« January 2008 | صفحه‌ی اصلی | March 2008 »

بايگانی: February 2008

February 2, 2008

باز موج غم در روزنامه اعتماد ملی

22222.jpg

خبر مرگ را دوست ندارم . ...اما ...اما یادتان هست به هم اتاقی فرانسوی‌ام گفته بودم رسم ما نیست که خبر مرگ را صاف بگذارند کف دستت٬ و شکوه کرده بودم که چرا خانواده‌اش یک کاره، کله سحر زنگ زده‌اند و بي‌هيچ مقدمه و موخره‌اي خبر مرگ پدربزرگش را به او داده‌اند....هنوز دو روز از نوشتن آن مطلب نگذشت که دنیای مجازی به ریش ما و به رسم ما می‌خندد و خبر مرگ برادر نازنینی صاف می‌افتد توي صفحه کامپیوترم. دلم که لرزید٬ تازه در می‌یابم اگر کسی٬ صدای مهربانش را به من هدیه می‌داد و اين خبر را به من می‌گفت بهتر از آن بود که روی این کلیدهای بی‌روح و دیجیتالی زار بزنم... دیگر رسم به چه کارمان آید وقتی این روزها سایه سرد مرگ از خانه ما کنار نمی‌رود و می‌شکند رسم و نازنینی نامش در صفحه موبایلم می‌نشیند تا خبر مرگ دیگری را به تلخی بگذارد کف دستم.

میز سهام‌الدین بورقانی در تحریریه روزنامه اعتماد ملی کنار میز جهان است٬ همان میزی که این روزها مهران را با خود ندارد٬ همان میزی که این روزها سارا بدون مهران دفتر و دستک های خبر را زیر و رو می‌کند . به همین سادگی همه چیز تمام شد.. چشم در چشم او شدن که یار و همراه و مهربانش را از دست داده سخت است اما در میز کناری سهام الدین بورقانی نشسته بود که می‌دانم رسم برادری کم نگذاشت و رسم دوستی نیک به جای آورد وقتی در سوگ دوست نوشت بی‌آنکه بداند تنها چند روز بعد غم بر خانه خودش آوار می‌شود و پدری که برای او بیشتر به دوست شبیه بود می‌رود و همه صفحات دیجیتالی دوباره پر می‌شود از خبر پرکشیدن نازنینی دیگر: احمد بورقانی هم رفت .

من هیچ وقت از احمد بورقانی برای جلوگيري از اخراجم از مجلس اصلاحات تشكر نكردم. آن روز که به خاطر سوال مسئله‌سازم از خاتمی‌درباره علت سكوتش پس از كسب جایزه صلح نوبل توسط شیرین عبادی و دردسرهای بعدی‌اش اين او بود كه سپر تيرهاي بلايم شد. و من هيچ از او تشکر نکردم. آخر فکر می‌کردم وظیفه کارپرداز فرهنگی مجلس غیر از این نیست. اما بعدها كه کوهکن جانشین او شد و ماجراها در مجلس هفتم آفرید، باز هم قدر بورقاني را ندانستم چون فکر می‌کردم کسی که وظیفه و مسئولیت را جانشین تعصبات و تعلقات شخصی‌اش نمی‌کند٬ نیازی به تشکر امثال من و ما ندارد. برای همین، آن توصیف ساده‌ام در ماجرای حمایتش از خبرنگاران توي کتاب تاج خاری که به مذاق و مزاج چپ و راست بد آمده بود به دل بزرگ او خوش نشست و هر بار که می‌دیدمش به پهناي صورتش می‌خندید و همان بخش از کتاب را تکرار می‌کرد و مي‌پرسيد: که بورقانی گرد و قلمبه روی صندلی‌اش پهن شد...ها؟

پی‌نوشت:
مطلب مسعود بهنود در رثای احمد بورقانی
همه آنها که برای بورقانی نوشتند در سایت بالاترین

February 4, 2008

محمدرضا باهنر با بوسه مرگ آمد

1111.jpg

سهام‌الدین! حالا تو چشمهایت را بر نامهربانی همه آنانی که این روزها یارانت را بی‌دین خوانده‌اند ببند و بگذارمحمد رضا باهنر در کسوت نایب رئیس مجلس اصولگرای هفتم به گاه مرگ٬ بوسه بر پیشانی بلندت بزند.

ببند چشمهای غمبارت را برادرم و به روی خودت نیاور آنکه بوسه بر پیشانی‌ات می‌نهد آنگاه که پدر و یارانش را به جرم نامسلمانی از مجلس پیشین حذف ساخته اند٬ لبخند رضایتمندانه زد و پیروز میدان انتخابات شد.

