا کرد و هر آنکه زخم قمه‌اش بر توانش غالب می‌شد را مرحمی در همان تکیه می‌دادند. پرستاری با موهای بلوند و بلندش هزار بار بر سر و روی مرد جوان دست کشید و درمان کرد و چنان با احترام از همین فرهنگی که مسیحیان نیز خار به پایشان می‌بندند و خود را مصلوب می‌کنند سخن می‌گفت که انگار خون به راه افتاده بر فرق سر مسلمان و و کف دست و پای مسیحیان را درمان دل زخمی مردم هر کیش و آیینی می‌داند و باقی همه را بهانه.

دلم رضا نداد به این سیاه‌ مشقی که نگاشته‌ام. قرار بود من هم مثل همه از قول دکتر شریعتی زار بزنم: در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می‌کنند اما برای حسینی که آزاده زندگی کرد٬ می‌گریند اما آخر اینجا در دل اروپای مدرن هم حیرت نکرده‌ام از مردمی که شمشیر بر فرق «خود» می‌کوبند تا یاد مولای‌شان را که شمشیر بر فرق «ظالم» می‌کوبید گرامی‌ بدارند. امروز در لندن با همین مردم کنار سفره قیمه امام حسین نشستم و از قمه‌زدن‌هایشان هم وحشت نکردم و با آنان‌ هم‌بغض شدم و اگر عکس این قمه ها و کله های خونین عزاداران آزاد لندن را اینجا نمی‌گذارم٬ برای این است که دیگر جرأت نقد به کسانی که همیشه آوار شده‌ایم بر سرشان و همه چیزشان را از آنها گرفته‌ایم و در عوض هیچ به آنها نداده‌ایم را ندارم.

جرأت ندارم چون می‌دانم درست در همین روزهای عاشورا٬ دانشجوی آزاده‌ای در زندان سنندج هیهات منا الذله گفت و رخت مرگ به بر کشید و من و شمایی که بر سکوت اهل عزا خرده می‌گیریم نیز٬ هل من ناصر الینصرنی او را نشنیدیم و هیچ کاروانی در عزای او راه نینداختیم.

سخت به این حرف ها باور دارم که «سخن گفتن از مصائب و مظالمی که بر حسین رفت زهره شیر می‌خواهد که شیرزن کربلا در بارگاه یزید داشت» اما ما که اوج جسارتمان در برابر«آنان که رفتند»٬ فقط مرثیه‌سرایی در پستوهای دیجیتالی یا جمع‌های خاله‌خانباجی‌مان است مستحق همان تکفیر هستیم که می‌غرید: «شرمگین ما بی‌شرف‌ها مانده ایم!»

دوستان نازنینم این روزها در فضای وبلاگستان حسابی پنبه این ملت آویخته به شمع و نذر و شله‌زرد و شام غریبان را زده‌اند و به خیال‌شان با همه عوامل و عناصر دست اندرکار حاکم٬ زمین تا آسمان فرق دارند. غافل از آنکه وجه اشتراک همه ما و آنهایی که نقدشان می‌کنیم این است که به گاه ضرورت بر سر ملتی آوار می‌‌شویم که همه واکنش‌های‌شان محصول و نتیجه کنش‌های همان «بدان» و ما «خوبان» روزگار است. ورنه اگر هرچه بد است و ظلم٬ نسبت‌اش دهیم به «حاکمان بد» و «مردم بی غیرت» و ما خوبان در کناره بایستیم و مدام بانگ وا اسفا سر دهیم که آی شرمتان باد! «کربلا همینجاست»٬ «شام غریبان همین خانه دانشجویان است» و چه و چه٬ آنگاه چه فرقی داریم با صاحبان قدرت که هرگز نمی‌پندارند دروغ و تزویر و بی اخلاقی وهایی که این روزها در کوچه پس کوچه‌های ایران مثل آب خوردن جریان دارد حاصل رفتارهای آنان است.

