« February 2008 | صفحه‌ی اصلی | April 2008 »

بايگانی: March 2008

March 8, 2008

مردان ایران وعده خانه می‌دهند این روزها!

                        ATgAAADa5lBansl9qb8LEXGneqTaWX-5n9Tg-qnik1fcFycWIeg9_gPjJLW-ZrxWtcmW9zG9uYVWYrQz_2sKfHcbR9YWAJtU9VAkaY4bEUCn9l09dEoy_G-BiSiduA%5B1%5D.jpg

همیشه وقتی از فرنگ‌برگشته‌ای را می‌دیدم که حدیث‌ها از مواهب غرب از بر دارد، به کنایت، لبخندی نثارش می‌کردم. عمری خندیدم به کسانی که نَقل و نُقل کلامشان یک یا دو لغت بیگانه بود و دل از جگرکی‌ها و بزازها و خرازهاي شهر می‌ربودند. از شمران نو و کوچه‌های باریک تجریش و شوش تا دهکوره‌های خرم آباد و خوزستان و اصفهان و شیراز و خلاصه و یمین و یسار کشور. تُرّهات و تراوشات احساسات نوستالژیک‌شان را با ملغمه‌ای از بلعیات فرنگی، پاش می‌دادند توی قواره و قبای شنونده بیچاره و هی آه، هی هیهات از این بی‌فرهنگی‌ها كه می‌بینند.

انصاف اگر صاف بنشیند پیش رویم، شرم می‌کنم اگر نگویم آنانی که هلهله و هیاهوی‌شان به گاه رسیدن به وطن اسباب طنز و طعن نسل ما را فراهم می‌ساخت، کمترین سال دوری از وطن‌شان گاه بیشترین سال فهم و درک ما از زیستن بود. و چه آسان به نوستالژی بربری و آب‌گوشت و شاهچراغ و فلک‌‌الافلاک و کل متعلقات‌شان از این مرز پرگهر خندیدیم و دهکده جهانی را به رخ کشیدم و بر دریچه تنگ دیدگاه بومی آنان، بیم جاماندن در پشت درهای حقیر سردادیم.

انصاف اگر صاف بنشیند پیش رویم باز هم شرم می‌کنم اگر نگویم به سال نرسیده این نیمچه مهاجر پرمدعا هم پایش که به ایران رسید همان حس‌های نوستالژیک، چنان مچی از او گرفت که خواب را خام کردم تا دمی برود پی کارش و بگذارد مثل همه آنانی که روزی سوژه طنزم بوده‌اند بروم شهر را وجب به وجب بگردم و به روی خودم هم نیاورم که این ادا و اطوارها مختص پیران دور افتاده از خاک است نه کسی که راه برایش جز هراسی بیهوده که دامنگیر می‌شود و دل می‌لرزاند، سنگلاخی ندارد تا صد قافله دل را برای همیشه چشم انتظار بگذارد.

این همه انصاف به خرج دادم اما به خرجم نرفت که هنوز خورشید از پشت کوه‌ بیرون نزده، نزنم به شهر و هوای تهران نکنم.

خیابان دراز تخت‌طاووس را به ناز لباس پر از چینی که مادرم می‌پسندد، برای قدم زدن در سحرگاهی که همه خوابند برگزیدم و برای آنکه در برابر پرسش کسانی که از خواب بیدار می‌شوند و جای خالی‌ام را در خانه پرسش می‌کنند جوابی بیابم، مقصدم را کله‌پاچه‌ای روبروی پارک ساعی گفتم تا با دست پر برگردم و بی علامت سوال. غافل از آنکه شهر به‌جای کله‌پاچه، خروار خروار سوال توی تغارم می‌ریزد و حالا چه فرقی می‌کند که بوی کله‌پاچه هم بدهی مهم این است که تو زنی و از قضا کیفی‌ هم به شانه آویزان نداری و این خود هزار معنا در فرهنگ لغت مردان شهر دارد. می‌گویی نه؟ خب امتحان کن. زن شو. روی صحبتم با کسانی نیست که این روزها برای تنبیه و تحقیر، لباس زنانه به تن مردان بدکاره شهر می‌پوشند. روی سخن با ساده‌ترین مردانی است که این روزها «اندوه زن‌بودن» را هنوز یک طنز کهنه یا یک شعر روشنفکرانه می‌دانند و باز در جمع‌های مردانه‌شان بساط همان شوخی‌های معمولی برای هر زن تنهایی که از کنار پنجره باز خانه یا ماشین‌شان می‌گذرد، مهیاست. رودربایستی که نداریم. در هر اردوگاه و جایگاه فکری که باشی حتماً متلک و نگاهک‌های ریز و تیزی که بر پیکره نیمی از جمعیت این کشور رژه می‌رود را خوب می‌شناسی اگر باز هم می‌گویی نه، خب امتحان کن. یک روز لباس زنانه بپوش تا ببینی دوستان و مریدان و مرشدان و روشنفکران شهرت نیز ناگهان رنگ عوض می‌‌کنند. زن شو و هنوز خورشید نزده بزن به خیابان، بزک لازم نیست، کسی به سرخی و زردی رویت کاری ندارد فقط زن باش، همین بس تا در امتداد یک خیابان کوچک، ناباورانه دریابی که مسئله ساده حمل نکردن کیف بر شانه هم می‌شود یک معمای بزرگ یعنی اینکه تو بی‌مقصد و منظور به خیابان آمدی و نیتت جز خدمت به مردان گرسنه شهر نیست.

