صفحه‌ی اصلی

بايگانی سياسی

October 14, 2007::یکشنبه 22 مهر 86

چاي اعتراف عماد باقي يخ مي كند؟

ديدي چه راحت گاهي سوژه هايت يخ مي كنند و از دهان مي افتند، عين يك چايي تلخ و داغ  كه آنقدر حرف هاي صد من يه غازت را به رخش كشيدي، آخر يخ مي كند و از دهان مي افتد، كسي هم نبود كه بگويد، خب اصلا همان چاي داغت را با صدايي عين صداي همه آقاجان هاي عالم  هورت بكش  و گول هارت و پورت كلمات قلمبه گوشه قندان و فنجان را نخور....
گول خوردم، گول سوژه هاي ناب تب و تاب انتخابات را، گول ژست دلبرانه غول خبرساز را، گول همان جعبه صدا و تصوير ساز را كه اين روزها داغ داغ است . عين يك فنجان چاي.
صدا و سيما را مي گويم، مي خواهي بگويي اين روزها زياد پيچيده ام به پر و پاي اين رسانه، نه ، نگران نباش،  ريز تر از آنم كه ديده شوم ، گوشه اي يافتم و نقي مي زنم  اما نمي شود گول خوردنم را به رو نياورم و به رخ  نكشم....
لابلاي خبرها و تصاوير صدا سيما هر چقدر هم پرسه بزني تا بخواهي ژست دموكرات شدن اين روزهايش را سوژه دماسنج روزنامه كني و بر آن ببالي بي آنكه از " فصلي" و "مقطعي" بودنش بنالي، آنقدر حرف توي حرف مي آيد، آنقدر خبرها به پرو پاي هم مي پيچند  و آنقدر چهره كرباسچي و افشاري و ديگراني كه در شبهاي انتخابات شده بودند سوگولي صدا و سيما ، جلوي چشمت رژه مي رود كه گول مي خوري و هي اين چايي داغ را اين دست و آن دست مي كني.
ماجرا ساده است ، مي خواستم از دماي هواي آسمان جام و جم درفصل انتخابات براي دماسنج اعتماد ملي بنويسم، كه ناگهان رعد برق آمد و  حالا خيالم  راحت  شد كه اين چايي تلخ يخ كرده را بايد دورريخت.
 "عماد الدين باقي باز داشت شد"
رعد و برق نيست؟  شايد هم من زيادي خوشبين بودم  و بي سبب  دماي هواي اطراف پارك وي تهران را اينگونه متصور شدم كه : " ديگر در فصل انتخابات نه پاچه هاي شلوار دختركهاي شهر، ستون هاي شرع را مي لرزاند و نه چوبه هاي دار براي  اراذل و اوباش  بر پا مي شود و نه  مدافعان حقوق  نابجاي اين دين و ايمان برباد رفتگان را كسي به حساب خواهي صدا مي كند ، پس بازار اهالي خبر صدا و سيما نيز امن است و مي توانند تند و تند، بر تنور انتخابات ، خمير نان  متبوع خويش بچسبانند.
اما گول خوردم و خبر دستگيري عمادالدين باقي كه از لابلاي پيام دوستي آمد، هر چه نوشتم ، مضحك تر به نظر آمد، به جز اين قسمت  كه " اگر هنوز هم در گوشه هايي از شهر،  كساني زهره چشم از اهالي ناخلف مي گيرند، دوربين هاي اين رسانه اما جايي دورتر از صف نمازگزاران كتك خورده عيد فطر و يا صف  بدحجابان و اوباشان ، كاشته مي شود چرا كه اين فصل فصل مهربانيست ، فصل لبخندهاي ماسيده بر صورت مردان و زنان كارزار انتخابات ، فصل وعده هاي بي حساب ، فصل يك عالم دوستي و محبت و نشاط.  اما كاش  اگر قرار بر لبخند زدن در برابر دوربينهاي صدا سييما شد و اصلاح طلبان را نيز سهمي براي به نمايش گذاردن لبخندشان در برابر اين دوربين ها بخشيدند، دست و دلبازانه نخندند و حواسشان جمع باشد كه اگر اجازه ندادند بر جسد بي جان خروار خروار كتاب هاي خاك خورده و جماعت كتك خورده و آبروهاي برباد رفته  و صورت هاي  سيلي خورده و روش هاي پوسيده  گريه كنند، ديگر نيش تا بناگوش براي چنين لنزي باز نكنند و وعده ندهند كه  ديگر رنگ هيچ  وعده  بر آمده از اين جعبه ، چنگي به دل نمي زند."
مطلبم پيش بيني هواي داغ  انتخابات بود و انعكاس آن در رسانه ملي، اما گول بخار برخاسته از اين فنجان چاي داغ  را خوردم و به خيال آنكه حالا حالا ها سرد نمي شود ، نوش جانش نكردم كه خبر آمد عمادالدين باقي بازداشت شد و گفتم شايد همين امشب صدا و سيما در يك اقدام بشردوستانه، دوباره به سرش بزند و  "  كوله پشتي " بردارد و به اصرار مهمان ويژه  اش ، صف جنازه هاي آويزان اراذل و اوباش را دوباره  به نمايش گذارد و پس از آن هم احيانا عكسي از چهره پشيمان عماد الدين باقي را  . از اين آسمان هر چه بگويي بر مي آيد بگذار اين چاي تلخ يخ كرده را دور بريزم .
با اين همه اما نمي دانم چرا باور دارم  از اين آسمان هرچه برآيد نادم سازي عمادالدين باقي به اين راحتي ها ممكن نيست و چه بسا اين بار اين باقي است كه چاي داغ اعتراف سازي هاي كشدار را يخ مي سازد  تا آقايان نيز به اين باور برسند كه بايد اين چاي تلخ و كهنه را دور بريزند.  