می‌بینی به گاه مرگ همه چه مهربان می‌شویم٬ اصلا چه اهمیتی دارد که تو به گاه غم تنها به چراغ روشن مسعود بهنود که منفور و مطرود همین آقایان٬ دور از وطن نشسته و نظاره گر اخبار آوار میهن است در دنیای مجازی پناه می‌آوری و از افسردگی و دلمردگی پدرت با او سخن می‌گویی٬ چه اهمیتی دارد که محمد قوچانی با آن قلم ستایش برانگیزش درنوشتن از رثای احمد بورقانی کم می‌آورد و هی به همه التماس می‌کند که آقایان سیاستمدار! شما را به خدا بیایید اخلاق مدار باشید. چه اهمیتی دارد که همه مردان سیاست این روزها در سوگنامه‌هایشان از دل آشوبه‌های پدر به گاه حذف نابرابر یارانش می‌نالند. مهم آن است که وقتی پدر دیگر جان ندارد٬ همه مهربان می‌شوند و همه دوستش دارند و همه به میدان می‌آیند. آخر این رسم کهنه ما ایرانیان مرده دوست است و به ما چه که شاعران کهن ما هی فتوا صادر کرده اند «چو بر گورم بخواهی بوسه دادن٬ رخم را بوسه ده که اکنون همانیم».

ببند چشم‌هایت را و بگذار آنانی که از بوسیدن پیشانی احمد بورقانی زنده اباء داشتند٬ اینک در کنار جنازه بی‌جان او بوسه بر پیشانی فرزندش بزنند.

یادت هست آن شب چه اضطرابی آتش به جان تو و پدر زد و تا خود صبح٬ خانه من و فهیمه خضرحیدری و مریم شبانی و احسان عابدی و به گمانم هادی حیدری٬ درست تا خود صبح پر بود از هراس و دلهره که مبادا همین فردا بریزند و بگیرند و ببندند و ....آن شب همه به حرف دلسوزانه احمد آقا بورقانی گوش دادند و همان خبر شوم را از صفحه‌های دیجیتالی خانه‌های مجازی حذف کردند و به جای عصبانیت‌های مختص حال و هوای جوانی٬ راه گفتگو در پیش گرفته شد و فردا صورت صبور تو در روزنامه نشانی از تعقل و صبوری به ارث رسیده از پدر بود که همه را به خویشتنداری فرا خواندی و با احسان عابدی امیدوارانه راهی میدان گفتگو شدی .

من هنوز نمی‌دانم نتیجه چه شد و اصلا کسی به آن گفتگویی که پشت‌اش اندیشه صبور مردی بی کینه خوابیده بود وقعی گذاشت یا نه اما خوب می‌دانم که این روزها به صبوری تو و هیچ یک از یاران پدرت وقعی گذاشته نمی شود و همان ها که به عزای پدر آمده اند در صندلی قدرت لب از لب نگشوده ‌اند تا به اعتراضی خرد بر نا مسلمان خواندن کسانی که هنوز روی دیوارهای خانه‌شان عکس‌هایی از شلمچه و مریوان و فاو کمر می‌شکند ادای دین کنند.

سهام الدین! بر صبوری‌ات غبطه می‌خورم که چنین بی آلایشی و چنین آرام پلک روی هم می‌گذاری و می‌پذیری بوسه مردی که این روزها در برابر موج حذف هم‌اندیشان پدرت حتی کلمه‌ای بر زبان جاری نساخت تا حداقل پیش خدایش شرمنده سکوت در برابر دردی که قلب پدر و امثال او را فشرده است نباشد.

این صبوری میراث همان پدر است که به قول محمد قوچانی حتی از آن «قاضی مشهور» هم هیچ کینه‌ای به دل ندارد.

برادر صبورم! امروز که از دور٬ جسم بیجان پدر را میان آن همه یاران «بی صلاحیت» خوانده‌اش دیدم که انگار یأس از صورت همه موج می‌زد٬ یقین کردم که از چشمهای صبور پسر کوچک این مرد بزرگ هم می‌شود آموخت. من اگر از پدرت چیزی یاد نگرفته باشم از تو حتما یاد خواهم گرفت که چشم هایم را آرام ببندم وقتی رقیب به جای آنکه سور عزای ما را به سفره نشیند٬ لباس عزا به تن می‌کند و به میدان غم ما می‌آید حرمتش نگاه دارم.

اگر زنانی که به گاه دردمندی زنان سرزمین‌شان این روزها بر کرسی‌های قانونگذاری ساکت و بی صدا نشسته‌اند و انگار نه انگار که زهراهایی به دار خودکشی آویخته می‌شوند و ابراهیم‌هایی آتش مرگشان در زندانهای شهر هرگز گلستان نمی‌شود٬به گاه اندوه مادران به میدان غم می‌آمدند٬ من آنقدر صبوری بلد نبوده‌ام که تو یادم دادی. من بلد نبودم به صبوری و آرامی تو پیشانی برایشان جلو برم و نگذارم شرمنده از میدان درد ما خارج شوند .

سهام الدین بورقانی! من به جوانی‌ام پشت می‌کنم آنگاه که برادر جوانتر از خودم را می‌بینم که مومنانه چشم بر بی مهری رقیب می‌بندد و قدر می‌داند این حضورش را به گاه اندوه. به خیالم بی‌کینه بودن و صبوری چنین پیشه‌کردن مختص سن و سال پدر بود٬ اما حمل درد بر شانه‌هایت را امروز از دور دیدم و بی هیچ شرمی قدردانت هستم که یادم دادی تا خشم از همه آنانی که به پلیدترین صفات گاهی میهمانمان می‌کنند ببندیم و بگذاریم سربلند از میهمانی ما بیرون روند.