 مسولان به نام برکندن ریشه این رذالت و اوباشی‌گری چوبه دار برای ملت می‌چینند و روشنفکران برای بی تفاوتی ملت در برابر این چوبه های دار٬ با قلم به جان جمعیت دیگری می‌افتند. یعنی سهم صاحبان اندیشه که اینک حرف‌شان هیچ خریداری در بدنه سنتی و سرد جامعه ندارد هیچ است و هرچه است بی تفاوتی ذاتی مردمی است که لابد تنها برای عاشورای هزارو چهارصد سال پیش ضجه‌زدن را می‌دانند و بس؟

 می‌دانم دردها و زخم های تازه در سرزمین من اگر این روزها از گلوی این مردم بی تفاوت گریسته نمی‌شود این دلیل کافی نیست که اول بر کاروانهای غمی که به راه می‌اندازند خرده بگیرم بعد به حاکمان بد و ما تنها سرزنش گران خوب و بی گناه باشیم که هی در حاشیه خیس از عرق شرم می‌شویم. آخر ما فقط بلدیم حرف بزنیم و دیگران را به کم‌کاری متهم کنیم. آخرما قلندران کوچه‌های خلوتیم و پهلوان گود‌های خالی از رقیب. ما را چه به عمل. همین بیرون گود سر عافیت می‌گیریم به دست و امر می‌کنیم به رعایا‌ی‌مان که رقبای‌‌مان را صدتا صدتا لِنگ فرمایند تا در تذکره‌ها٬ نام نامی‌مان با کنیه پهلوان اول شهر خاموشان به ثبت و اثبات برسد و راحت ترین راه هم بر سر خاموشان شهر کوبیدن است.

January 26, 2008

گزارشي از روند مسابقه ياد قلم، از عمركوتاه روزنامه نگارتا عمر بلند قلم

                     

هنوز براي باليدن به انگيزه استوار و روحيه اميدوار  روزنامه نگاري در فضاي سرد و بي انگيزه ايجاد شده خرده رمقي هست،  اگرچه جمعي از اصحاب قلم  پرونده مفتوح در دادگاه ها دارند و جمعي ديگر پرونده پزشكي در بيمارستان ها و جمعي ديگر خانه نشيني و انزوا  برگ پاياني پرونده روزهاي سرد زندگي حرفه اي شان شده است، اما هنوز علاوه بر ادامه كار خويش، ديگر علاقه مندان به اين حوزه را نيز مشوق اند .

مسابقه ياد قلم نيز خوب به ياد آنان كه به بي انگيزه ساختن اين جماعت  دل بسته بودند، آورده است  كه مي شود ياري از دست داد اما بر مزارش تنها زانوي غم به بغل نگرفت و زودتر از موعد مقرر براي نگاه داشتن ياد قلمي كه عمر آن بلندتر از عمر كوتاه روزنامه نگاران است ازجا برخاست . ضمن تقدير از تمامي كساني كه به پاس گراميداشت ياد يار سفر كرده مان، مهران قاسمي ، در برگزاري اين مسابقه ياري گرند و صاحب نظر، شرح كوتاهي از روند مسابقه در ذيل مي آيد:

 

1- اعضاي هيات تحريريه در تهران و شهرستان ها كار خود را آغار كرده اند و تا سي ام بهمن ماه تمامي اعضاء،  اسامي و مطالب نامزدهاي مورد نظر خود را براي بررسي نهايي به هيات داوران اعلام  مي كنند.

2- مطالبي كه تاكنون براي شركت در مسابقه ارسال شده است، جملگي حول محور انتخابات است در حالي كه موضوع آزاد مسابقه و پرداختن به مباحث اجتماعي و دغدغه هاي كليدي  ديگر جامعه  نيز مي تواند فضاي مسابقه را به سمت و سوي  حقيقي اش نزديك سازد .

3- شركت كنندگان مي توانند مستقيما مطالب خود را به يكي از اعضاي هيات تحريريه نيز ارسال كنند .