یادت باشد اگر اولین «پیشنهاد بی‌شرمانه» را یک افغانی در میان خاک و خل یک آسمان خراش نیمه‌کاره به تو داد از کوره در نروی، آخر تو زن نیستی و هنوز می‌توانی این خیابان دراز را تا انتها بروی. برو و ببین که انتشار فیلم تجاوز یک افغانی به دختر ایرانی تنها بهانه‌ای است برای بالیدن به غیرت «خصوصی» مردان ایرانی. برو تا با چشم خودت ببینی که مردان اتوکشیده شهر هم به همان اندازه در برابرت هرز می‌شوند که کارگر محرومیت‌کشیده افغانی. زن باش تا ببینی در همین شهری که بی‌خانمانی و اجاره‌نشینی بیداد می‌کند، چنان پرو پیمان وعده بارانت می‌کنند که گویی همین تهران به اندازه تمام زنان شهر، «خونه خالی» دارد.

یادت باشد آنقدر مرد باشی که اگر تکرار کریه اسم اجزای تن یک زن، توسط هم‌جنسانت حالت را بد کرد بالا نیاوری و برای امن شدن، لباس زنانه‌ات را از تن در نیاوری. تا انتهای خیابان طاقت بیاور و به جای یک زن برو یک قابلمه کله‌پاچه برای خانه بیاور. باور کن بوی کله‌پاچه قابل مقایسه نیست با بوی تند دهان کسانی که نوستالژی را به لجن کشیده‌اند.

صبح خنکی است. شهر پر از نگاه‌های هیز است. از در و دیوار شهر نگاه‌های هیز می‌ماسد روی پیراهن پر چین و شکنی که مادرم دوست دارد. روزهای انتخابات است و روز زن. در و دیوار شهر پر از عکس و نگاه «نامزد»هایی است که می‌خواهند امنیت برای «عروس» شهر بیاورند.

شهر پر از نگاه است. پر از چشمهایی که به من خیره‌ شده‌‌اند و تا بنا گوش می‌خندند و مهربانی نثارم می‌کنند. هنوز نمی‌دانم برای ستون روزنامه از نگاههای هیز مردانی که در خیابان های شهر می‌خندند بنویسم یا از نگاههای تیز مردانی که بر دیوارهای شهر می‌خندند. تفاوت شان چیست؟ شگفتا که در این بی خانمانی هر دو وعده «خانه» می دهند و هردو نگاه چیزی را در درونم می شکند یا شاید بیهوده به این مقایسه عبث مجال داده‌ام ؛ مردان شهر وعده خانه می دهند!

March 19, 2008

تهران بوی باروت می‌دهد٬ اصلاح‌طلب‌ها پیر شده‌اند

تهران این روزها بوی باروت می‌دهد. سر بر ‌می‌گردانی یکی دارد داد می‌زند و دیگری تا کمر از شیشه ماشین بیرون آمده تا خود و کلمه پرخشمش را یکجا پرتاب کند توی صورتت. گوشه ای می‌ایستم و خیره به خشم دو انسانی که از بیرون وقتی نگاه می‌کنم هردو به یک اندازه مقصرند و به همان اندازه محق.