میراث پدرت را من نیز عزیز می‌دارم و سیزده بهمن هر سال را به یاد او٬ به پاس تو و در پاسخ به روزنامه نگار جوان دیگری که همه را به اخلاق مداری دعوت کرده است سعی می‌کنم کینه‌های دیرینه را دور بریزم.

بورقانی بیش و پیش از آنکه سیاست مدار باشد روزنامه‌نگار بود و به گمانم اخلاق مدار بودن را ما باید از خودمان شروع کنیم. کار ما از نصیحت دیگران گذشته و آنچه باقی مانده قلبی مالامال درد است که باید از خود آغاز کردن را تمرین کند حتی اگر ما را سزاور بوسه‌های مرگ هم ندانند باز هم باید یاد بگیریم حریم و حرمت انسان نگاه داشتن را.

می‌دانم سخت است بی‌کینه زیستن و چشم بر بی‌مهری‌ها بستن اما امروز از دور می‌دیدم سیل خروشان و خشمناک یاران احمد بورقانی را که صبورانه٬ اشک می‌ریختند و مظلومانه چشم می‌بستند...

پی نوشت:

بنیاد یادقلم قرار است از این پس یاد قلمدارانی که قلندرانه زیستند و به عمری کوتاه قلمشان بر زمین مانده است را گرامی دارد. سایت این بنیاد به همت دوستان عزیزم مهدی محسنی و محمد رحیمی‌زاده در آینده‌ای نزدیک فعال تر خواهد شد و از تمامی صاحبان قلم نیز مدد می‌طلبد تا یاد یاران رفته را به هر شیوه که خویش صلاح می‌دانند گرامی دارند و ما نیز نگاشته‌ها و گام‌هایشان را در این سایت میزبانی خواهیم کرد. اهداف و برنامه‌های بنیاد به زودی اعلام می‌شود. در حال حاضر نیز مسابقه یاد قلم یکی از برنامه‌های این بنیاد است که از استقبال همه دوستان و ارسال مقاله‌هایشان باز هم سپاسگذارم . باشد که در این فضای سرد و پریاس یاران سفرکرده را فراموش نکنیم و بازماندگان را نیز همراه باشیم.

 

February 10, 2008

شده‌ام یک آدم‌آهنی گردن شکسته که می‌خندد

۱- دو هفته کار و کلاس تعطیل، نشستم خانه و برای ویژه‌نامه عید اعتماد ملی مطلب نوشتم. پارسال مطلبم این بود : دوازده ماه٬ دوازده مرد و امسال «دوازده ماه٬ دوازده....» اگر حوصله داشتید حدس بزنید اگر نه هم که چیزی رو از دست ندادید ولی من چرا. سلامتی‌ام را موقتا از دست دادم و شدم مثل آدم آهنی با این تفاوت که درد را هم حس می‌کند. رگ‌های گردن و پشتم دوباره مثل همون روزهای قبل از عمل جراحی، قفل کرده و حالا یک رباط خانه نشین‌ام که خود به آهنی شدن این قواره مضحک آدمی می‌خندد.

۲- از دوستانی که برای مسابقه یاد قلم دوباره شعر ارسال کرده اند سپاسگزارم اما این موضوع و کاریکاتور و داستان کوتاه هم در شرایط مسابقه قرار ندارد. از همکارانم در شهرستانها هم برای فعالیت بی‌نظیرشان در استان‌ها سپاسگزار و قدر دانم.

۳- پرسش شده است هزینه و انگیزه راه‌اندازی مسابقه یاد قلم و تامین اقتصادی آن؟ یک طرح ساده بود برای در یاد نگاه داشتن دوستی که قلم‌اش بر زمین مانده وحالا که به همت دوستان خوش فکر مطبوعاتی تبدیل به روندی جدی‌تر شده است هیچ نیازی به منابع اقتصادی ندارد چون هم جایزه نقدی ناچیز هست و هم هزینه تبلیغات مسابقه در نشریات محلی و وب‌سایت‌ها به همت علاقمندان صورت می‌گیرد و سرمایه‌ای از این بالاتر وجود ندارد که شاید در آینده نیز مسابقه‌ای به همت جمعی از روزنامه‌نگاران و به نام آنان که در میان ما نیستند برگزار شود ...

۴_ در میان دوستان و حتی در وبلاگ آقای آقازاده کسانی سوال کرده‌اند که نحوه گرفتن ویزا و نحوه نام‌نویسی در کالجی که من در آن برای آموزش زبان ثبت‌نام کرده‌ام چگونه است؟ به گمانم ساده‌ترین شیوه دریافت ویزا٬ ثبت‌نام و گرفتن پذیرش از کالج‌ها یا مدرسه‌های آموزش زبان انگلیسی است که البته برای یک دوره کوتاه مدت سفارت مشکلی برای صدور ویزا ندارد اما اگر شاگرد خوبی بودید و به قول جوانترها کلاس‌تان را یک خط در میان «دو در» نکنید٬ برای تمدید ویزا همین کالج‌ها خودشان با نامه‌ای به هوم آفیز کارتان را آسان می‌کنند. در مورد پذیرش از دانشگاه هم من چون هیچ اقدامی تا به حال در این زمینه نکرده‌ام طبیعتا بی‌اطلاعم..