4- پس از اعلام نظر داوران به سه برنده اين مسابقه، جايزه نقدي به همراه كتاب هاي منتشر شده از مهران قاسمي  تعلق مي گيرد.

5- مسعود بهنود به عنوان يكي از داوران مسابقه نيز اعلام كرده است كه دوره كامل كتاب هاي منتشر شده اش را به عنوان جايزه به برندگان مسابقه تقديم خواهد كرد.

6- از كساني كه صميمانه و صادقانه نظر خود براي كمك مالي جهت تهيه جايزه به برندگان مسابقه را اعلام كرده اند نيز ابتدا تقديرمي شود و سپس پوزش براي عدم پذيرش آن . باشد كه جايزه نقدي ناچيز ياد قلم در كنار آثار صاحبان قلم خود گواه استقلال و از دل بر آمدن اين ايده باشد.

7-  كساني كه مطلب طنز و داستان كوتاه براي شركت در مسابقه ارسال كرده اند  علاوه بر قدرداني و سپاس، پوزش  براي عدم پذيرش مطالبشان را نيز پذيرا باشند . باشد كه  در سال هاي آينده  ازياري  داوران متخصص در اين حوزه ها نيز بهره مند شويم تا ياد قلم در تمامي عرصه ها زنده نگاه داشته شود .

8- از دوستان بزرگوار محمد رحيمي زاده و مهدي محسني دو عضو محترم تحريريه كه مسوليت آماده ساختن وبلاگ و  وب سايت جديد مسابقه با آنها بوده است قدر داني مي شود و همچنين از تمامي دوستاني كه در نشريات سراسري و محلي و وبلاگ ها در مورد اين مسابقه اطلاع رساني كرده اند سپاسگذاريم  و به ادامه همراهي و ارايه نقد و نظرشان در آغاز راهي كه بي ترديد، بي

ايراد نيز نخواهد بود ، اميدواريم.

اعضاي تحريريه:

جواد دلیری٬ اکبر منتجبی٬ رضا مهدوی هزاوه ٬مریم شبانی ٬ علی اصغر سید آبادی ٬ فهيمه خضرحيدري , محمد آقازادههاشم حکمه ٬ عبدالرضا تاجیک٬ مهدی محسنی٬ محمد رحیمی زاده ٬ بهمن احمدی اموییسامان رسول پور, سيروان رحمانزاده ٬ سلامت سید نوری ٬ حمید مافی ٬ رضا حقیقت نژاد ، سعيد پور حيدر

 - هيات داوران:

 مسعود بهنود٬ عطالله مهاجرانی٬ اسدلله امرایی ٬ کسری نوری٬ و ژیلا بنی یعقوب

January 27, 2008

عضو افتخاری شورای نگهبان شده‌ام

Tahasson%5B1%5D.JPG

چشم مادرم روشن. چشم پدر اصول‌گرایم روشن. از ماه گذشته که روزنامه کیهان اسناد جاسوسی‌ام را برای موساد و سیا افشا کرد، مُردم و زنده شدم تا به مامان و آقاجان‌ بقبولانم که بابا من توی لندن فقط به درس و مشقم می‌رسم و وقتی برای این‌جور تفریحات ناسالم ندارم. خدا را شکر که شاهد از غیب رسید و من هم بالاخره برای نظام مقدس جمهوری اسلامی مفید واقع شده‌ام.


امروز در پوست خود نمی‌گنجم. بلاخره پس از تحمل سال‌های دشوار اتهام‌های رنگارنگ اعم از فساد اخلاقی و مالی و حرفه‌ای و دست‌کجی و دلبری و براندازی و تشویش اذهان عمومی و چه و چه، از همین امروز می‌توانید این خبر میمون و مبارک و چیزهای دیگر را در سایت‌های تابناک (بازتاب سابق) و عصر ایران وخبرگزاری آریا و بالاترین و حتی وبلاگ‌‌‌ها و سایتهایی در شهرستان‌ های دور ایران و شاید هم تا فردا در رسانه‌های جهان مطالعه کنید و به این باور برسید که دایره اصولگرایی آنقدرها هم تنگ و باریک نیست و یک خبرنگار متهم به هزار کار کرده و ناکرده را هم برای خدمت‌رسانی به ملتی که بی‌صبرانه منتظر قلم‌کردن پای نااهلان در عرصه انتخاباتی بودند، راهی هست.