تهران این روزها بوی عید می‌دهد، چشم می‌چرخانی زنبیلی در دست جماعت است و ذوقی در مردمک‌های چشم مردمش. میل خرید شب عید ندارم خاصه آنکه ماهی قرمز‌ها هنوز از همان سال‌های دوری که در خانه کوچکم جان داده‌اند دیگر از هرچه خرید عید بیزارم کرد‌ه‌اند و اما به این همه شوق تماشا در ملتی چنین شیفته خرید شب عید خرسندم.

تهران این روزها بوی دود و ترقه و جرقه و پلیس می‌دهد. راه که می‌روی یکی دارد همه شادی‌های نداشته‌اش را گلوله می‌کند زیر پایت تا تو دلت از جا کنده شود و یک متر به آسمان بپری و او فقط چند دقیقه یا شاید هم چند ثانیه از خنده ریسه رود تا غم و دلتنگی‌های کهنه‌اش را دمی فراموش کند و بعد ناگهان پلیس برای دفاع از همان دل ترس خورده ات، با باتوم دوره بیافتد دنبال او و آنقدر در گوشه‌ای بنوازدش که تو گیج می‌شوی و نمی‌دانی حالا دلت خنک شده است یا له.

تهران این روزها بوی گیجی و گنگی و گناه می‌دهد. نیمه شب‌های قبل از انتخابات که به خیابان می‌آمدی ماشین‌های آشنا افتاده بودند به جان بنرها و پوستر‌های تبلیغاتی نامزدهای انتخاباتی اصلاح طلب و خروارخروار شعارهای بی جان اصلاح طلبان بود که از دیوا‌رها کنده و بار ماشین‌های آرم‌دار می‌شد ومن نمی‌دانستم دلم باید برای اصلاح طلب‌ها که فردای روز رقابت، پوستری در شهر نداشتند بسوزد یا برای خودم که دیگر میل انتخاب در این آشفته شهررا ندارم؟

انتخابات تمام شد و عید آغاز. حالا دیگر سهم اصلاح طلبان و اصولگرایان برابر است و ماشین‌ها فقط قواره زار شعار اصلاح طلبان را از دیوارهای شهر پایین نمی‌کشند، شعر و شعار اصولگرایان هم یکجا و با هم جمع می‌شود از سطح شهر. برابری شیرینی است. درست عین برابری بدحجابان و با حجابان پای صندوق‌های رای. درست عین لبخند برابر سیمای ملی به صورت تبرج کنندگان شهر در حوزه‌های اخذ رای. به خبرنگار صدا و سیما می‌گویم مصاحبه اش را پخش می‌کنی؟ تا بناگوش می‌خندد.

تهران این روزها بوی خنده و خطر می‌دهد وقتی زنان کمپین یک میلیون امضاء مثل زنان نمی‌دانم کجا و کدام قرن، ناگزیر و نا امید از سالن‌هایی که به آنها نه گفته‌اند، زیر یک سقف کوتاه در خانه ای کوچک می‌نشینند و دور از چشم مردان شهر، شیرین عبادی و پروین اردلان، برنده دوجایزه بین‌المللی صلح نوبل و اولاف پالمه را نیز به جمع شان فرا می‌خوانند و روزشان را گرامی می‌دارند تا مبادا زیر آسمان بزرگ خدا اگرجشنی برپا کنند و پایی به زمین بکوبند، جا برای جماعتی دیگر تنگ آید. با هر صدای زنگ خانه، هراس برهم ریختن این جشن نیمه را در کنار زنان پرتلاش کمپین یک ملیون امضاء مزه مزه می‌کنم و در گپ و گفت پر از دلتنگی‌ام با پروین هیچ به روی خودم نمی‌آورم که شجاعت‌‌اش را من ندارم و یک خط خبر هم سهم‌ افتخار‌اش نیست در ستون روزنامه‌ام.

تهران این روزها بوی زندگی می‌دهد و من به اندازه هشت ماه زندگی نداشته‌ام در این فضا باید آدم ببینم. روزنامه تب و تاب انتخابات نداشت. سارا مهران نداشت. سهام پدر نداشت، تحریریه حقوق شب عید داشت اما عیدی برابر نداشت، روی سه میز سیاسی و اقتصادی و ادب هنر سه نفر دیگر اضافه شدند کودکان تحریریه که با مادر و پدر روزنامه نگارشان زیر یک سقف مضطرب می‌شوند، زیر یک سقف می‌خندند و شیشه شیرشان با دفتر و دستک کار تحریریه می‌شود عین زندگی.