۵_ بلیط برگشتم به تهران را تهیه کرده‌ام اما اینبار به جای آن هراس ناگزیری که به واسطه هوار و هیاهوی هجو نویسان کیهانی و حواریون‌شان در دل خیلی از دوستان راه می‌افتد ظاهرا من از رد صلاحیت شده‌ها هم کمی باید بهراسم البته آن دسته ای که با گریه و زاری روانه دفتر بزرگان شده‌اند تا ثابت کنند که عکس و اسم شان در کتاب تحصن بر اساس توهمات یک خبرنگار بوده است. کمی شوخی بود.

۶-این جبهه مشارکت که با حضور گهربارشان در تحصن و تحریم انتخابات مجلس هفتم، به نظرم حق نفس کشیدن در آسمان ایران را هم ندارند زده به سرشان که برای فعال شدن نقش زنان، این موجودات نیمه و ناقص عقل! جشنواره وبلاگ نویسی زن راه بیندازند و ظاهرا لیست عریض و طویل مفاسد اخلاقی و اقتصادی ما هم متقاعدشان نکرد که نام ما را به عنوان داور در کنار نام بزرگان خوش نامشان قرار ندهند به درخواست بزرگوارانه خانم محتشمی پور بعله را گفتم و قید گل چیدن را زدم.

۷- راستی که دور باشی و ندانی آنجا چه خبر است و چرا همچنان که مرگ ویرانگری می‌کند اما باز هم دست از ویرانگری اخلاقی بر نمی داریم و ...بگذریم. گردن شکسته خوب می‌شود اما وای به حال کسانی که دل می‌شکنند و عین خیالشان نیست...زبان برای آه و ناله در برابر این ویرانگری‌ها به خدمت گرفتن بلد نیستم. یک زمانی چرا اما حالا دیگر شده‌ام یک آدم آهنی که گاهی دل و گاهی گردن‌اش می‌شکند اما خود به آهنی شدن این قواره مضحک آدمی می‌خندد..

۸_هر سوال دیگری بود با نام و نشانتان بپرسید در قسمت کامنت‌ها پاسخ می‌دهم....

February 19, 2008

پايان مسابقه ياد قلم وغم مرگ هاي زنجيره اي

سي ام  بهمن ماه ، آخرين روز ارسال مطالب ارسالي از سوي شركت كنندگان مسابقه ياد قلم بود . مسابقه اي  كه به ياد يار سفركرده اصحاب مطبوعات، مهران قاسمي نطفه اش بسته شد و سپس با روزهاي تلخ از سفر يار ديگري از جمع غمگنانه اهالي خبر و نظر  در زمستان سرد امسال همراه شد و آنچنان كه همكار نازنين مان در قطعه مختص روزنامه نگاران در بهشت زهراي تهران تنها نماند براي گرامي داشت يادش نيز احمد بورقاني را به همراهي خواهد داشت

پايان مهلت ارسال مطالب از سوي شركت كنندگان آزاد، همراه مي شود با آغاز مهلت  ارسال مطالبي كه اعضاي تحريريه در اين يك ماه برگزيده اند. يعني از اين تاريخ تا پنج روز ديگر اعضاي هيات تحريريه نيزمطالب  حداكثر پنج نامزد خود را  ارسال مي كنند تا در نهايت مجموعه مقالات آزاد ارسال شده به همراه مقالات ارسالي از سوي اعضاي تحريريه به قضاوت داوران گذاشته شود و در پايان اسامي برندگان پس از راي نهايي داوران  از ميان تمامي شركت كنندگان اعلام خواهد شد.

به اندازه كافي از تمامي كساني كه در شهرستان ها زحمت كشيده و حتي  با همكاري اداره مطبوعات استان ها مسابقه را مديريت كرده  و پوستر هاي مسابقه را نيز در نشريات محلي منتشركرده اند تقدير شده و از تمامي  اهالي وبلاگستان كه روزنامه نگاران را در گرامي داشت ياد يار سفركرده شان همراهي كرده اند نيز تشكر شده است  لذا به نظر مي رسد مسوليت اصلي كار از اين پس خواهد بود تا پس از استقبال  خوبي كه قطعا در پيش بيني هيچ يك  از ما هم نمي گنجيد باقي راه  را با مسوليتي سنگين تر بر شانه هايمان بپيماييم و بدانيم كه براي عبور از زمستان هاي سرد زندگي حرفه اي و شخصي مان چاره اي جز  گرد هم آمدن و آسمان مه آلود روابط را با گفتگو و مشاركت هايي اينچنيني گرم كردن نيست .

در اين ميانه نيز هيچ كس نبايد چشمش به دست ديگري باشد تا  شعله اي را سبب ساز شود. وقتي راه تاريك و سرد شد راه عبور از آن دشنام گفتن به تاريكي نيست هركسي به اندازه بضاعت اش بايد شمعي روشن كند و براي آنكه شمع هاي روشنتري افروخته شود نيز راهش خاموش كردن شمع  كوچك ديگري نيست

شمعي كه اينجا براي گرم شدن و روشن شدن راه سرد و تاريك و غمگين فضاي مطبوعاتي ايران روشن شد، خرد است و بسيار حقير اما   بي انصافي اين است كه گرد هم جمع شدن جمعي اميدوار به گرد همين شمع كوچك را قدر ندانيم و مدام دلگير باشيم از لب و دهان هايي كه براي   براي فوت كردن و خاموشي آوردن لوله مي شوند .