مطلب ديگري براي روزنامه خواهم نوشت.

October 10, 2007::چهارشنبه 18 مهر 86

آقای ضرغامی! با اجازه من هم از لندن گزارش می‌دهم

«مذهب به مسجد و كليسا رفتن نيست، مذهب يعنی پاسخگويی» ، معلوم است اگر اين جمله را بدهی دست «گوگل» ، صاف مي رود ، يقه  طرف  را مي گيرد ، تكليفش را  روشن می‌كند؛ رسوا مي كند، جار مي زند، هوار می‌زند و صفی از هزارتوی گم كلمات و جملات بي كران دنياي مجازی پيدا مي كند كه نه تنها راستگويی را  پررنگ‌تر نشان می‌دهد بلكه ، سخنان ديگري كه دامن اين راستگويی را لكه دار كرده نيز، ناخواسته  پررنگ‌تر از كلمات انتخاب شده پيش پايت رژه می‌روند.

می‌خواستم در همين جا از يك بازي ساده شروع كنيم و در انتها يك نامه دسته جمعي بنويسيم به كسي كه در سفرش به سرزمين كفر و كلمبيا مومنانه از چنين مذهبی سخن گفت و خود نامومنانه به مذهب خويش پشت كرد.
سهم هر كدام از شما هم معلوم بود. هركس به وسعت خاطر و به بضاعت حوصله‌اش، به مرد مومني كه در نيت خيرش براي خدمت به ملت شكی نيست، ياد آور می‌شد كه كجا و كی و كيان بر چنين مذهبي كافر شدند.
اما ديدم حوصله مخاطبان اين خانه هم اگر فراخ باشد برای كنكاش در عمر كوتاه رئيس دولت و يافتن طومار بلندی از او و مردانش كه راستگويی را يكی يكی زير سوال برده‌اند، بايد پيشتر از خود شروع كنيم.
گيريم همانگونه كه رئيس دولت ايران به رئيس دولت‌های ديگر فخرش را فروخته، ديگر در برگه‌های گزينش‌مان نشانی از تعداد حضورمان در نماز جمعه و چه چه نيست وگرفتن التزام عملی و غير عملی به چه و چه  هم در هيچ يك از  برگه‌های «تائيد صلاحيت» به چشم نمی‌آيد، و عقايد هيچ احدي هم  تفتيش نمي شود و اصل فقط بر راستگوي است و بس. حال ببينيم ما چقدر دروغ مي شنويم و چقدر ياد مي گيريم كه دروغ بگوييم و چقدر شب و روزمان پر از دروغ است و از در و ديوار خانه و خيال و ذهن و تن و جانمان ، دروغ ، مثل مور و ملخ بالا مي رود.
هيچ ديده‌ايد اين روزها، به خودمان هم دروغ می‌گوييم از بس كه دروغ بلعيده ايم؟ هيچ ديده‌ايد اين روزها هيچ كس تاب صراحتمان را ندارد از بس كه در برابر راست گفتن‌ها، بی‌تابی كرده‌اند و سر هر آنكه اعتقادش جار زد، بر دار شد و زندگي اش بر باد؟
هيچ نگاه  كرده ايد كه چه توجيه‌گران قدری شده‌ايم براي راست‌هايی كه نمی‌گوييم و دروغ هايي كه مي گوييم؟ غم نان، غم از دست دادن يار، غم تنها شدن، غم به هيچ انگاشته شدن ، دغدغه  كسب اعتبار، غم بيكار شدن ، غم عقب ماندن از كار و غم از دست دادن بازار  و هزار و هزار  هزار و يك توجيه ديگر كه حاصلش مي شود، جامعه اي در حال انفجار و تازه راستگوترين اش مي شود مردي كه می‌گويد: «هرچه با خود فكر مي كنم مي بينم در تمام طول روز ، تنها يك بار راست مي گويم، آن هم فقط زماني كه زنگ در خانه ام را مي زنم و زنم مي گويد كيست و من هم مي گويم «منم»».
و اما تو برادر ملكوتي‌ام! می‌دانی چه سخت است براي غم نان، جلوی دوربين‌های صدا و سيما ايستادن و دروغ مخابره كردن؟ ترديد نكن همكارانم در عذابند، ورنه مگر می‌شود، پليس در تهران برای دانشجويان بی‌ اسلحه، اسلحه به كمر بندد و اشك‌شان را پيش پای رئيس دولتی كه به مذهب راستگويی و پاسخگويی مومن است در بياورد، اما همكاران خبرنگارم در صدا و سيما  تنها ازخشونت پليس لندن با راهپيمايی كنندگان ضد جنگ سخن بگويند  آن هم با هيجاني مضاعف كه اگر من هم اينجا  كنار دستش نايستاده بودم ، حتما باور می‌ كردم و هزار يك لعن و نفرين نثار پليس‌های وحشی بريتانيا می‌كردم.
می‌دانم برای همكاران عزيزم سخت‌ترين لحظات، زمانيست كه بايد چشم در چشم ملتی بدوزند و بگويند، شهر امن و امان است و خودشان بهتر از هركس ديگري اما می‌دانند كه در همان آن، چشمان نگرانی خيره به دهان آنهاست و  امنيت گدايی می‌كنند.

