مردان ایران وعده خانه میدهند این روزها!

انصاف اگر صاف بنشیند پیش رویم، شرم میکنم اگر نگویم آنانی که هلهله و هیاهویشان به گاه رسیدن به وطن اسباب طنز و طعن نسل ما را فراهم میساخت، کمترین سال دوری از وطنشان گاه بیشترین سال فهم و درک ما از زیستن بود. و چه آسان به نوستالژی بربری و آبگوشت و شاهچراغ و فلکالافلاک و کل متعلقاتشان از این مرز پرگهر خندیدیم و دهکده جهانی را به رخ کشیدم و بر دریچه تنگ دیدگاه بومی آنان، بیم جاماندن در پشت درهای حقیر سردادیم.
انصاف اگر صاف بنشیند پیش رویم باز هم شرم میکنم اگر نگویم به سال نرسیده این نیمچه مهاجر پرمدعا هم پایش که به ایران رسید همان حسهای نوستالژیک، چنان مچی از او گرفت که خواب را خام کردم تا دمی برود پی کارش و بگذارد مثل همه آنانی که روزی سوژه طنزم بودهاند بروم شهر را وجب به وجب بگردم و به روی خودم هم نیاورم که این ادا و اطوارها مختص پیران دور افتاده از خاک است نه کسی که راه برایش جز هراسی بیهوده که دامنگیر میشود و دل میلرزاند، سنگلاخی ندارد تا صد قافله دل را برای همیشه چشم انتظار بگذارد.
این همه انصاف به خرج دادم اما به خرجم نرفت که هنوز خورشید از پشت کوه بیرون نزده، نزنم به شهر و هوای تهران نکنم.
خیابان دراز تختطاووس را به ناز لباس پر از چینی که مادرم میپسندد، برای قدم زدن در سحرگاهی که همه خوابند برگزیدم و برای آنکه در برابر پرسش کسانی که از خواب بیدار میشوند و جای خالیام را در خانه پرسش میکنند جوابی بیابم، مقصدم را کلهپاچهای روبروی پارک ساعی گفتم تا با دست پر برگردم و بی علامت سوال. غافل از آنکه شهر بهجای کلهپاچه، خروار خروار سوال توی تغارم میریزد و حالا چه فرقی میکند که بوی کلهپاچه هم بدهی مهم این است که تو زنی و از قضا کیفی هم به شانه آویزان نداری و این خود هزار معنا در فرهنگ لغت مردان شهر دارد. میگویی نه؟ خب امتحان کن. زن شو. روی صحبتم با کسانی نیست که این روزها برای تنبیه و تحقیر، لباس زنانه به تن مردان بدکاره شهر میپوشند. روی سخن با سادهترین مردانی است که این روزها «اندوه زنبودن» را هنوز یک طنز کهنه یا یک شعر روشنفکرانه میدانند و باز در جمعهای مردانهشان بساط همان شوخیهای معمولی برای هر زن تنهایی که از کنار پنجره باز خانه یا ماشینشان میگذرد، مهیاست. رودربایستی که نداریم. در هر اردوگاه و جایگاه فکری که باشی حتماً متلک و نگاهکهای ریز و تیزی که بر پیکره نیمی از جمعیت این کشور رژه میرود را خوب میشناسی اگر باز هم میگویی نه، خب امتحان کن. یک روز لباس زنانه بپوش تا ببینی دوستان و مریدان و مرشدان و روشنفکران شهرت نیز ناگهان رنگ عوض میکنند. زن شو و هنوز خورشید نزده بزن به خیابان، بزک لازم نیست، کسی به سرخی و زردی رویت کاری ندارد فقط زن باش، همین بس تا در امتداد یک خیابان کوچک، ناباورانه دریابی که مسئله ساده حمل نکردن کیف بر شانه هم میشود یک معمای بزرگ یعنی اینکه تو بیمقصد و منظور به خیابان آمدی و نیتت جز خدمت به مردان گرسنه شهر نیست.
یادت باشد اگر اولین «پیشنهاد بیشرمانه» را یک افغانی در میان خاک و خل یک آسمان خراش نیمهکاره به تو داد از کوره در نروی، آخر تو زن نیستی و هنوز میتوانی این خیابان دراز را تا انتها بروی. برو و ببین که انتشار فیلم تجاوز یک افغانی به دختر ایرانی تنها بهانهای است برای بالیدن به غیرت «خصوصی» مردان ایرانی. برو تا با چشم خودت ببینی که مردان اتوکشیده شهر هم به همان اندازه در برابرت هرز میشوند که کارگر محرومیتکشیده افغانی. زن باش تا ببینی در همین شهری که بیخانمانی و اجارهنشینی بیداد میکند، چنان پرو پیمان وعده بارانت میکنند که گویی همین تهران به اندازه تمام زنان شهر، «خونه خالی» دارد.
یادت باشد آنقدر مرد باشی که اگر تکرار کریه اسم اجزای تن یک زن، توسط همجنسانت حالت را بد کرد بالا نیاوری و برای امن شدن، لباس زنانهات را از تن در نیاوری. تا انتهای خیابان طاقت بیاور و به جای یک زن برو یک قابلمه کلهپاچه برای خانه بیاور. باور کن بوی کلهپاچه قابل مقایسه نیست با بوی تند دهان کسانی که نوستالژی را به لجن کشیدهاند.
صبح خنکی است. شهر پر از نگاههای هیز است. از در و دیوار شهر نگاههای هیز میماسد روی پیراهن پر چین و شکنی که مادرم دوست دارد. روزهای انتخابات است و روز زن. در و دیوار شهر پر از عکس و نگاه «نامزد»هایی است که میخواهند امنیت برای «عروس» شهر بیاورند.
شهر پر از نگاه است. پر از چشمهایی که به من خیره شدهاند و تا بنا گوش میخندند و مهربانی نثارم میکنند. هنوز نمیدانم برای ستون روزنامه از نگاههای هیز مردانی که در خیابان های شهر میخندند بنویسم یا از نگاههای تیز مردانی که بر دیوارهای شهر میخندند. تفاوت شان چیست؟ شگفتا که در این بی خانمانی هر دو وعده «خانه» می دهند و هردو نگاه چیزی را در درونم می شکند یا شاید بیهوده به این مقایسه عبث مجال دادهام ؛ مردان شهر وعده خانه می دهند!