ماجرا از این قرار است؛ منابع موثق خبری که همیشه می‌خواهند نام‌شان فاش نشود خبر داده‌اند: «علاوه بر وزارت اطلاعات، نیروی انتظامی، دادگستری و سازمان ثبت احوال، مرجع جدیدی در بررسی صلاحیت نامزدهای مجلس مورد بهره‌برداری قرار گرفته است و گفته می‌شود تعدادی از نامزدهای مجلس هشتم به استناد کتاب «تحصن» نوشته مسیح علی‌نژاد رد صلاحیت شده‌اند. به گفته این منبع موثق، تعداد زیادی از نامزدهای نمایندگی مجلس از جمله مرتضی الویری، سهیلا جلودارزاده، مرتضی حاجی، ابولفضل شکوری و ... به دلیل شرکت در تحصن رد صلاحیت شده‌اند و به شدت در حال رایزنی هستند تا ثابت کنند که در تحصن نقشی نداشته اند. اما گویا انتشار عکس‌هایی در کتاب تحصن برای آنان مشکل ساز شده است.»

می‌بینید راه خدمت به ملتِ همیشه درصحنه همیشه باز است و حتی می‌توان در جوار برادران «وزارت اطلاعات و نیروی انتظامی و دادگستری و سازمان ثبت احوال» نیز خرد و بی‌مصرف نبود و مفید واقع شد. شگفتا که در تمام این سال‌ها بیهوده بر برادران رنج‌دیده و نادیده‌ام که در فصل‌های انتخابات شال و کلاه سفت می‌بستند تا مبادا کیسه و الک تعین صلاحیت‌ها شل شود و اصلاح‌طلب ناجنس و نااهلی از آن به میدان رقابت افتد، (یا به قول مرحوم مشکینی بخوانید فضله موشی از الک نگذرد) خرده گرفته ام و چه بسا بی‌سبب خوراک خبری به بیگانه نیز داده‌ام غافل از آن‌که در باور و نظر تنگ من و امثال ما نمی‌گنجید که روزی آثار خبرنگاری که هنوز لکه ننگ دزدی و دلبری‌اش برای کسب خبر پای ثابت خبرهای «ویژه» کیهان و یالثارات و روزنامه ایران است، در کنار چهار مرجع معتبر قانونی، این‌چنین معتبر افتد. حالا مانده‌ام این فخر را به که بفروشم که خریدارش نزند برفرق سرم و نگوید؛ آخه بیچاره، یک بار هم خواستی مفید واقع شوی، چرا زدی پای رقیب شَل و شُل میدان را گرفته‌ای؟

آی مردانی که ظاهراً جز شما دل هیچ احدالناس دیگری برای این وطن نمی‌سوزد! شما که رحمی به این بنده بی‌مقدار و بی‌اعتبار کرده‌اید و خبرش هم نمی‌دانم از کجای‌تان به بیرون درز کرد که کتاب تحصن منفور ما تنها سند بی‌صلاحیتی این حضرات اصلاح طلب شده است، یک رحم دیگری هم به من می‌کردید و حداقل چشم‌تان را بر روی اسم و عکس این سردبیر محترم روزنامه ما می‌بستید. خوش‌تان می‌آید نان ما را آجر کنید‌؟ او که همت کرده و گفته اساساً از این تحصن مجلس ششمی‌ها خوشش نمی‌آمده و ظاهراً از کتاب من هم خوشش نمی‌آید، خب شما هم همت کنید از خیر نام ایشان بگذرید. گواهی می‌دهم که آقای سردبیر فقط خواسته یک عکس یادگاری با متحصنین بگیرد. به‌جایش بیش از دو هزار عکس از متحصنین و مشوقان آن‌ها و مشوشان اذهان لطیف عمومی در اختیارتان می‌گذارم که از تحصن خیلی هم بدشان نمی‌آمد و اگر پا بدهد باز هم می‌روند یک گوشه مجلس تحصن می‌کنند و سرآخر استعفا می‌دهند برای دفاع از حقوق ملتی که می‌خواهند سر به تن این اصلاح طلبان زیاده‌خواه و زیاده‌گو نباشد.