اينجا ترافالگار اسكوار است و برادرانِ زحمت‌كشم در صدا و سيما دارند از مراسم روز قدس فيلم تهيه مي كنند، ما هم  كنارشان ايستاديم با بضاعت اندكمان تا از آنچه كه  آنها نمي توانند بگويند، بگوييم....اگر سرعت  اينترنت‌تان اجازه داد . فيلم بالا را ببينيد و  االبته خرده بر ضعف ما در برابر قدرت بزرگان نگيريد.

آدرس فيلم در گوگل ويدئو:

http://video.google.co.uk/videoplay?docid=8877959200784122867&q=masih+Quds+day&total=2&start=0&num=10&so=0&type=search&plindex=1

پي نوشت:

1-با نظارت ساغر ، قرعه به نام ابوذر آذران افتاد، آدرس را اعلام كند، نتيجه اش مي شود تحمل هديه ما

2-كاش بزرگاني كه  به پيروزي مسافر كلمبيا  باليده اند، دوباره ميدان‌داری كنند و فلسفه دروغ را ريشه يابند و تنها يك گام از خرسندي خود براي بردي كه تنها با لعاب دروغ در رسانه ملي جار زده شده بود ، عقب بگذراند و يادي كوچك از برندگان امروز دانشگاه تهران كنند، آنها علاوه بر فحش ، لگد هم مي خورند هر از چند گاهي، چيزي بگوييد، حرفی بزنيد،  مرهمی شود شايد بر كهنه زخم دروغی كه  هر روز داغ تر می‌شود.

September 25, 2007::سه شنبه 3 مهر 86

يكي احمدي نژاد را ببرد چهار راه وليعصر!

                   52dbrc8%5B1%5D.jpg

مرا باش كه خيال مي كردم ، دعوت ملكوت و ساغرش ، براي آنكه اسباب خانه ام را از بلاگفاي نا امن به اين مامن بزرگان بياورم، حالم را خوب كرده است، تازه امشب  خيال برم داشت كه زين پس سهمي به اين دل وامانده در اين خانه نو بدهم و چه مي دانم يك ملكوت است و لابد يك عالم حال و هواي ملكوتي، لعنت به خيال خام من و خاطر بيمار او كه همينطور مثل آب خوردن دروغ مي گويد وحقيرم مي كند.

آقا،  ما عشق و روح آرام و پرواز بي فرجام و آرامش تام نخواستيم و اصلا ديگر نوشتن از دل هزار پاره اي كه هر تكه اش در هزار گوشه آن خراب شده اي كه اين روزها به بازي اش گرفته اند، نخواستيم، اما آلودن ملكوت به اين نابي را به دروغ هاي ناب او كه اين روزها نامش بر سر زبان هاست هم نخواستيم.