با دو داور مقيم لندن، آقايان مهاجراني و بهنود جلسه آخر را پيش از برگشت به ايران خواهم داشت و اگر دوستان ياري كنند جلسه نهايي را  در روزهاي پاياني اسفند در تهران براي چگونگي اعلام نام برندگان برگزار خواهيم كرد. باشد كه  دوستان پرتلاشم در مطبوعات كماكان با دردها و مرگ هاي  زنجيره اي كه اين روزها به گونه اي ديگر اما باز هم  زنجيره وار آوار مي شود بر اهالي اين خانه و خانه  خراب مي كند ، كنار آيند و صبوري شان  تا هميشه پايدار بماند و باشد كه خانه هيچ كسي از هيچ  گروه و جرياني شاهد رفتن  مكرر و زود هنگام  يارانش مباد.. ..

February 23, 2008

پروین اردلان از افتخار تا احضار

پیشترها خط و خطوط و تعلقات خاطر روزنامه‌ها و روزنامه‌چی‌ها را نمی دانست و برایش فرقی نمی‌کرد که کدام روزنامه از کدام اردوگاه بسته شده است٬ خبر را که می‌شنید٬ دست و دلش به کار نمی‌رفت تا خیال و خاطرش جمع نمی‌شد که دخترش بیکار نشده است. مادرم را می‌گویم به طعنه‌های پدر هم کاری نداشت و کار خودش می‌کرد و حالا من باید نیم ساعتی برایش توضیح می‌دادم :

- آخر من که برای روزنامه دولتی نمی‌نویسم اگر قبل از آقای احمدی نژاد بود یک چیزی مادرجان٬ ولی بعد از خاتمی که من نمی‌روم برای روزنامه «ایران» بنویسم اصلا من هم بخواهم آنها راهم نمی‌دهند.

وقتی هم که روشن شد و برایش جا افتاد که روزنامه بسته شده روزنامه ما نیست٬ باز هم نگرانی اش پابرجا بود:

- خب پس وقتی برای یک سوسک٬ روزنامه احمدی نژاد را بستن تو دیگه دست تو دهن شیر نذار و نرمتر بنویس که یک لقمه نون همه آجر نشه.

بعدها هر کسی را که می‌گرفتند٬ کارگر٬ معلم٬ روزنامه نگار٬ دانشجو یا زنان فعال در کمپین یک میلیون امضاء بازهم باید برایش توضیح می‌دادم که من سرم به کار خودم است و اینهایی که بازداشت شده‌اند هم جرم و جنایت بزرگی نکردند و هر کدام حق و حقوقی می‌خواهند که بعضی‌ها تاب نمی آورند.

با این همه اما جسته و گریخته می‌شنیدم که می‌گوید:

- این شیرین عبادی که «می‌گن» از آمریکا پول گرفته تا دخترهای جوون رو بفرسته میدون هفت تیر که روسری رو از سرشون در بیارن و بی عقد و خطبه محرمیت با پسر مردم باشن٬ حواست باشه تو نری با اینا.

باز باید ساعت‌ها براش توضیح می‌دادم که :

- اگه این «می‌گن»ها درسته پس حرفهایی که در مورد ما «می‌گن» هم درسته.

 شک می‌کند:

- پس این دخترهای مادر مرده که هر روز توی پارک می‌گیرن می‌اندازنشون زندان چی می‌خوان؟ چه بلایی سرشون می‌آد؟

خط قرمزهای روزنامه‌های منتقد دولت آنچنان روز به روز پررنگ‌تر می‌شود که ما روزنامه نگاران شانه‌هامان در برابر زنان فعالی که تنها برای حقوق برابر٬ هر روز روانه زندان می‌شوند افتاده و شرمسار است اما به همت همان تبلیغات منفی رسانه ملی و روزنامه‌های راست٬ اخبار٬ شهر به شهر و روستا به روستا می‌رود و همین که طرح پرسشی را در ذهن توده مردم موجب می‌شود یعنی گام اول برداشته شده است تا گامهای بدی یافتن پاسخ صحیح برای این پرسشها باشد. زنان چه می‌خواهند؟

 آنان که انگشت اتهامشان به سمت زنان نشانه رفته بود هرگز ندانستند حتی اگر چشم دختران جوان با چشم بند بسته شود و دست روزنامه نگاران نیز با بخشنامه‌ها٬ چشم هزار ناظر را بینا می‌کنند و دهان هزاران نفر را باز می‌سازند تا پرسش آغاز کنند و دریابند که در شهر چه خبر است و مگر می‌شود که ناگهان همه زنان شهر فاسد و برانداز و نا دوست با مام میهن شده باشند.