 وزن صفحات روزنامه با قلم زنان است که سنگینی می‌کند اما در شورای سردبیری محمدجواد حق‌شناس، ابولفضل شکوری، کسری نوری، احمد موسوی بجنوردی، وحید پوراستاد، فیاض زاهد، محمد علی مشفق و باقی مردان شورا همچنان در صفحات روزنامه از حقوق برابر زنان دفاع می‌کنند وشگفتا که مردان اصولگرا را برای نداشتن سهم برابر زنان در پست‌های کلیدی سرزنش می‌کنند.

در روزنامه کارگزاران همه شعف بچه‌های هم میهن و شرق شده است نمادی از اصرار و جسارت شان برای ماندن و واندادن. چشم‌هایی که خسته‌اند و برق همیشگی را ندارند اما تا دلت بخواهد شوخی و شوق است که از در و دیوار خیال و خاطرشان بالا می‌رود تا همچنان پیشرو باشند.

در جلسه اعضای ائتلاف اصلاح طلبان، هیچ کس از تب و تاب نیافتاده و همچنان بر «ایستاده مردن درختان» می‌بالند و از بی انصافی‌های رقیب می‌نالند و باز دور هم می‌نشینند تا برای مرحله دوم انتخابات برنامه ریزی کنند. عبدالله ناصری هنوز لباس سخنگویی ائتلاف به قامت دارد. در تمام مدتی که حرف می‌زند لبخند به لب دارد و می‌خندد و من نیز می‌خندم به این همه یاس و ترس که بر پیکره من و ما و جامعه افتاده ولی اینجا در جماران و جمع یاران خاتمی چنین نیست.

محمود دعایی را گذرا می‌بینم وقتی از لندن می‌پرسد به جای خوشحال شدن خجالت می‌کشم. آخر در تمام ادواری که نماینده مجلس بوده و مدیرمسول روزنامه اطلاعات همیشه گذر می‌کردم و حتی یک سلام ساده به او نگفته بودم تا امروز که دانستم این صورت ما به آن سلام نگفته می‌شناسد و اخبار لندن را هم می‌داند.

تاج‌زاده، آرمین، امین زاده و عموزاده خلیلی پیر شده‌اند و شکسته تر از همه آنها صفایی فراهانی است که در تمام مدت نه از نهاری که مهمانش بودم چیزی را فهمیدم و نه حرف‌هایی که می‌زد. من فقط دانستم که او بعد از برنامه نود به همان اندازه که محبوب مردم شده است، منفور آقایان نیز شده است.

شهربانی امانی هنوز هم مثل همیشه در کمیسیون‌ و پست‌های مردانه می‌ایستد اما درست مثل مادرم حواسش به مانتوی پرچین‌ام هست که مبادا غیر از آن بپوشم و به ماموران و مجریان طرح امنیت اجتماعی پاسخگو شوم. اکرم مصوری منش را هنوز پیدا نکرده‌ام تا بازهم انگشت حیرت به دهانم بماند که چگونه زنی چنین مهربانانه برای کودکانش هم مادری می‌کند و هم پدری.

خرازی را در دفتر کارش می‌بینم که هنوز از دست دادن کهنه رفیق روزهای خوشی و ناخوشی‌اش بورقانی را باور نکرده و یکبار هم نمی‌خندد حتی به رفیق دیگرش خوشرو که او نیز یار سالهای کارش بوده و هنوز روبرویش نشسته است.

احمدرضا درویش و حسین پاکدل را هم در «تماشا» می‌بینم و شک به یقین بدل می‌شود و حرف رضا کیانیان را باور می‌کنم که می‌گفت: گاهی وقت‌ها سیاست تعریف آدم از روابط ساده انسانی را مخدوش می‌کند. در جمع آنها انسان فارغ از قید و بند‌های سیاسی معنی می‌‌شود انگار و من می‌توانم بی‌هیچ قضاوت شدنی بگویم که حتی دلم برای بر باد دادن رخت آبروی رئیس پلیسی که روزی رخت آبروی همه ما را بر باد می‌داد هم می‌گیرد.

مسجد جامعی هنوز در موزه قرآن می‌نشیند و خیالی نیست که از طرف حضرات متهم است به آنکه دوره وزارت‌اش سرشاراست از انتشار کتاب و تولید فیلم‌هایی در تضعیف اسلام بوده است. دیگر در کلامم هیچ نیشی نیست که او از تندی زبانم گلایه کند و می‌نشنیم تا او همچنان مهربانانه از امید به آینده و صبوری پیشه کردن سخن بگوید.