خرده نگيريد كه اين مسيح باز هم آمد و باز هم جز احمدي نژاد سوژه اي براي نوشتن ندارد...ندارم خب، سوژه ها مي خشكد، احساس مي ميرد و همه چيز بوي گند مي گيرد وقتي دهاني در آغاز با قرآن و آيات قرآني، آن هم در سرزمين كفر باز مي شود، و سر آخر با دروغ‌هاي مكرر و بي‌وقفه بسته مي شود.

آقا يكي دست اين احمدي نژاد را بگيرد ، ببردش در همين پارك دانشجوي تهران، چهار راه وليعصر را مي گويم،  لازم به توضيح اضافه هم نيست، فقط، دستش را بگيريد كه بر خلاف هميشه احساساتي نشود ، آخر او بين  مردم هر نقطه و مكاني  كه مي رود، هم لباس و هم  شكل شدن با آن مردم را بر خود واجب مي داند،  حواس تان باشد، مبادا در پارك دانشجوي تهران، اين احساس تكليف كار دستش بدهد، چون قطعا يك رئيس جمهور،  قادر به برداشتن زير ابرو و پوشيدن لباس هاي چسبان و سرخ كردن گونه هايش، درست همانند پسرك هايي كه خودشان هم نمي دانند در آن خراب شده پسر هستند يا دختر را ندارد.

مرد مومن!! فردا كه همه بر سرت ريختند ، مي خواهي بگويي، "من نگفتم در ايران اصلا همجنسگرا  وجود ندارد، يا اينكه "من فقط در مورد تعدادشان  در مقايسه با ساير كشور ها حرف زدم؟ "

لابد براي اثبات حرفت هم بايد به همراه مشاوران  و مردان كابينه ات،  دوره بيافتي در خيابان هاي شهر، شروع كني به شمردن همجنسگرا ها و آنوقت معلوم مي شود كه تو منظورت تعداشان بوده كه اصلا با آمريكا برابري نمي كند. عيبي ندارد ، ادامه بده ، توقف هم نكن ، درست همانگونه كه در تكذيب هالوكاست ، آنقدر ادامه دادي و آنقدر سنگ تمام گذاشتي كه حالا آنجا يكي مقابلت ايستاد و دست بردار هم نبود تا تنها با يك كلمه آري يا خير، بگويي كه آيا همچنان آن را افسانه مي نامي يا خير، فردا هم  يكي از همجنسگرايان سرزمين خودت ، بيايد، سينه به سينه و چشم در چشم تو بگويد: "من همجنس گرا هستم و اگر باور نمي كني....

ولي ما ترسيدم ، مثل آن وقتي كه گفتي ، ماهواره در ايران به آن شكل ممنوع نيست،  حتي آن لحظه كه به" آزادي كامل زنان ايران" در دانشگاه كلمبيا مي باليدي، هم ، ما دلمان  اينجا مي لرزيد كه مبادا بيرون در،  زناني كه  سهم شان از اين آزادي كامل ، هجرت غريبانه بوده است و بس،  در چشم هاي تو خيره شوند و تو باز شانه هايت سنگيني كند و ما از شرم تو سرافكنده شويم...

مي خواهي باور كن ، مي خواهي باور نكن، اما در تمام لحظاتي كه رئيس جمهور كشورم ، در نشريات محلي و راهپيمايي هاي خياباني آمريكايي ها ، با واژه گان نامونوسي چون " ديوانه"، "شيطان " و  " ديكتاتور "  مورد عتاب و خطاب قرار مي گرفت ، دلم مي لرزيد و باز  هم مي خواهي باور نكن، اما دلم براي شانه هايت كه زير بار اين همه واژه گان آلوده سنگيني مي كرد ، عجيب  گرفت و سنگين شدم. آخر تو كه تقصيري نداري...  ببخش شايد توقع ما زياد است از كسي كه  بر جايگاه رياست جمهوري ايران  نشست، تا به جاي تخريب، تدبير كند  .

درباره‌ی سياسی

اين صفحه حاوی مطالبی است که تحت موضوع سياسیطبقه‌بندی شده‌اند و به ترتيب جديدترين مطلب فهرست شده‌اند.

اجتماعی is the previous category.

ساير عناوين وبلاگ را می‌توانيد در صفحه‌ی اصلی يا در صفحه‌‌ی بايگانی بيابيد.

Powered by
Movable Type 3.34