حالا حکایت پروین اردلان نیز همین است. روزنامه‌ها هر چقدر هم برای رضایت خاطر ناراضیان عملکرد زنان٬ تنها در گوشه و حاشیه٬ افتخار دریافت جایزه پراهمیت «اولاف پالمه» به یک زن ایرانی را را پوشش خبری دهند باز هم خبر به روستا می‌رسد و مادر ترسان و لرزان زنگ می‌زند:

- می‌گن خارجی‌ها دوباره به یک زن جایزه دادن که دخترای ایرانی رو تشویق کنه به....والا چه می‌دونم ؟ باز چه آشی براشون پختن؟ قصه چیه ؟ تو با اینایی
؟

همین که مادر شک می‌کند٬ همین که طرح پرسش می‌کند بی بند و باری کدام است؟ براندازی کدام است؟ این یعنی گامی مهم که تاثیر معکوس اتهامات و دستگیری‌های مکرر است. مادرم حتی از انقلاب مخملی می‌پرسد و این اواخر دلش برای هاله اسفندیاری هم می‌سوخت و شک داشت که او و همه زنان دستگیر شده آدمهای بد طینتی باشند .

سالها هم می‌نوشتیم و می‌نوشتیم هرگز نمی‌توانستیم در سطوح بی سواد و کم سواد جامعه٬ طرح پرسشی چنین مهم را سبب ساز شویم .شاید پروین اردلان نیز مادری به نگرانی مادر من و ما داشته باشد و این اوج خودخواهی است که احضارش را بیدار باشی دیگر برای جامعه خواب آلود ایران بدانیم . اما ظاهرا این روزها چاره ای نیست جز آنکه مادرانی مدام سرشان را در میان توده مردم پایین اندازند و مدام شرم کنند از حبس و احضار دخترانشان و انگ‌ها و اتهامات پس از آن تا شاید مادران دیگری ذهن شان بیدار شود.

پروین اردلان عزیز! باشد که بار دیگر هاشمی شاهرودی انذار دهد یارانش را و به اهالی قضا بگوید که افتخار آورندگان را برگ احضار اهداء کردن٬ یک بی تدبیری دیگر است که باز کل کشور باید برایش هزینه دهد اما اگر چنین نشد اجازه بده به جای ابراز نگرانی٬ تبریک بگویمت چرا که بخشهای مهمی از دغدغه‌هایت می‌شود دغدغه زنانی که حتی فکرش را هم نمی‌کردی. زنان روستا هم دیگر می‌دانند در شهر چه خبر است . فردا مادرم زنگ می‌زند تا بداند چرا جایزه ای که به او گفته بودم به کوفی عنان هم داده اند برای دیگران افتخار می‌آورد و برای زنان ایران برگه احضار. باید بگویم بله آشی که می‌گفتی را برایش پخته‌اند . اما همین که مادران شک می‌کنند همین که مادران طرح پرسش می‌کنند یعنی دردها مشترک شده است و تا فریاد شدن راهی نیست.

February 29, 2008

اگر روزنامه‌نگاران مهاجر به ایران برگردند چه می‌شود؟

همه دلتنگی‌ها و دلبستگی‌ها و دلمشغولی‌ها و دلدادگی‌ها و دل‌آزردگی‌ها و دلمردگی‌ها و دغدغه‌های درونی‌ام را دوباره و دوباره و دوباره مرور می‌کنم . به دوره گردی می‌مانم که بساط کهنه چندین ساله‌اش را بار دیگر در یک کیسه خاکستری ضخیم می‌پیچد و راه می‌افتد. دیدی چه نفس نفس می‌زند زیر آن گونی گنده‌تر از قواره‌اش؟ همانم. کیسه‌ام را بسته‌ام و هی همه می‌گویند ؛ بمان! کجا می‌روی؟ اما دوره گرد تصمیم خودش را با تسلای خاطر گرفته است تا برگردد به جایی که همه می‌گویند؛ نیا! کجا می‌آیی؟

هشت ماه گذشت از روزی که قرارم با قاضی‌ای که حکم سنگسار مکرمه و جعفر را صادر کرده بود ملغی شد تا من همان روز از تهران راهی لندن شدم و به خیال خودم هم از آن هیاهو و همهمه فاصله بگیرم و هم از ندانسته‌ها و نداشته‌هایم کمی بکاهم.

روزنامه‌نگارم و سن‌ام به سی نرسیده خانه نشین شده بودم، پشت میز تحریریه نشین. انرژی‌ام برای دویدن و پرسه زدن در راهروهای خبر با میل سرک کشیدن در «کازیه»های ممنوع دست به دست هم دادند و کار ممنوع شدم تا اینک به جای تهیه خبر، برای خبرهای تهیه شده نظر بنویسم. در حالی که در تمام دنیا، نقد و نظر نویسان رسانه‌های مکتوب، پیر مطبوعاتند و بر خروار خروار تجربه‌ها و دویدن‌های خویش می‌ایستند، من هنوز کیسه تجربه پر نکرده، محکوم به نشستن شدم و هرکه نداند خود که می‌دانم دستهایم خالیست.