علی خاتمی هنوز شبیه همان اولین دیدارم با خاتمی در روزهای مجلس ششم است و هنوز آدم برای آن همه بزرگی او در برابر برادر کوچکترش حیرت می‌کند.

کروبی برعکس خاتمی تند و تند نصیحت می‌کند و من هنوز همه اشتیاق روزهای نخست کار خبرنگاری‌ام را با خود یدک می‌کشم و در کنار مهربانی فامیل و دوستان دوراز فضای سیاسی اما صمیمی‌‌ام که این روزها به داشتن شان مغرورم و مسرور، از اهالی حوزه خبر و نظر و سیاست هم وقت ملاقات می‌گیرم تا فراموش نکنم که کجای زمان ایستاده‌ام. نه هم بگویند، خیالی نیست. همچنان که بسیار گفته‌اند و کماکان به مجلس هفتم راهم نمی‌دهند تا همه آنانی که باز هم در دلسوزیشان برای کشور شکی ندارم اما در توانایی و تدبیرشان چرا، دیداری تازه کنم و روزنامه‌نگار باقی بمانم. می‌خواهم قالیباف و لاریجانی و احمدی نژاد و حداد را هم ببینم اما چه توقع زیادی است می‌دانم. می‌روم قمیکلا تا درست مثل روز‌های اول قسمت واقعی‌تر زندگی‌ام را مزه مزه کنم.

 

پی‌نوشت:

به اندازه هشت ماه آدم دیده‌ام اما دلم برای اهالی نادیده این خانه تنگ شده است و انگار احساس وظیفه می‌کنم که بیایم گزارش کار بدهم و بگویم کجا بوده‌ام و چه می‌کردم که دیر آمده‌ام. راستی که وبلاگ دنیای عجیبی است و آدم را متوهم می‌کند. اما توهم شیرینی ست که بپنداری کسانی بر تو خرده نمی‌‌گیرند اگر گاهی اینجا از دغدغه‌های شخصی‌ات در لندن، تهران یا قمیکلا بنویسی و کسانی تحمل‌ات کنند. این یک تعارف معمولی نیست...فردا سال پرباری رو با هم شروع می‌کنیم.

 

March 27, 2008

آقاجان تصادف کرد

آقا جان در بازار روز بابل

کمر آدم می‌شکند وقتی برادر تلفنی خبر تصادف پدر را می‌دهد و تازه اصرار هم می‌کند که یک تصادف کوچولو است و اتفاق خاصی نیافتاده. آخر عمریست که دیده و شنیده و باور کرده ایم که خبر رفتن آدم‌ها را با پیش درآمدی چنین دلداری دهنده تقدیم یارانش می‌کنند..

اما اینبار تصادف با یک ماشین کوچک هم برای آقاجان آنقدر بزرگ آمد که پرت شدن از موتور همانا و غلتیدن بر پیکره هزار پاره آسفالت بدتر از خاکی جاده بابل تا قمیکلا نیز سنگ تمام گذاشت تا یک دست و یک پایش در آستانه فصلی گرم برود زیر گچ و آتل و حالا به جز مادر که عمری پایش گوشه سفره با شرمی که خاص زنان روستاست دراز می‌ماند پای پدر نیز در گوشه دیگر سفره خانه ما دراز مانده است.

آقاجان مدام کنار سفره صحنه تصادف را تشریح می‌کند و مدام بغض می‌کند و مدام بهانه می‌گیرد و مدام داد می‌زند و مدام می‌گذرد و مدام دیوانه می‌کند ... عمر صبوری آقاجان هم عین عمر عصبانیت‌اش کوتاه است. دل همه را برده است و مامان مدام بغض می‌کند و هیچ نمی‌نالد.

دیشب زلزله کوچکی هم بابل و حومه را تکان داد. تا بیاییم دنبال عصای آقاجان بگردیم همه چیز تمام
شد و ما بعد از سر و صدای همه همسایه‌ها رسیدیم وسط حیاط...خروس هم تا خود صبح بی محلی کرد و و خواند عین بی محلی دل ما به همه غم‌های عالم که گاهی یک جا جمع می‌شود توی دل
ادم.

پی‌نوشت:
یک رخصت کوتاه دیگر تا در پست بعدی نظر نهایی آقایان بهنود٬ مهاجرانی٬ اسد امرایی٬ کسری نوری و خانم بنی یعقوب را در مورد برندگان مسابقه یاد قلم معرفی کنم و و دوباره شعفی را از سر گیریم...... .... ..

Powered by
Movable Type 3.34