برادر شکوری عزیز! شما که دستت این روزها سخت به کار خبر و حاشیه‌های داغ تر از خبرش بند است دیگر چرا به خاکی حاشیه زده‌ای؟ من که هنوز شک دارم این حرف و سخن از شما باشد:

«مطالبی که در کتاب تحصن منتشر شده صرفاً نوشته یک شخص است و نمی‌تواند مرجع اظهارنظر برای رد صلاحیت قرار گیرد اما گویا تعدادی از رد صلاحیت‌ها بر همین اساس صورت گرفته است.»

آخر مرد مومن! هرکه نداند شما که حد و اندازه و قواره مرا در همان تحریریه اعتماد ملی دیده‌ای و خوب می‌دانی که آنقدرها هم در توان و قدرتم نیست که یک تنه در برابر اصلاح‌طلبانی که برای رفتن به قدرت اصرار دارند بایستم. تصورش هم دشوار است که خود را در برابر کسانی ببینم که هیچ باوری به تحصن نداشته‌اند و بر اساس انتشار عکس و خبری از یک حضور معمولی در میان متحصنین یا نقطه نظرات ساده‌شان در کتابم، شده باشم عامل حذف‌شان از گردونه قدرت.

یا شما دست بردارید از این شوخی تلخ یا حالا که من آنقدر معتبر شده‌ام، بروم جلسه‌ای با این حضرات مراجع چهارگانه بگذارم و شفاعت اصلاح‌طلبان را بکنم؟ کار خدا را چه دیدی شاید دری به تخته بخت برگشته من خورد و همین روزها با هواپیمای اختصاصی آمدند دنبالم که بروم در جلسات‌شان شرکت کنم و در مورد صلاحیت یا عدم صلاحیت داوطلبانی که اسم و عکس‌شان در کتاب تحصن آمده اظهار نظر صریح کنم.

باخبرشدم که تاجزاده هنوز نامه رد صلاحیت دریافت نکرده و بد تر آنکه این طرف و آن طرف هم می نشیند و فخرش را به رفقای رد صلاحیت شده اش میفروشد به گمانم باید به آنها یادآوری کنم که سریع‌تر نامه عدم صلاحیت را برای تاج‌زاده هم بفرستند آخر او پای ثابت تحصن بود ولی من هرچه گشتم عکسی از این عضو زیرک سازمانی نیافته بودم و لابد او هم یک چیزهایی می دانست از معتبر شدن ما در آینده و به این راحتی ها دم به تله عکاسان نمی داد.

 به گمانم این روزها حسابی سرم شلوغ ‌شود. اما خدا کند یادم نرود اگر به جلسه شورای نگهبان هم دعوت شدم تأکید کنم که اعضای سازمان مجاهدین اصلاً صلاحیت نفس کشیدن در هوای ایران را هم ندارند تا چه رسد به حضور در انتخابات. آخر هنوز پنجاه هزار تومان بابت همان چند کتاب تحصنی که خریده بودند را به این عضو جدید مراجع بررسی کننده صلاحیت‌ها نداده‌اند. که حالا ما به درک بدهکار همکار افتخاری و ریز جناب جنتی در شورای نگهبان شده‌اند و حالا علاوه بر "توبه "از حضور در آن تحصن شنیع باید «توبه» از دیرکرد بدهکاریشان را هم ادا کنند تا مقبول نظر افتد! 
پي نوشت:
اگر تاجزاده تاييدبشه، فسخ مي شه عقد ما. فخرالسادات محتشمي 

Powered by
Movable Type 3.34