دیدم می‌شود برای نقد و نظر نوشتن کمی دورتر از صندلی‌های تحریریه رفت و باز هم روزنامه‌نگار باقی ماند. شال و کلاه کردم و همدم چندین ساله‌ام را رنگ و روغن کردم و به سوار دیگری فروختمش تا چهارچرخش برای او بچرخد و عایدی‌اش زندگی مرا در بلاد غرب بچرخاند. خانه پیش خرید شده‌ام که به همت دلسوزان اقتصاد کشور‌، چندین برابر قیمت ناچیزش شده بود و اجاره‌اش دندانگیرتر‌، گوشه دیگر کار را گرفت و از ایران راهی انگلستان شدم تا به جای نشستن در آپارتمان هفتاد متری تهران، در یک اتاق هفده یا هجده متری لندن بنشینم.

تنم، جسمم، کتابهایم، لباسهایم، موسیقی روزهای تنهاییم، عکس‌های کودکم، مادرم، عزیزانم، دوستانم و خروار خروار خاطره که در مشتی ورق و سی‌دی و دی‌وی‌دی و یک چمدان قهوه‌ای جا شدند، همه و همه با من به لندن آمدند به جز دلم، روحم، خیالم، کارم و حال نزارم که هر روز یکی را دار زدند، من اینجا زار زدم، بساط خودکشی برای یکی در زندان برافراشته شد من نفسم بند آمد، دوستانم در پارکهای شهر به جرم بزرگ جمع آوری امضا، کتک خوردند و به حبس رفتند من اینجا خفه می‌شدم، در کمتر از چهار ماه چهار روزنامه‌نگار زیر چهل سال به فرشته مرگ سلام گفته‌اند و من اینجا بر نام و نشان‌شان در دنیای دیجیتالی دل بسته بودم و هی کلیک کردم تا ببینم آنان که نزدیک ایستاده‌اند چگونه مرثیه گو شده‌اند برای مریم نوربخش، مهران قاسمی، احمد بورقانی و لیلا صمدی که به مرگ‌های زنجیره‌ای زودرس جان دادند و بار دیگر یاد این زنجیره‌های تلخ را با عمر کوتاه‌شان زنده کردند.

به همین راحتی دلم را در ایران جا گذاشتم و از همان غروبی که در غرب مستقر شدم بر نام همه آشنایانی که سالها پیش از من از کشور کوچ کرده اند کلیک کردم تا راه و رسم آب بر آتش دل ریختن از آنان بجویم و دل آشوبه‌هایی که هنوز نیامده دامنگیرم شده بود را سامان دهم . همان مکالمه اول کافی بود که در یابم جماعت ما، کوچ هم کوچه خیالش را آرام نمی‌کند و فرسنگ‌ها هم اگر دور شوند از کشور باز هم روزنامه‌نگار باقی می‌مانند و باز هم پی خبرهایی که در کوچه پس کوچه‌های میهن شان جاریست، چشم می‌دوانند تا خوب ببینند. انگار نه انگار که فرسنگ ها دورش کرده‌اند که نبیند و ننویسد.

در این میانه اما وجه اشترک همه آنانی که آمده‌اند و مانده‌اند این است که به ماندنی نیمه و کوتاه امید بسته‌اند و مدام در خیالشان تغییر فضای داخل و سعه صدر کسانی را متصور می‌شوند که تا پای روزنامه‌نگاری از کشور کنده می‌شود برای همیشه کنده شدن آن، هزار انگ و اتهام نثارش می‌کنند.

 روزنامه‌نگاران مهاجر خاصه آن دسته‌ای که پس از دوم خرداد و شکوفایی فصلی مطبوعات درخشیدند و جریانی درخشش‌شان را تاب نیاورد و هر یک پرونده‌ای زیر بغل و زخمی و ضربه‌ای از زندان و احضار بر تن و جان دارند، جملگی دور از وطن به تحصیل و فرصت های مطالعاتی روی آورده‌اند با این همه اما اکثریت‌شان روزنامه‌نگاری و خبرنگاری را در فصلی جدید و در رسانه‌های اینترنتی از سر گرفته اند. همان رسانه‌هایی که گردانندگانش از دیدگاه مسولان داخل کشور همواره به هزار اتهام رنگارنگ متهم‌اند و شگفتا که این اتهام تنها نثارروزنامه‌نگاران کوچ کرده است و نه نمایندگان و مسولان داخلی که همین رسانه‌ها را تریبونی برای روشنگری می‌دانند و علی رغم تمامی حملاتی که به این رسانه‌ها می‌شود باز هم شاهدیم که حتی نمایندگان و چهره‌های اصولگرا نیز برای پذیرش مصاحبه با این رسانه‌ها، انعطاف نشان می‌دهند و در واقع «رسانه» را به رسمیت می‌شناسند.

در همین مسافرت کوتاه من که نه نامم و نه نشانم و نه دانسته‌هایم برابری نمی‌کند با هم حرفه‌ای‌های مهاجرم که با شنیدن نام شان، بسیاری سر خم می‌کنند در برابر تجارب‌شان، مورد عتاب و خطاب حضرات کیهان و یالثارات الحسین و روزنامه دولتی ایران و برخی از سایت‌های محافظه‌کارقرار گرفته‌ام و با همان مشی آشنا خروار خروار اتهام بر پیشانی‌ام داغ شد . اینک که روزهای پایانی سفر است و بر خلاف میل همه «دوستداران» و «دوستنداران»ام میلم برای بازگشت به ایران قدرتمند‌تر است، دلم می‌خواهد به عنوان یک روزنامه‌نگار که چند ماهی با دردهای روزنامه‌نگاران دور از وطن دست و پنجه نرم کرده است حرف بزنم. از یک هوای آزادی که با تمام وسعت پاکی‌اش ، نفس آدم گاهی عجیب بند می‌آید با آنها نفس کشیده‌ام و خوب می‌دانم که این یاران رانده شده با آن حجم وسیع لبخندهای بر صورت، گلویشان با هر دردی که گلوی ملت ایران را می‌فشارد بغض می‌کند و چشم هایشان با اشک‌های مردم ایران متورم می‌شود و آنان که تنها «گونه‌های گل انداخته» را می‌بینند و هیچ از سنت صورت با سیلی سخت نگه‌داشتن نمی‌دانند، حق دارند که در تحریریه‌ها بنشینند و با چرتکه‌های توهم، آمار و ارقام اقلام خانه و دفتر و دستک کار روزنامه نگاران کوچ کرده را حساب و کتاب کنند و در دیگر سو، سوز دل برای منافع و مصالح ملت سر دادن را تنها مختص سینه خویش بدانند و سینه سپر کردن در برابر اهالی دیگر خانه‌ای بزرگ به نام ایران را مشق کنند غافل از آنکه این مشق سراپا غلط است و اگر همین جماعت هوچی‌گر را راهی به این سوی مرزها بود از کجا معلم که خود دفتر مشق دور نیاندازند و آستین برای همه آن کارهای ناکرده ای که دیگران را به انجامش متهم می‌کنند بالا نزنند.

دلم نیامد حالا که بر این هراس مضحکم غلبه کرده‌ام و راهی خانه بزرگم می‌شوم هیچ نگویم و بروم. آخر پایت که به ایران عزیز می‌رسد نا خواسته دهان می‌بندی و دفاع از دوستان دور از وطنی که چشم بر همه دلربایی‌های زندگی غرب بسته‌اند و روزنامه‌نگار باقی مانده‌اند و تو نیز به پاکی و صداقت و دلسوزی‌شان برای کشور یقین داری، می‌بندی و می‌شوی مثل دیگرانی که حتی گاه در اردوگاه دوست نیز چشم تنگی می‌کنند بی‌آنکه بدانند در این سوی آب هیچ خبری نیست و شرایط برای «زندگی کردن» مهیا هم باشد باز زندگی را تعطیل می‌کنند تا از زندگی دشوار آنان که در وطن مانده‌اند بنویسند.

روزهایی که اینجا بودم وسوسه زندگی آسان و بی دغدغه کم نبود اما وسوسه میل و گرایش به نوشتن درراه اصلاح شرایط دشوار کشورهم کم نبود. می‌توانستم ببندم این راه عذاب آوری را که هربار با گشودن یک پنجره خبری، ده دریچه امیدواری‌ات بسته می‌شد و چقدر توان می‌خواهد تا در میان کسانی که هیچ از تب و تاب درونی ات نمی‌دانند دوام بیاوری و راحت نفس بکشی. و من به سال نرسیده دارم می‌نالم از بی قراری‌هایی که می‌دانم گوشه دل همه دوستانم جا خوش کرده و کنار نمی‌رود و تا زبان به گلایه باز کنند هم به آنی ندا می‌رسد که آی! در این سوی آب هم خبری نیست و همه می‌خواهند در بروند پس بمان و نق نزن.

لندن جایی نیست که احساس غربت کنی. وقتی به سیصد زبان در این شهر، مهاجر ببینی، دیگر درد مشترک غربت است که همه را به هم نزدیک می‌کند.

لندن برای من فقط دلتنگی نبود پر از تجربه‌های عجیب و دلبستگی‌های غریب بود که تنها از پس دوره گرد بر می‌آید تا بر شانه‌های خود بکشد حجم سنگین این کوله بار را و برگردد به خانه. وقتی نزدیک به یک سال در لندن بمانی یعنی باز هم می‌توانی بمانی. با این همه اما راه برگشت وسوسه‌اش بیش از ماندن است. برای همه آنانی که ماندن ناگزیر را بر بازگشت ترجیح داده اند و سالهاست که «ایران» را تنها در یک قاب دیجیتالی می‌بینند دلم تنگ می‌شود و برایم هیچ فرقی ندارد که متهم به دلتنگی برای متهمان خیالی حضرات شوم و هنوز هم فکر می‌کنم که اگر در یک تاریخ معین همه روزنامه نگاران مهاجر به کشور برگردند چه می‌شود؟

دلم پر می‌زند برای دیدن پسرک نازنینم که هنوز نمی‌فهمم چرا با من نیست اما خوب می‌دانم آنقدر مهربانی دیده است که ...روزهای سرد اسفند است و من اما نرسیده به تهران، داغ است تنم و غریب‌تر از همه آنکه حالا مانده‌ام با این همه دوستان نازنینی که اینجا دلم را گرم کرده‌اند و آنی تنهایم نگذاشته‌اند، چه کنم... شاید تاوان دوره‌گردی صدپاره شدن دل است که هر تکه‌اش گوشه‌ای جا می‌ماند ...

Powered by
Movable Type 3.34